تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

*رنگ ها ، جاذبه ها و زندگی

رنگ سفید : سپیده صبح ، لباس عروس و برف، به یاد می آورم باریدن برف زیاد را در آن سال ها و پارو کردن و ریختن در کوچه ها و فقط گذاشتن یک باریکه راه در وسط کوچه ی سنگ فرش برای رفت و آمد عابرین و ما بچه های شیطان که باید همه ی راه را پیاده طی می کردیم و نه با لباس های گرم و مناسب ولی با شادی هاو بازی های کودکانه مان در میان برف ها، و زمین خوردن پدرم بر روی یخ های خانه مان و ما بچه ها که از پشت شیشه ها به او می خندیدیم و او که مرتب زمین می خورد و برمی خاست و دوباره به زمین می خورد (یاد بچگی ها به خیر )

رنگ سیاه : شب ،کلاغ، رنگ چادر زن همسایه و لباس دامادی

رنگ آبی :آسمان، آب، و بلوز آبی من با خال های سفید ( در زمان جوانی ) و او که به رنگ آبی عشق می ورزد ، ورنگ آبی فیروزه ای لباس او و من که دوستش داشتم ، ورنگ آبی لباس گیپور نامزدی من و او که عاشقانه در کنارم بود و نگاهش که برایم فراموش نشدنی است   

رنگ زرد :آفتاب،برگ های پاییزی و رنگ دیوار و پرده های اتاق دخترم و دخترم که عاشق رنگ زرد است

رنگ سبز : طبیعت، درخت،و دستار سبزی که سید محله ی ما در( دوران کودکی ام) دور سرش می پیچید و هر روز صبح هنگام رفتن به مدرسه او را می دیدیم و سه تا صلوات می فرستادیم ( چون به ما یاد داده بودند که این کار شگون دارد )و ما روز را با این دلخوشی می گذراندیم و من که رنگ سبز را دوست دارم ، ورنگ لباس گیپور سه دامنه بسیار زیبای نامزدی خواهرم و یاد و خاطره ی آن روز و آن شب به یاد ماندنی

و رنگ صورتی و صورتی چرک که رنگ پیراهن عید من در سن 8 یا 9 سالگی ام بود و عاشقش بودم و یاد پدر و مادرم که خدا بیامرزدشان ، و رنگ ربدشامبر عموی بزرگم که بعد از عروسیشان به دهکده آمده بودند و در آن شب که همه دور هم جمع بودیم و عمو جان آن ربدشامبر را پوشید و خودش و همه ی ما چقدر به او خندیدیم و آن شب چه لذتبخش بود ، یاد و خاطره اش برایم بسیار عزیز است ، و رنگ پلنگ صورتی و من که از دیدنش غمگین و افسرده می شدم

ودر نهایت زیبایی 7 رنگ رنگین کمان : بنفش، نیلی، آبی، سبز       زرد، نارنجی، قرمز و درسی که من برای آموختن رنگ ها به دخترم در کودکی اش آموزش می دادم

و رنگ به معنی( ریا ) و حرف استادم که مردی ضد عشق بود و همیشه می گفت : عشق های زمینی عشق نیست و بیت زیرشاه بیت کلامش بود :

عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود

ولی زندگی بدون رنگ یعنی ...

و عشق بدون رنگ ( نه رنگ به معنی ریا ) مگر می شود ؟ و رنگ در عشق یک رنگی است

و ما عاشقان رنگ ها هر کدام رنگی به دست می گیریم و با حرکات موزون رنگ ها را به اطراف می گردانیم و آن گاه چه زیبا تر می شود دنیای رنگ ها .

راستی اگر رنگ ها نبودند چه اتفاقی می افتاد ؟

رنگ ها را در هم آمیختم و طبیعت را دریافتم ،با همه ی زیبایی هایش :

با تلاء لوءو ترنم آب ،با صدای پرندگان: "جیک جیک گنجشگان ،قار قار کلاغ ها بر روی درختان صنوبرو آواز بلبلان بر روی شاخه های گل ها در گلستان ها، صدای شرشر مانند برگ درختان صنوبر به هنگام وزیدن باد ملایم

و چار فصل سال ، ماه ها و روزها و من که می خواندم برای دخترم تا بیاموزد طبیعت را ( هر سال چار فصله ( بهار ،تابستان ،پاییز،زمستان )هر فصل سه ماهه، هر ماه 30 روزه

و این ها همه پیام آوران زندگی و رنگ در طبیعت اند

و من عاشق طبیعت ، رنگ و زندگی ام

و این چیزی است که از طبیعت و زندگی در دهکده  آموختم

و آخرین رنگی که برایم خاطره انگیز و به یاد ماندنی است رنگ شاخه ی گل قرمز کبودی است که در تولدم (امسال ) او به من هدیه داد و چقدر زیبا بود ،

تا تولدی دیگر و با شاخه ی گلی دیگر

و بهارفصل همه ی رنگ هاست و در نهایت این که :

من باز هم بهار را خواهم دید

من بهار را مزمزه خواهم کرد

من بهار را با درختان تازه اش

و با شکوفه های به بار نشسته اش خواهم دید

من به آن ها غبطه می خورم

آن ها هر سال بهار، زندگی تازه ای را می چشند

و بار تازه ای به بار می آورند

من بهار را با درختان سر سبزش

با گیاهان از زمین روییده اش

تنها نمی بینم، بلکه آن ها را حس می کنم

من بهار را در زمستان حس می کنم

صدای خمیازه ی درختان را می شنوم

و کشیدن خودشان را هنگام خمیازه

و های های گفتنشان را بعد از خمیازه

و زمزمه هایشان را که چقدر به بهار مانده است ؟

ایکاش انسان هم :

با زمستان زمستانی می شد

و با بهار بهاری                     *ودنباله ی خاطراتم بعد از سفری خواهد آمد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:3  توسط زرین  | 

اکنون دیگر عمه جان ها آخرین باز ماندگان خانواده ی 9 نفری پدر بزرگ هستند چون در همین تابستان و زمانی که من آن جا بودم عموی دیگرم که پزشک بود در اثر سکته ی مغزی در بیمارستان مهراد تهران که دوستانی در آن جا داشت ویکی از آن ها پزشک معالجش بود دنیا را وداع گفت و ما را به یاد خاطراتش و مبارزاتش انداخت و این که برای انقلاب چه فعالیت هایی کرد و آن زمان که در زندان قصر تهران و بعد سال درزندان برازجان تا به بار نشستن انقلاب که آزاد شد و زجرهایی که کشیده بود صحبت به میان آمد البته این خبر را خیلی آرام و با احتیاط به آن دو گفتیم و به خصوص به عمه ی کوچکم چون ناراحتی قلبی دارد و نمی تواند گریه کند و گاهی پنهانی از خواهرش می گرید و ناراحتی اش را پنهان می کند، آن ها خدا را شکر کردند که من آن جا هستم و در این موقعیت تنها نیستند و مرتب می گفتند که خداوند سبب رسان است و تو سببی شدی که ما این مصیبت را راحت تر تحمل کنیم ، وقتی از عمو جان یاد می کردند می گفتند همین چند هفته ی پیش او پهلوی ما بود و می گفت انشاءا...ما همه در بهشت هستیم در آن جا همه چیز فراوان است و جوی های آب روان و می گفتند چقدر جایش خالی است و من مرتب حرف ها را به سمت و سویی دیگر می بردم ، این تابستان برای آن ها تابستان خوبی نبود ولی چون آدم های با ایمان قوی هستند همه مشکلات را با گفتن این کلام که خواست خداوند است حل می کنند و راضی اند .

به عمه جان ها گفتم نوشته هایم را آورده ام و برایشان شرح دادم که چه نوشته ام ،عمه ی کوچکم گرفت و قسمتی از آن را خواند و خیلی خوشش آمد و گفت چقدر قشنگ نوشته ای به نظرم خیلی مشکل است که آن خاطرات را به این خوبی روی کاغذ بیاوری عمه جان ها برای خواندن از عینک استفاده نمی کنند و راحت مطالعه می کنند ، گوششان بسیار تیز و شنواست ، دندان هایشان خیلی خوب است و مشکلشان تنها خمیدگی پشتشان است که پزشک گفته است بیشتر مربوط به سر پا نشستن و کار کردن است خداوند سلامتشان بدارد و همیشه شاد و سر حال باشند ( عمه ی بزرگم 80 و عمه ی کوچکترم 76 سال دارد ) . از عمه جان ها در مورد باغ و وضعیت قبلی و فعلی می پرسم می گویند بیشتر درختان باغ بوسیله ی کلاغ ها کاشته شده کلاغ ها هسته ها را چال می کنند و درختان سبز می شود خلاصه ما در این باغ درخت زیادی نداشتیم و همه کار کلاغ هاست به خصوص درختان زردآلو . انواع درختان در باغ موجود است زردآلو ،چند نوع سیب درختی ، چند نوع گلابی (حسینی، امرود ، گنجونی  )درخت به که نوع آن کم است تقریبأ ترش و شیرین است و بسیار خوشمزه ، عمه جان ها انواع ترشی ها و مربا ها را با همین میوه ها درست می کنند وهمه خوشمزه و دوست داشتنی است به خصوص یک نوع ترشی که بی نظیر است سرکه هم خودشان می سازند و جدیدأ سرکه ی سیب هم درست می کنند .   

 ان ها چربی ،روغن ،کره و نمک به ندرت استفاده می کنند ولی شیر و ماست و پنیر و سر شیر می خورند نان آن ها بیشترنان سنگک است گاهی هم لواش و به ندرت هم نان خانگی که خودشان می پزند و گاهی هم کمک می گیرند ، ماه رمضان یکی از ماه های دوست داشتنی برای آن هاست در ماه رمضان در دهکده همه نذری می دهند و به در خانه ها می برند عمه جان ها نذریشان یا گوسفند است یا کمک مالی ، امسال جای عمو جان هم در بعضی از شب های ماه رمضان پهلوی آن ها خالی است عمه جان ها می گویند او در بهشت است ،.

عمه جان ها از نطر اجتماعی خوش برخورد و امروزی هستند در نهایت متانت و ایمان ، سفره هایی که در زمان پدر بزرگ پهن می شد بعد از فوتش تعطیل نشد و همچنان مرتب برپا بوده است و هیچ کس نسبت هزینه ها ی خانه جرأت کمک نداشته است و همه را خودشان پرداخت کرده اند بدون هیچ گونه گلگی ای ، خداوند در پناه خودش سلامت بداردشان .       

تصمیم گرفتم امروز من نان سنگک بخرم هنگامی که از کوچه باغ ها رد می شدم او را دیدم یکی از دوستان زمانه ی من از حال و احوالش پرسیدم و این که سال هاست از همدیگر خبر نداریم از شوهر و بچه هایش او گفت چند سالی است که متارکه کرده ایم گفتم برایم بگو ، تو که عاشق او بودی چطور شد ،اوگفت : نه من هیچ وقت عاشق او نبودم او عاشق من بود ومن هیچگاه هم به او بدی نکردم ولی او !چه بگویم ؟ بالاخره او پدر بچه های من است نمی توانم چیزی بگویم فقط خدا می داند و بس ، شاید او هم دلایل خودش را داشته باشد اگر دلیلی باشد در هر صورت نمی دانم مقصر چه کسی است من درنوجوانی عاشق جوانی بودم که قسمت نشد با او ازدواج کنم و مادرم یک روز به من گفت که او حتی  مرا از مادرم خواستگاری کرده بود ولی چون ما زیاد ثروتمند نبودیم در خانواده اش موافقت نشده بود و من از این موضوع اطلاعی نداشتم و من هنوز هم در قلبم او را دوست دارم . از او در مورد دوستان دیگر که ندیده بودمشان پرسیدم گفت فلانی را یادت می آید گفتم آره اتفاقأ می خواستم سراغش را از تو بگیرم گفت: من او را دیدم او آدمی همیشه مضطرب    و نگران است و هر لحظه در دلش ترس و هراسی بر پاست گفتم چرا ؟ گفت :وقتی او بچه ای8 یا 9 ساله بوده مورد آزار و اذیت جنسی از طرف عمویش واقع می شود و چون جرأت باز گو کردن و شکایتی نداشته است تحمل می کند و همیشه مظطرب و نگران است که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد البته هیچ اتفاق خاصی برایش رخ نداده بود ولی چون نا آگاه بود و از این موضوع اطلاعی نداشته تا زمانی که شوهر نکرده بود همیشه برای خودش گناهی به شمار می آورد در حالی که او کودک معصوم و دختر کوچکی بیش نبودو با این عمل شنیع عمویش اگر گناهی هم کرده بود بخشوده می شد او حتی در آن سن از خواهران دیگرش هم مواظبت می کرد که خدایی نکرده چنین اتفاقی برای آن ها پیش نیاید وقتی او به سن بلوغ می رسد و آن اتفاق ماهانه برایش پیش می آید از ترس می خواهد زهره ترک شود چون نمی داند که این یک امر طبیعی است و بعد از هول و هراس فراوان با دوستش در میان می گذارد و او که کمی بزرگتر بوده و این مرحله را پشت سر گذاشته برایش می گوید که مشکلی نبست و همه ی دخترها و زن ها را شامل می شود وقتی شرح حال آن دوستی را که دیگر هرگز ندیدمش ، شنیدم باز هم به یاد داستان عقاب و کلاغ دکتر خانلری افتادم نمی دانم چرا !؟.

یکی از دوستان که می شناسمش و داستان زمانه ی من را خوانده بود می گفت منهم از زمانه ی تو هستم و دلم می خواهد خانه ی من را هم توصیف کنی همان گونه که من می گویم ، گفتم امیدوارم بتوانم.

حدود یک ساعت با دوستان همصحبت شدم و بعد از خرید نان از کوچه باغ ها به طرف خانه بر گشتم در راه با دیدن درخت های سر به فلک کشیده و دیوارهای کاهگلی بار دیگر به پرواز در آمدم و ناگهان خود را جلوی درِ خانه ی عمه جان ها یافتم ، زنگ زدم و وارد خانه شدم همه در ایوان نشسته بودند و همه چیز روبراه بود ، سلام گفتم آن ها با خنده با من خوش و بش کردند و از این که نان سنگک خریدم تشکر کردند و من هم به جمع آن ها پیوستم و تا نیمه شب با هم به گفتگو نشستیم و این روزها را غنیمت شمردیم،قرار شد روز بعد من به شهر بر گردم و آن ها مرتب می گفتند حالا نرو ولی من باید به خانه برمی گشتم موقع خروج مسافر از خانه ،عمه جان ها طبق معمول همیشه سینی کوچکی با آب و سبزه و قرآن دم در ایستادند و من طبق رسم سه بار از زیر قرآن گذشتم و قرآن را بوسیدم و عازم خروج از خانه شدم و به دلیل این که خداحافظی کردن و بیرون آمدن برایم سخت است به سرعت از خانه خارج شدم ، ماشین جلوی در حاضر بود سوار شدم و به راننده گفتم سریع حرکت کند ، دست تکان دادم و ماشین به سرعت حرکت کرد جلوی ریختن اشکهایم را گرفتم و با خودم گفتم دوباره می آیم ولی دوباره کی ؟ خدا می داند کداممان خواهیم بود باز هم خدا می داند!!! به امید دیدار عمه جان ها .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 21:37  توسط زرین  | 

روز بعد خواهر بزرگم تماس گرفت چون می دانست من در دهکده هستم او خیلی مایل بود بیاید ولی به علت این که تکلمش را به علت بیماری در سال قبل کمی از دست داده بود نمی توانست به تنهایی به مسافرت برود بنا بر این با دختری که به او در کارهای خانه و حرف زدن کمک می کرد عازم سفر به دهکده شد ، من وعمه جان ها هم از آمدن او خوشحال بودیم چون "خواهر بزرگ من در بچگی با عمه جان ها نزدیک بود و تا اندازه ای

مشکلاتش را با آن ها در میان می گذاشت به دلیل این که با مادرم رو در بایستی داشت وبه اوزیاد نزدیک نبود" فردای آن روز ساعت چهار بعد از ظهر وارد منزل عمه جان ها شدند، همه دور هم جمع شدیم و از هر دری سخن به میان آمد از گذشته و حال و شکر گزاری از این که دوباره دور هم هستیم و به همین منوال تا شب گفتیم و خندیدیم و گاهی هم به غم و غصه خوردن گذشت ،

صبح روز بعد به خواهرم گفتم می خواهی با هم به دیدن خانه ی قدیمی برویم گفت نه ،اصلأحاضر نیستم آن جا را ببینم چون اشکم سرازیر می شود و دلم می گیرد ، بنا بر این من برای دیدن رود خانه و اثرات به جای مانده از سیل جدید بیرون رفتم ولی این رودخانه کجا و آن رودخانه کجا آن زیبایی و لطافت و طراوت کجاو این اسفالت خشن و دیواره های بتونی کجا ، آن باغ های زیبا کجا و این خانه های جدید بتون و آهن کجا ؟ چشمانم را می بندم سیل 54 سال پیش را می بینم چقدر وسیعتر بود چون در داخل باغ پدربزرگ در کنار قنات آب هنوز سنگ بزرگی نشانه ی سیل آن سال ها مانده است و از طرف دیگر هم سیل امسال به نزدیک مسجد و قلمستان پشت خانه ی ما نرسیده بود و امروز رودخانه چه اندازه زشت و به هم ریخته است و به ساخت و ساز ها هم هیچ توجهی نمی شود چه خوب بود اگر اصول ساخت و ساز در هر محلی مناسب با موقعیت آن محل بود و ساخت و ساز در شهر و در ده تفاوتی با هم داشتند و چه زیبا و د ل نشینند ساختمان های قدیمی در دهکده .

بگذریم ،چند عکس از رودخانه و محله و کوه های اطراف می گیرم و سلانه سلانه به خانه بر می گردم ، عمه جان ها هنوز در خوابند ، خواهرم در باغ قدم می زند و من چراغ های اطراف خانه را روشن می کنم کمی آب می پاشم فرش ها را در ایوان پهن می کنم و بساط سماور و چای را راه می اندازم میوه و شیرینی می آورم و عمه جان ها بیدار می شوند ، از مسجد صدای اذان می آید به پشت بام می روم چون شنیدن صدای اذان با دیدن کوه های بلند و درختان سر به فلک کشیده ، زیبایی و دلنشینی دیگری دارد اذان که تمام می شود از پشت بام به داخل خانه می آیم عمه جان ها مشغول نماز خواندن هستند با خواهرم در ایوان می نشینیم و منتظر عمه جان ها می مانیم آن ها می آیند و به صفای خانه افزوده می شود چون خانه بدون آن ها بی صفاست عمه ی کوچکترم اهل طنز گفتن است و مجلس را گرم می کند و البته صفای مجلس با حضور هر دو نفرشان کامل است یادم می آید وقتی کوچک بودم با عمه ی کوچکم مشاعره می کردم و او هر چه دلش می خواست کلمات راسر هم می کرد و به عنوان شعر به من تحویل می داد و گاهی جملات بسیار خنده دار می شد و همگی می خندیدیم و لذت می بردیم و اتفاقأ این بار هم یادی از آن روزها شد .

از عروسی مادر بزرگ ( مهر تاج ) که عده ای تصمیم داشتند نگذارند عروس را به خانه ی داماد بیاورند وقتی پدر داماد( حاجی صاحت انتقال پدر پدربزرگ من  موضوع را می فهمد تصمیم می گیرد که شب قبل بدون سر و صدا عروس را به خانه بیاورد)عمه جان ها می گفتند آن طور که ما شنیدیم عروس آنقدر کوچولو بوده که او را بغل می کنند و روی رختخواب ها می گذارند تا پیدا باشد .مهر تاج خانم دختری از خانواده شاهزادگان و بسیار ثروتمند بود و همین باغ را در زمان حیاتش به نام عمه جان ها کرد ه.عمه جان ها دو خواهرند که با هم زندگی می کنند و هیچ گاه از زندگیشان گله ای ندارند و زندگی را بسیار زیبا می بینند از آن زن های خانه نشین بی اطلاع از همه جا و همه چیز نیستند از اخبار روز مطلعند آدم های با فرهنگ و متدین اند همه ی اموراتشان را خودشان اداره می کنند از حق و حقوقشان کاملأ مطلعند گاهی که نیاز به فروش ملکی یا تفکیک زمینی داشته باشند شخصأ انجام می دهند امور بانکی مربوط به کارهایشان را با دقت می دانند و حسا ب و کتاب می کنند و البته همه ی کارمندان اداراتی کهبا آن ها ارتباط دارند آن  دو ، را می شناسند و به آن ها احترام می گذارند، عمه ی بزرگترم مسئول امور پولی است و خرید های روزانه و پول دادن به افرادی که خرید می کنند با اوست .

عمه جان ها بسیارنترس وشجاع اند از هیچ چیزهراس به خودشان راه نمی دهند آن ها در باغ بزرگی زندگی می کنند بدون این که نیازی به کسی داسته باشند و می گویند خدا از همه کس بهترما را می بیند و به دادمان می رسد از آن زمان که فکر کردند دزد آمده است و تفنگ به دست گرفتند همه آن دو به نام  دوخانمی که تفنگ دارند می شناسند  هر کدام بیمار شوند و نیاز به تزریق داشته باشند خودشان برای همدیگر انجام می دهند هنوز هم گاهی اوقات در خانه نان می پزند به خصوص برای ماه رمضان . عمه جان ها با طبیعت و با حیوانات نزدیک  هستند آنها تعریف کردند که سال گذشته یک روز که لباس ها را شسته بودیم و گذاشته بودیم که پهن کنیم متوجه شدیم که لباس ها در سینی نیست و دستکش ها هم که در دستشویی بوده پیدا نیست متعجب شدیم و تا ته باغ رفتیم و رد لباس ها را پیدا کردیم یک چراغ قوه بر داشتیم و به انبار چوب ( به آن جا حصار می گویند ) بردیم و ناگهان با دو چشم که از پشت چوب ها پیدا بود مواجه شدیم وقتی نگاه کردیم فهمیدیم سمور است او لباس ها و دستکش های قرمز را (شاید رنگ دستکش برایش جاذبه داشته ) برده بود و برای خودش پنهان کرده بود آن سمور امسال هم دوباره تا نزدیک اتاق ها آمده بود، عمه ی بزرگترم تعریف می کرد که یک قورباغه چندین شب در حوض مقابل اتاق صدا می کرد و نمی گذاشت بخوابیم یک روز با یک چوب کوچک چندین بار آهسته روی پشتش گذاشتم و چندین بار گفتم شب ها صدا نکن نمی ذاری ما بخوابیم و بعد از آن دیگر او را ندیدیم عمه جان ها هر موقع به پزشک نیاز داشته باشند با یک تماس تلفنی دکتر در منزل حاضر است ومی گویند در موارد حقوقی هم تا آن جا که نیاز داریم آشنایی کافی داریم ( عمه ی کوچکم می گوید من خودم یک قاضی هستم)

از عروسی مادر و پدر من تعریف کردند و این که جشن عروسی درخانه ی شابابا در شهر ی که من هم زندگی می کردم بر گزار شده بود وآن  خانه چه خانه ی بزرگ و زیبایی بوده (خانه ی شابابا )چون او مرد بسیار زیبا پسندی بود و خوش هم می گذراند و آن عروسی  چه عروسی مفصل و خوبی بود و به آن دو چه خوش گذشته بود  و بعد که عروس را به دهکده می آورند (طبق رسم معمول که هنوز هم انجام می شود)به محل مسعودیه در کنار استخر و نزدیک همان کوهی که همیشه ما بچه ها هم برای تفریح و گردش به آن جا می رفتیم ، می برند و آش رشته می پزند و مراسم را بر گزار می کنند ( ما بچه ها هم در یکی از این عروسی ها که از فامیل بودند شرکت داشتیم و چقدر خوش گذشت ) و هنوز هم این رسم پا بر جاست .

از خانم جان گفتند که او آدم خوش مشرب و دست و پا به خیر و دوست داشتنی بود و تقریبأ برعکس آن که من تصور می کردم (خدا او را بیامرزد) و  او با ما بچه ها کمی خشن رفتار می کرد ،.

عمه جان ها خیلی خوش مشرب هستند و تعرف هایشان دوست داشتنی است به گونه ای که اگر چندین ساعت صحبت کنند مخاطبشان اصلأخسته نشود و این یکی از گیرایی های آن هاست ، آن دو همیشه شاد و سر حال هستند یک نفر غریبه که در مورد کارشان به منزل آن ها رفته بود و من می شناختمش می گفت : " من اصلأ ادم هایی مثل این دو نفر ندیده ام او می گفت چگونه است که در این زمانه آدم هایی با چنین روحیه و ایمان پیدا می شوند و این باعث تعجب است و چه روحانی اند اینان .

خلاصه آن شب من و خواهرم در کنارشان بودیم وبا صحبت هایی از این طرف و آن طرف ، با خنده و شادی گذشت و مرتب از افرادی که یادی به میان می آمد و در میان ما نبودند خدا بیامرزی گفته می شد و آهی می کشیدیم !چه حیف که دیگر در میان ما نیستند.!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:48  توسط زرین  | 

در امتداد کوچه روان می شوم به مقابلم نگاه می کنم آسیاب آبی و آب روان در جویی که به طرف قلمستان می رود ولی آسیاب را گم کرده ام چون به جای آن خانه ای ساخته شده است از خانمی که به سرعت برای ادای نماز به طرف مسجد می رود می پرسم ببخشید آسیاب آبی کجاست ؟آن روزها این جا بود !می گوید آن را فروختندو خانه ساختند و به جای چاهی که آب در آن بود هم الآن آشپزخانه ساخته شده و دستش را به طرف آشپزخانه آن خانه می برد آن را نشان می دهد و سری هم به علامت تأسف می جنباند ، چشمانم را می بندم آن روزها را می بینم آسیاب آبی چه ابهتی داشت و در ضمن چه ترسناک بود ولی ما بچه ها هم از ابهتش لذت می بردیم و هم از ترسش ، گاهی ترس هم لذت بخش است و به نوعی جذابیت دارد ، دلم می گیرد ولی به روی خودم نمی آورم به طرف کوچه ای که خانه ی خودمان بود روان می شوم خانه نمایان است کوچه سربالایی است یادم می آید که این کوچه بن بست بود و به سمت راست به طرف باغ های دیگر پیچ می خورد ، ما تابستان ها از بالای کوچه آب می ریختیم و به ا ین ترتیب درهمه ی کوچه آب جاری می شد و همه جا سفت و محکم مثل آسفالت بود ،آن روزها می گفتند :"اگر 40 روز صبح زود در کوچه را آب بپاشید روز چهلم حضرت خضر را می بینید و هر حاجتی داشته باشید می توانید از او بگیرید "ولی ما هیچوقت نتوانستیم چهل روز پشت سر هم این کار را انجام دهیم و خلاصه هر کاری کردیم نشد که نشد ، از سر بالایی بالا می روم کوچه آسفالت شده است ولی برایم جاذبه ای ندارد و دو طرف کوچه دیوارها گلی است به در خانه می رسم چقدر کهنه شده ولی خوشبختانه همان در است عکس می گیرم جلوتر می روم کنار خانه ی ما یعنی باغ بالای خانه را فروخته اند و خانه ای مثل خانه های شهری ساخته اند و بسیار زشت و نا متناسب می نماید ، قبلأ همیشه تابستان ها بوی سنجد از درختان سنجد باغ کنار خانه ی ما فضا را پر می کرد ولی الآن هیچ اثری از آنها نیست .

من دیگر من نبود م ، من او بودم در سن 8-7-6سالگی با آن شور و حال بچگی ، زمان چه زود می گذردهمان طور که ایستاده ام و به خانه نگاه می کنم با آمدن آن پیرمرد از پیچ کوچه به خودم می آیم سلام می کنم و می پرسم ببخشید آقا این جا منزل کیست ؟  می گوید منزل ....... است او رئیس دادگاه های خانواده بود  (بعد از پدر بزرگم این خانه به عمویم به ارث رسید ) فوت شده است می گویم خدا او را بیامرزد می گوید ، او آمرزیده است او آدم بسیار خوبی بود و گویا از این که من برای او طلب آمرزش کردم خوشش نیامد و پیش خودش گفت او نیازی به درخواست شما ندارد از او تشکر می کنم او راهی مسجد است از کوچه سرازیر می شوم و در انتهای قلمستان به کوچه ی آسفالت دیگری می رسم که یک کوچه ی 6 متری است باغ خانه ی قدیمی را گرفته اند و تقریبأ باغ را از وسط بریده اند می خواهم وارد خانه شوم ولی نمی شود اتفاقأ مردی که خانه و باغ را به او سپرده اند از در باغ بیرون می آید به او سلام می گویم و خودم را معرفی می کنم او می شناسد و کلی تعارف می کند ولی دیگر هوا تاریک است و چیزی دیده نمی شود چون خانه چراغ ندارد با او برای فردا وعده می کنم  .

روز بعد ساعت 10 صبح سر وعده حاضر می شوم او هم آمده است دیواری با چوب های ریز و درشت به صورت پرچین درست کرده اند و یک دربا دو تکه فلز ، وارد باغ می شویم وای چه سر و صدایی بر پاست (نزدک است بغضم بترکد که خودم را کنترل می کنم ) بچه ها همه می گویند چه دیر آمدی بازی دیر شد ، جارو جنجال می کنند که تا مامان نیامده بازی را شروع کنند پروین،مهین،ناهید، شریفه،ملیحه،فری پایه های اصلی بازی ها ،حسین و غلامحسین هم بیشتر در گشت و گذارهای بیرون از خانه با ما هستند و زری و شهین هم کوچکترند .به طرف ساختمان می روم ( دست راست دیوار قلمستان و روبه کوچه ی اصلی است سمت چپ ،باغ پدر بزرگ و در ادامه اش باغ حاج آقا شوهر عمه ی پدرم که کندوهای عسل داشت ولی الآن خانه های شهری ساخته شده است روبروی من ساختمان خانه است در سمت راست ساختمان و در کنار دیوار مشرف به قلمستان محل پله هاو حوض آب و یک صندوق خانه که در آن زمان ما به عنوان یخچال از آن جا استفاده می کردیم در کنار اتاق ها یک راهرو که به در ورودی ختم می شود و مطبخ هم در ابتدای این راهرو است و جلوی همه اتاق ها هم یک ایوان که شب ها آقا علی نجار برای محافظت از ما در آن جا می خوابید ( پدر بزرگم او را مأمور این کار کرده بود )، به همه جا سر می زنم پیرمرد سرایدار از ناملایمات می گوید و از این که کسی به این خانه نمی رسد دلخور است بعضی سقف ها ریخته است و خانه نیاز کلی به تعمیرات دارد من در حال و هوای خودم هستم انگار همه جا را می بلعم ، بچه ها را می بینم ، صداها را می شنوم ، امروز ظهر مامان به خانه نمی آید بچه ها خودشان می خواهند غذا درست کنند از باغچه پیاز چه میچینیم ، سیب زمینی می کنیم گوجه فرنگی می چینیم و در اجاق های مظبخ یک چیزی سر هم می کنیم و می خوریم و عشق می کنیم آن هم چه عشقی ، عشق کودکی  و لذت بردن از با هم بودن . ازپشت  در خانه عکس می گیرم با (کلندون ) از درهای اتاق ها از تاقچه ها از درخت توت شمیرانی که در آن زمان فقط در خانه ی ما بود و همه برای خوردن توت به آن جا می آمدند و الآن چه بزرگ شده است از پله ها که به حوض می رسید که حالا همه شکسته است و حوضی هم وجود ندارد از آبراه محلی که هر هفته می آمد و باغچه را آبیاری می کردند و به آن آب محلی (پر آب ) می گفتند ، بچه ها همه در اتاق خوابیده اند و هیچ کس صدا نمی کند همه از مامان می ترسند ولی همه بیدارند ،پشتشان را به هم کرده اند و با هم حرف می زنند و منتظر فرصت فرار، خوب ده بزن به چاک ، آره مامان خوابیده یا خودش را به خواب زده که ما راحت باشیم یکی یکی جیم می شویم و در راهروی پشت در ورودی بازی می کنیم ، مهین را می بینم که پای دیوار مشرف به کوچه قدم می زند و کشیک می دهد( همان دیوار قلمستان که شب ها آن جا می ایستادیم و آن خانه ای نزدیک کوه را که چراغ زننوری بالای تخت هایی که روی آن ها فرش پهن شده بود روشن می کردند نگاه می کردیم و الآن از همان جا جز دیوار خانه ی همسایه ی کناری هیچ چیز دیگری پیدا نیست )و درعین حال منتظر خوشه ی انگور است که مامان به نا گهان از در وارد می شود و همه پا به فرار می گذاریم و الآن هیچ اثری از( سابات انگور )داربست انگور نیست و به جای آن کوچه ی 6 متری است / (نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان )انگار از خواب بیدار می شوم از پیرمرد سرایدار یک عکس می گیرم و با بغض های در گلو نهفته بی اراده راهی منزل می شوم و در کوچه با خودم حرف می زنم و صدای بچه ها در گوشم مانده است که با دست تکان دادن می گویند خدا حافظ تا فردا کدام فردا خدا می داند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:53  توسط زرین  | 

خاطرات کودکیم و نقش آدم هایی که به یاد دارم هیچکدام بدون حضور عمه جان ها معنا پیدا نمی کنند ، پایه ی اصلی داستان ها و خاطرات کودکی من سرشار از بودن آن هاست ، لحظات شادی و سر شاری از حیات و لحظات غم و اندوه و نگرانی ها ، داشتن ها و نداشتن ها ، عدالت و بی عدالتی ها، با خود بودن و بی خود بودن ها ، خوب که می اندیشم آن دو در وجود همه ی افراد خانواده به دید می آیند و گاهی حتی چهره ی طرف مورد گفتگو را محو می کنند و می پوشانند ، در این مدت چند روزه ی اخیر که در کنار آن ها بودم انگار همه چیز را از اول مرور کردم و شب اول که در یکی از اتاق ها ی تو در تو تنهای تنها خوابیدم برایم یکی از آن خواب های آرام و لطیف و دوست داشتنی بود که حتی هیچ خوابی هم ندیدم شاید چنین خوابی کمتر یا اصلأبرایم اتفاق نیفتاده بود صبح که بیدار شدم لذت عجیبی حس می کردم ، سماور را روشن کردم چای را آماده کردم ،روی گل ها ،ریگ ها و آجرهای جلوی اتاق ها را آب پاشیدم ، آب در جوی مقابل اتاق ها و در کنار صف گل ها روان بود و من سرشار از لذت خواب خوش دوش ، عمه جان ها معمولأ برای نماز صبح بیدار می شوند و بعد از نماز دوباره می خوابند و من صبح کمی زودتر بیدار می شوم عمه جان ها صبحانه را آماده می کنند و من به اتاق می آورم هر سه مشغول صبحانه خوردن می شویم معمولأ در سفره صبحانه ( روشیر ،شیر ،چند نوع مربا :"گیلاس از درختان گیلاس ،آلبالو و به از درختان مقابل اتاق ها ") عمه جان ها سیب زمینی پخته را به سبک خودمان خیلی دوست دارند و هر چه در سفره باشد حتمأ سیب زمینی هم هست و خلاصه از آن صبحانه های دوست داشتنی ، گز و شیرینی هم همیشه و در سر همه ی سفره ها هست ، صبحانه با صحبت های شیرین و شاد صرف می شود عمه جان ها برای آماده کردن غذا به آشپزخانه می روند و من در پا گرد آشپزخانه از هر دری سخن می گویم ، من فرش ها را در کنار حوض آب روان پهن می کنم وسایل چاشتانه (خوردن میوه های مختلف قبل از ظهر را می گویند) سماور و وسایل چای را آماده می کنم وبعد از صرف چاشتانه عمه جان ها برای خواندن نماز سر وقت آماده می شوند بعد از نماز ناهار را هم همین جا می خوریم و چه صفایی دارد هوای لطیف و سرشار از اکسیژن، زیر درختان سر به فلک کشیده و صدای آب وهم صحبتی با آن دو، کمی بعد از غذاخوردن چای می خوریم وآن ها برای استراحت به اتاقشان می روند ومن برای یاد آوری خاطرات کودکیم با اجازه ی عمه جان ها بعد از کمی استراحت عازم خانه ی قدیمی و بچگی خودم می شوم از خانه بیرون می روم و از نخل ها عکس می گیرم پیرمردی مرا می بیند و می گوید خوب است عکس بگیر ولی مشتلق دارد من منظورش را نمی فهمم به منزل که بر می گردم از عمه جان ها سئوال می کنم جواب می دهند که منظورش این بوده که پول بدهی ولی خوب دیگر گذشته است ، از آن جا عبور می کنم کوچه ای که زمانی آشنایانی آن جا بودند که دیگر نیستند و دنیا را وداع گفته اند یا رفته اند ( عمه جان پدرم و حاج آقا شوهرش ، دامادش ،دونفر از فامیل های پدر بزرگم چند نفر از فامیل ها و دوستان نزدیکمان) و می رسم به مسجد محل همان جایی که بعد از آمدن سیل همه در آن جا جمع شده بودیم و به عادت بچگی گاهی از این که چنین اتفاقی افتاده و دور هم هستیم خوشحال بودیم ، مسجد را باز سازی کرده اند ولی به نظرم دیگر آن زیبایی را ندارد ، یک درخت چنار بزرگ کنار دیوار مسجد بود که همان موقع از بزرگی به دو نیمه شده بود و در وسطش اتاقی درست شده بود الآن همان درخت 15 بچه ی قد و نیم قد دارد که تمام پشت دیوار مسجد را گرفته است و برای این که از آسیب مردم در امان بماند دور آن را حصار کشیده اند . چه تنومند و زیباست از پیرمردهایی که مقابل مسجد نشسته اند سئوال می کنم که این درخت چند ساله است می گویند 1000 ساله ، نمی دانم ؟

راهم را ادامه می دهم ،آه می کشم ! خدایا بچه ها کجا هستند ؟ خانه ی دوستان صمیمی و بچه هایی که همبازی بودیم را خراب کرده اند  این بیشتر از هر چیز دلم را می لرزاند ، بچه ها ناهید ، شریفه، ملیحه ،حسین که همیشه در جمع ما بودند و الآن درخارج از کشور هستندو پدر و مادرشان دنیا را وداع گفتند خدا بیامرزدشان ، آن جا میخکوب می شوم چیزی که یاد آور آن خاطرات است همه از بین رفته اند جلوتر می روم به کوچه ی کنار مسجد می رسم  باغ پدر بزرگ که به خانه ی ما هم راه داشت می بینم ، جلوتر می روم به محوطه ی قلمستان می رسم که پشت دیوار خانه ی ما بود و پر از درختان صنوبر و آواز کلاغ های به یاد مانده و چه زیبا بود صدای شر شر مانند برگهای صنوبرها که با وزیدن باد آغاز می شد ولی دریغ از یک درخت ، زمین لم یزرع ،بدون آب و بدون درخت ، من هم همان جا خشک می شوم ولی یاد کودکی ام درختان را می رویاند بزرگ می شوند ، آب در جوی روان می شود صدای شر شر مانند برگ ها را می شنوم کلاغ ها را می بینم صدایشان می آیدو پرواز می کنند، من هنوز هم هستم به بالا به دیوار مابین خانه و قلمستان نگاه می کنم همه اش تقریبأ در حال ریختن و خراب شدن است ، همه ی بچه ها را پشت دیوار می بینم که فقط سرهاشان پیداست و همه شاد و سرشار از خوشی های کودکی هنوز هم هستند .ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:33  توسط زرین  | 

برای شروع دوباره تصمیم می گیرم به شهر دوران کودکیم و بعد به دهکده بروم ، وارد شهر می شوم ساعت 5بعد از ظهر است هوای شهر بسیار گرم و خشک است از یکی از مسافران مسیر رفتن به محلی که باید به دهکده بروم می پرسم او راهنمائیم می کند و به میدان مورد نظر می رسم و برای رفتن به دهکده سوار مینی بوسی که آماده رفتن و منتظر دو مسافر است می شوم و برای این که منتظر نمانم کرایه ی دو مسافر را حساب می کنم و راننده حرکت می کند ، در ردیف آخر دو صندلی خالی است ساکم را می گذارم و می نشینم و با دختری که سال آخر دبیرستان را گذرانده سر صحبت را باز می کنم و از حال و احوال خودش و مدرسه اش جویا می شوم اواز مشکلاتش  می گویدو این که در دهکده موقعیت خوبی برای تحصیل نیست و من به ناچار به شهر می روم بعد از نیم ساعت به دهکده وارد می شویم نفسی تازه می کنم به ! چه هوای مطبوعی است همه جا سبز و خرم است و هوای صاف و سرشار از اکسیژن ، یادم می آید آن زمان که بچه بودم توشه ی یک روزه برای سفربا اتوبوس های بسیار قدیمی که موتورهای آن ها در جلو بود فراهم می کردیم و برای بالا رفتن از هر سر بالایی همه با صدای بلند سه صلوات می فرستادیم ، تقریبأ همه ی مسافران وسیله ای برای زمان تهوع در طول سفر آماده می کردند ، زمان بسیار دیر می گذشت ولی ما بچه ها باز هم خوشحال بودیم که به دهکده می رسیم و در آن جا بازی ها و دوره ها شروع می شود .

ولی در این سفر اخیر همه چیز متفاوت بود ، زیبایی ها به گونه ای دیگر و زشتی ها هم با دیدی دیگر به چشم می خورد زمان خیلی سریع سپری می شد ( مسافران بی هیجان ، آرام و بی خاصیت ) ، هیچکس دیگری را نمی شناخت و به او نمی اندیشید و همه بی تفاوت نسبت به هم می گذشتند ، در تمام لحظات به یاد دوران کودکیم بودم و فکر می کردم همان سختی ها ، همان ترس ها و هراس ها از رسیدن در طول راه و حضور آن آدم هایی که با هم بودند و همدیگر را می فهمیدند چه دلپسند بود ، با همین افکار راه خیلی سریع طی شد ، روبروی هتل دهکده مقابل کوچه ای  که خانه ی عمه جان هاست پیاده می شوم ، کمی می ایستم نفسی می کشم و هوایی تازه می کنم و می گویم :های! ، خدایا چه هوای تازه ای است ، به به ! و به راهم ادامه می دهم کوچه طی می شود و من به منزل عمه جان ها می رسم ، کوچه عریض شده ، آسفالت شده واز یک ساختمان تازه ساز بوی تند و بد روغن سوخته به مشام می رسد وحال خوب من را دگرگون می کند و یک ساختمان ویلایی بزرگ هم مقابل خانه ی عمه جان ها ساخته شده است .

در انتهای کوچه محل نخل ها نمایان می شود ، دور نخل ها را حفاظی کشیده اندمردم محل می گویند این نخل ها  نمادی از تابوت های امام حسین (ع)، علی اکبر وعلی اصغر است که هر سال روز عاشورا مردان آن ها را روی دوششان می گیرند و به مراسم عزاداری می برند و دوباره به همین جا بر می گردانند ، در زمان قدیم که برق نبود شمع و چراغ(بادی یا مرکبی و موشی ) نذر می کردند وشب ها در این جا می گذاشتند و چون راه ها تاریک بود مردم از این چراغ ها برای روشنایی راه استفاده می کردند و دوباره آن را پر از نفت می کردند و به محل بر می گردانند و هیچ کس چراغی نمی برد که بر نگرداند.

من پشت در خانه هستم یادم می آید وقتی پدرم به دهکده می رفت برای این که عمه جان ها متوجه آمدن او بشوند (به قول خودش ) کوبه ی در را با حالت مورس می نواخت و عمه جان ها هر کجا که بودند متوجه آمدنش می شدندو به سرعت خودشان را می رساندند و در را باز می کردند  ولی این روز ها کوبه دیگر کار ساز نیست و همه ی خانه های دهکده به اف اف مزین و مجهزشده است ، به هر صورت در خیالات خودم بودم که عمه جان ها به اف اف جواب دادند و در را باز کردند ، مثل همیشه سر حال و قبراق و خوشرو و با قربان صدقه جلو می آیند و بالطبع کمی شکسته شده و کمرها هم کمی خمیده ولی از نظر روحیه فوق العاده اند، یادم نمی آید هیچوقت عمه جان ها را بوسیده باشم چون آن ها کمی وسواس دارند و کسی زیاد به آن ها  نزدیک نمی شود و همه سعی می کنند فاصله شان را با آن ها حفظ کنند ، آشپز خانه مخصوص خودشان است و کسی در غذا پختن به آن ها کمک نمی کند ولی سفره چیدن و ظرف شستن در مدتی که مهمان هستند با مهمانان است و برای راحت بودن مهمان ها یک ظرف شویی دربیرون از آشپزخانه درست کرده اند.

خانه بسیار زیبا و پر از درختان بلند و بعضی هم خیلی بلند با میوه های مختلف ، وارد اتاق می شوم و آماده برای دور هم نشستن و چای و میوه خوردن ، از حالشان می پرسم می گویند خدا را شکر خیلی خوب هستیم ، آن ها هیچوقت گلایه نمی کنند و همیشه راضی و خوشحال هستند و من تقریبأ هیچ کس را به اندازه ی آن ها راضی و شادو همیشه شاکر به درگاه خداوند ندیدم ، نماز های سر وقت ، خواندن دعا و قرآن ، پرداخت خمس و زکات و کمک دائمی به مستمندان حتی در برف و سرما به در خانه هایشان می روند و از آن ها دستگیری می کنند و البته خودشان نمی دانند که موضوع کمک هارا من می دانم و می نویسم ، دو انسان بسیار وارسته ، بدون هیچگونه زیاده طلبی .

 آن دو نفر بعد از آن سال غم انگیز و جاری شدن سیل و بردن منزل و همه ی زندگی آن ها ، در این خانه یعنی خانه ی شازده بیگم زندگی می کنند .

پدر بزرگ در کنار اتاق شازده بیگم و در ردیف آن سه اتاق بسیار بزرگ با یک ایوان مقابل آن ها ساخت و پذیرایی از مهمان ها و فرزندان و نوه ها را بسیار دوست داشت و می گفت دوست دارم سرتاسراین چهار اتاق سفره پهن کنند ومن در اتاق آخری بنشینم و همه را ببینم او مهمانی های بزرگ را دوست داشت و لذت می برد مدیریت مهمانی ها با عمه جان ها بود و با روی باز و شاد از همه پذیرایی می کردند در این سفر فعلی خواهر بزرگم با خدمتکارش آمدند و بسیار سخن ها گفته شد ، عمه جان ها معمولأ ساعت 10 به رختخوان می روند ولی به خاطر ما آن دو نفر تا ساعت 12 یا حتی یک بعد از نیمه شب می نشستند و برای نماز صبح هم بر می خاستند .

عمه جان ها زندگی را زیبا می بینند ، با طبیعت بسیار نزدیک هستند و با وجودی که سن بالایی دارند بیشتر خودشان باغچه ها و باغ راآبیاری می کنند و لذت هم می برندو به قول خودشان (وار را در می کنند ) و کرت ها را یکی پس از دیگری سیراب می کنند آن روز که من آن جا رسیدم روز آبیاری باغ بود چون آب محلی که عمه جان ها هم از آن سهم دارند روزهای یکشنبه و سه شنبه به خانه ی آن ها می آید .

عمه جان ها از زنان بسیار قوی ، نترس ، با خدا و مؤمنی هستند که به قول خودشان هر چه بخواهند برایشان انجام می شود و در اختیارشان قرار می گیرد ، هر چه بخواهند با یک تماس تلفنی به خانه آورده می شود و از این بابت هیچ نگرانی ندارند ولی امور بانکی و خریدهای بزرگشان را با رفتن به شهر( با ماشین های آژانس )انجام می دهند « آن دو همه ی کارها را با توکل به خدا شروع می کنند و معتقدند که خواست خداوند در انجام امور دخالت دارد از نظر مالی بهره مندند و نیازی به کسی ندارند .

سخنان به صورت جسته گریخته پیش می آید و عمه جان ها هر چه یادشان می آید می گویند و من هم یادداشت می کنم .

از شازده بیگم می گویند که شب عید پلو می پخت وبه مستمندان می داد .

می گویند چادرها و چارقد ها همه کرباس و سفید بود و فقط ثروتمندان می توانستند ازچادر چیت استفاده کنند و ثروتمندان مراقب بودند که این حد و مرز رعایت شودو اگر کسی پای خود را از گلیمش درازتر می کرد به او تذکر می دادند .و شازده بیگم یکی از کسانی بود که به این موضوع اهمیت می داد.

یکی از عمه جان ها می گوید یک روز به پدرم گفتم مادرمان خیلی سخاوتمند است ولی در مورد شما من چیزی ندیده ام او گفت تنها خدا باید بداند ، وقتی پدرم از دنیا رفت همه ی خانواده هایی که پدرم نگهداریشان می کرد صحبت از دست و دلبازی پدرم می کردند و رفتن او برایشان غم بزرگی بود .

از عروسی پدر و مادرم تعریف  کردند و این که شابابا خانه ی بزرگ و قشنگی در همان شهر داشت و چهار سال آن جا زندگی کرد و در همان سال ها مادر و پدرم ازدواج کردند و جشن مفصلی با رقص و پایکوبی برگزار شد و به گفته ی عمه جان ها خیلی خوش گذشت .

 از هفت سین مادر بزرگ که تخم مرغ نپخته در روی آینه می گذاشت و می گفتند وقتی تخم مرغ روی آینه حرکت کند یعنی سال تحویل شده است سبزه و گل در ظرف آب می ریختند و بعد از سال تحویل همه از آن می خوردند شیرینی و میوه و وسایل دیگر هفت سین البته نه با شکل و شمایل سفره های امروزی که بیشتر شکل متظاهرانه دارد .

از خاور زنی که قبلأ در موردش صحبت کردم می گویند که همیشه یک خروس سفید با لاله های قرمزروی سرش نشسته بود و اصلأ حرکت نمی کردو یک هم سگ به دنبالش بود .

از خانم جان که زن مهربانی بود و با چه زجری دنیا را وداع گفت یکی از عمه جان ها می گوید یک روز که از کنار دکتر معالجش رد می شدم فهمیدم که خانم جان آب خواسته بود و دکترش به پرستار می گفت به او آب ندهند چون ممکن است خودش را تر کند و تمیز کردنش سخت است چون حرکت دادن اومشکل بود و بیماری استخوانی لا علاجی داشت ( اودر بیمارستان خصوصی که از دوستان عموی من بودبستری بود و در همان زمان پدر بزرگم هم در همان بیمارستان  بود وعمه جان هاهمیشه در کنارش بودند) خداوند همه را بیامرزد .

من بای عمه جان ها  از وبلاگم می گویم و موضوع کلاغ ،عمه جان ها می گویند کلاغ ها یک رقص بسیار زیبایی می کنند با قارقار خودشان می نوازند  وبا حرکت پر و بالشان آنقدر زیبا می رقصند که دیدنی است ایکاش می دیدی و از رقص آن ها بخصوص هنگام آبیاری (چون بیشتر در آن زمان می رقصند ) فیلم می گرفتی . وقت خواب فرا می رسد و همه آماده برای خوابیدن.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:24  توسط زرین  | 

 

گاهی شروع دوباره چقدر سخت تر از اولین آغاز است .

برای شروع دوباره سفری به دهکده داشتم تا ته مانده های ذهنم و خاطرات آن زمان را با کمک افرادی که در آن زمان بوده اند بگردم و نا گفته ها را بیابم .

ابتدا ته مانده های ذهن خودم را زیرورو می کنم شاید مطلبی را جا گذاشته باشم ، یادم می آید زمانی که بچه بودیم همیشه آن چه آخر می ماند سرش دعواهای بچه گانه می کردیم و گاهی تقریبأ همه به سهم مساوی می رسیدیم و گاهی هم نه ، مثلأ سالاد شیرازی که درست می کردیم همه ی ما بچه ها می خواستیم آخر سالاد مال ما باشد چون ترشی ته سالاد که آب خیار و گوجه داخلش می شد خیلی خوشمزه بود وبیشترمواقع به خصوص مواقعی که در خانه ی عمه جان بزرگم بودیم پسر بزرگش ته سالاد را می خورد و دل ما بچه ها را می سوزاند .

بادام تکانی و گردو تکانی که تمام می شد ما بچه ها ته مانده ها را می گشتیم و به زبان اهالی دهکده ( پس جوره می کردیم ) و با این کار هر چه جمع می کردیم مال خودمان بود و چند ساعت وقتمان را می گرفت ته دیگ هم به نوعی ته مانده است و طرفدار فراوان دارد به خصوص اگر نان یا سیب زمینی ته دیگ گذاشته باشند و این ته مانده در بین بزرگتر ها هم طرفداران زیادی دارد .

ته مانده های ذهن عمه جان ها و خواهر بزرگم را هم می گردم و موضوعات جدیدی را پیدا می کنم :" قضیه ی خاور و خروس روی سرش ، قضیه ی عروسی مادر و پدرم که هیچگاه نشنیده بودم ،

قضیه ی پدر پدر بزرگم با لقب ( حاجی صاحب انتقال ) و زندگی اش در بم کرمان در سال های وبا و به دنبال آن  قضیه ی بنفشه دایه ی پدرم که نمی دانستم از کجا آمده بود و در خانه ی ما زندگی می کرد و چگونه دایه ی پدرم شده بود و پهلوی ما بود .

قضیه ی عروسی مادر بزرگ مهرتاج خانم و پدر بزرگم ، قضیه ی شوهر کردن پری ( دختر دیوانه ای که از او درقسمت های قبلی  کمی صحبت کرده ام ) که در کوچه های شهر ما می گشت و چون چادر به سر نمی کرد سرش را می تراشیدند و یک پیراهن بلند و گشاد به او می پوشاندند .

قضیه ی تفنگ به دست گرفتن عمه جان ها برای مقابله با دزد که بلا فاصله متوجه می شوند که عموی کوچکم است .

قضیه ی دوست داشتنی بودن خانم جان خدا بیامرزم که من همیشه به عنوان یک آدم بد اخلاق از او یاد می کردم.

قضیه ی داشتن یک عموی دیگر که در بچگی در بم در سال های وبا فوت می کند .

قضیه ی دست و دل بازی پدر بزرگم که تا کنون نشنیده بودم .

و قضایایی که زنان دیگری از دوران کودکیم که در جمعمان بودند یا در کوچه ها که می دیدمشان برایم تعریف می کردند و من هیچگاه نمی دانستم که چنین اتفاقاتی در اطرافمان رخ داده است . مثل:

آزار و اذیت جنسی دختری کوچک توسط عمویش .یا کتک خوردن زنی مسن بوسیله ی خواهرش که هیچ کسی خبر دار نشد .یا شرح حال زنی که همیشه فکر می کردم با عشق ازدواج کرده است .

این ها قضایایی است که در جای مناسب به شرح در مورد هر کدام خواهم پرداخت . بشر موجود بسیار پیچیده ای است ایکاش همه ی آدم ها می توانستند بدون ترس و واهمه مشکلاتشان را بیان کنند و نیازهایشان را بگویند ، آیا آن روز می آید؟ ، نمی دانم .

شاید این ته مانده ها بیشترش مربوط به دختران آن زمان باشد ، دخترانی که یک مسئله ی اساسی فیزیک بدنشان را نمی دانستند و بوسیله ی ندانستن آن چه زجرهایی را که متحمل می شدند و آن را به گناهان نا بخشودنی خودشان اضافه می کردند و با ترس و لرز و گریه به آمدن آن تن می دادند تا این که بالاخره فرشته ای از راه برسد و مشکلشان را حل کند و بقیه ناگواری هایی که در آن مدت با آن کمبود ها تحملش می کردند .

آیا پسران آن زمان هم مشکلی داشته اند .!!؟

قضایایی که به آن اشاره کردم مربوط به یک جمع حد اکثر 10 نفری بود وای به وقتی که تعداد این جمع بالاتر رود .

همیشه فکر می کردم ته مانده ها بسیار خوشمزه و دوست داشتنی است ولی با این قضایا می بینم همیشه هم چنین نیست بعضی اوقات تلخ و ناپسند است مثل ته خیار که همه ی مزه ی خوش خیار را از بین می برد .

در آن زمان می گفتند : "اگر ته خیار را بخوری و از تلخیش گله نکنی خوشگل می شوی" و به این وسیله نه تنها تلخیش را تحمل می کردیم بلکه گاهی اوقات ما بچه ها مخصوصأ ته خیار را می خوردیم که به قول آن ها خوشگل شویم . به این وسیله شاید می خواستند ساختن با هر تلخی را به ما آموزش بدهند و بگویند : " زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز " !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط زرین  | 

شوهر او را سوار ماشین می کند در بیابان می چرخاند و بعد از عذرخواهی و گریه دوباره او را بر می گرداند ولی بالاخره چند روز بعد تازه عروس موفق می شود به شهر خودش بر گردد اما نمی تواند برای مدت زیادی بماند چون بهانه ای برای ماندن ندارد پس مجبور می شود دوباره به خانه ی شوهر بر گردد و شوهر هر روز رفتارش از روز قبل بدتر می شود گویا او به بیماری سادیسم مبتلاست از آزارو اذیت تازه عروس خوشش می آید و بعد پشیمان می شود و به این ترتیب سه سال دیگر هم می گذرد و تازه عروس حامله می شود در همین اثنا شوهر به شهر دیگری می رود یک خانه ی بزرگ اجاره می کند که سه اتاق در یک سمت دارد و سمت دیگرش یک ساختمان نیمه کاره است و یک حیاط با یک ایوان بزرگ و در انتهای خانه یک محلی است که با چندین پله به زیر زمین می رود و آب روان در آن جا جریان دارد و بسیار ترسناک است ،به آن جا "سیپک " می گویند، تازه عروس حامله در یکی از سه اتاق زندگی می کند و زن اول با سه فرزندش هم در یک اتاق دیگر و اتاق وسط هم مهمانخانه است واتاق تازه عروس بدون آشپزخانه است و یک صندوق خانه هم دارد خلاصه درد سرتان ندهم تازه عروس با توجه به حاملگی هم از تنبیه بدنی مصون نمی ماند و حتی در نه ماهگی هم با تسمه ی کمری و در صندوق خانه تنبیه شدن را تحمل می کند مادر عروس به دیدنش می آید ولی از هیچ چیز آگاه نمی شود اما تازه عروس به بهانه ی زایمان با مادرش خانه ی شوهر را ترک می کند و تصمیم می گیرد که کار ناتمام را تمام کند و درسش را ادامه بدهد او در امتحانات متفرقه ثبت نام می کند و به شدت درس میخواند و درست یک ماه پس از زایمان سر جلسه ی امتحان حضور می یابد و با مشکلات شیر دهی به فرزند و دردهای سخت فشار شیر در سر جلسه ی امتحان ، ولی او همه چیز را تحمل می کند چون تصمیمش قطعی است و در امتحانات قبول می شود و در تابستان همان سال مجدداً به همان خانه ی شوهر بر می گردد وچون تصمیم گرفته که از شوهرش جدا شود با زن اول به صحبت می نشیند و می گوید یکی از ما باید برویم و من در صورتی حاضر به این کار هستم که شما قول بدهی از فرزند من خوب نگهداری کنی زن اول هم قول می دهد که این کار انجام شود  و تازه عروس هم قول می دهد که جدا شود و دیگر بر نگردد و به این ترتیب دوباره عازم خانه ی پدر می شود و به درس خواندن ادامه می دهد و شوهر راهم راضی می کند و سال بعد به دانشگاه وارد می شود و فرزندش را هم در خانه ی پدر، بزرگ می کند تا چهار ساله می شودیکی از روزها شوهر پیغام می دهد که در یکی از هتل های شهری که تازه عروس به دانشگاه می رود اتاقی گرفته است و از زنش می خواهد که به دیدار او برود و اقدام قاطع زن برای جدایی از همین جا آغاز می شود .

(در تمام مدت این چند سال من در جریان همه اتفاقات  تازه عروس بوسیله ی نامه قرار گرفته ام و ان ها را با تمام وجود حس کرده ام به طوری که من عیناًخود او هستم ) تازه عروس آماده ی رفتن به هتل می شود ولی فاجعه ی دیگری مزید بر همه ی درد های قبلی می شود ، شوهر با زن دیگری در هتل به سر می برد و وقتی تازه عروس با این واقعه روبرو می شود شوهر می گوید که مریض است و او پرستاریش می کند ولی ظاهر امر چیز دیگری را نشان می دهد شوهر به آن زن می گوید که از اتاق بیرون برود و در اتاق، تازه عروس تقاضای طلاق می کند شوهر به ناله و التماس می افتد و می گوید تو هر کاری که دلت خواست بکن ولی فقط با من باش تازه عروس زیر بار نمی رود و با ناراحتی و پرخاش اتاق را ترک می کند ، به خانه ی پدر می آید و کل جریان را باز گو می کند و همه با موضوع طلاق موافقت می کنند و فقط از عاقبت کار نگرانند چون شخصیت شوهرش را می دانند و هراسانند ولی تازه عروس تصمیمش را گرفته است و حاضر است یک تنه به میدان برود در همین حین شوهر بی شرم با همان زن به منزل پدر دختر می آید و می گوید به هیچ عنوان حاضر به طلاق نیست و می خواهد زنش را ببرد ولی سماجت تازه عروس خانه را به میدان جنگ تبدیل می کند و شوهر خودش را به غش همیشگی می زند ولی همه می گویند دروغ است چون دستش رو شده است تنها کسی که او را قبول می کند زن جدید است ولی دیگر کار از کار گذشته است و همچنان قشقرق بر پاست و شوهر مرتب به دنبال زن است که او را به چنگ آورد و تازه عروس مثل پرنده ای به این طرف و آن طرف می پرد تا این که شوهر ناتوان می شود و خانه را ترک می کند و خط و نشان می کشد، تازه عروس و خانواده خانه را ترک می کنند و به خانه ی فامیل می روند که در خانه نباشند همه ترسیده اند به جز تازه عروس او می گوید بالاتر از سیاهی رنگی نیست و به این ترتیب به دنبال برنامه ی جدایی رهسپار شهری می شود که بتواند با یک وکیل زبردست که از اقوامش می باشد تماس بگیرد و شوهر می گوید من حاضر به جدایی هستم به چند شرط 1- بخشیدن مهریه 2- بخشیدن جهیز و 3 گرفتن بچه ،زن نگران و گریان است ولی وکیل می گوید که این بهترین راه است چون شوهر می خواهد بعد از جدایی مرتب به خانه ی توبیاید و به اصطلاح بچه اش را ببیند و یک شرط دیگرش برای دادن بچه به مادر این است که او هیچگاه شوهر نکند وکیل پرونده قبول نمی کند و زن را با دادن بچه به پدر راضی به جدایی می کند چون به نفع هردو است به محضر می روند و دوباره شوهر زن را تهدید می کند ولی وکیل همه را رد می کند و خطبه ی طلاق خوانده می شود و دفتر را امضاء می کنند در هنگام رفتن بچه دست مادر را رها نمی کند ولی پدر او را به زور می کشد و بچه در حین رفتن به عقب بر می گردد و می گرید و مادر همچنان می گرید و چاره ای جز این نیست زن شب را به خانه ی فامیل می رود و مورد دلجویی قرار می گیرد و تا حد اقل یک ماه به همین ترتیب می گذرد و بعد از آن دوستم تماسش را با همه قطع می کند و من دیگر هیچ اطلاعی از او پیدا نمی کنم و انگار خوابی بود که بعد از بیداری از یاد رفت در زمان جدایی او 24 ساله است در مدت زندگی زناشویی شاید حدود یک سال جمعاً در خانه ی شوهر بود و تمام .   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:48  توسط زرین  | 

  تا این که آن سال غم انگیز فرارسید و سیل آمد و بعد هم بلا فاصله ما به شهرستان آمدیم و در همان سال پدرم به شهرستان دیگری منتقل شدو ما مجبور به سفرو دو دوست از یکدیگر بی خبر ماندیم فقط گاهی برای هم نامه می نوشتیم تا این که آن اتفاق افتاد ، او در سن 15 سالگی تن به ازدواج از پیش ساخته شده ای می دهد من در آن لحظه که شنیدم عیناً احساس کردم که خودم به دام افتاده ام همه چیز را به تدریج فهمیدم، مادر بزرگ و مادر دختر سخت با این ازدواج موافق بودندچون آن مرد پسر برادر مادر بزرگ و پسر دایی مادرش بود مردی 32 ساله با زن و 3 فرزند و مادر بزرگ دختر او را خیلی دوست داشت و آن مرد بلهوس عاشق دختر 15 ساله شد و با تهدید به خودکشی با تریاک و آمپول هوا مادر و مادربزرگ را تهدید می کرد و آن دو هر روزفشار را بر دختر 15 ساله زیاد و زیادتر می کردند تا این که ترتیبی دادند که دختر شب ها به منزل آن مرد برود و به اصطلاح به او زبان یاد بدهد و به این ترتیب زندگی دختر در این ماجرا در گیر شد و از همه طرف محاصره و کم کم احساساتش تحریک می شود و به مرد گرایش پیدا می کند در ضمن مرد که شغل مناسبی دارد هر زمان که بدر دختر به پول نیاز دارد سریعاً پول در اختیار او می گذارد و به این ترتیب دل او  را هم به دست می آورد در این اثنا دختر بارها تصمیم می گیرد که از شر این ماجرا خود را خلاص کند ولی هر دفعه  یکی از این سه نفر باعث می شوند که او را به راه بیاورند گاهی دختر خودش در اتاق حبس می کند در را می بندد و از آن ها می خواهد که او را راه ندهند ولی موفق نمی شود از خدا طلب مرگ می کند ولی هیهات ،و خلاصه آن چه نباید اتفاق بیفتد اتفاق می افتد و دختر با خواست خودش به دور از چشم بقیه ی افراد خانواده در منزل یکی از دوستان پدر دختر سر سفره ی عقد می نشیندو دختر هم شاد و راضی است قبلاً مرد به دروغ گفته است که بزودی از همسرش جدا می شود و با این شرط ازدواج پذیرفته می شود مدتی بعد از ازدواج و عروسی ، مرد با خانواده اش به شهر دیگری می روند و بردن دختر به خانه ی شوهرموکول به تهیه ی جهیزیه می شود که گویا این جزءقرار قبلی نبوده است پدر دختر به اجبار زمینی میفروشد و مشغول تهیه جهیزیه می شوند و در این مدت ، مرد عاشق کمتر به دیدن دختر می آید بعد از آماده شدن جهیزیه دختربا ترک تحصیل به خانه ی شوهرمی رود خانه ای که شوهر تهیه دیده است یک ساختمان با دو حیاط مستقل یکی در قسمت ورودی و یکی هم با گذشتن از تقریباً 10 پله پایین تر از ساختمان اولی و هر کدام دارای چند اتاق و حیاط پایینی دارای درخت و حوض و البته در باطن مرد به زن اول توجه بیشتری دارد و دختر 15 ساله بیشتر به یک وسیله ی بازی و تفریح شباهت دارد ولی مرد می گوید همه ی عشق و زندگیش اوست ، منزل دختر 15 ساله در حیاط اول است به محض ورود برادر شوهر به دیدن عروس می آید و می گوید مادر و پدرت بسیار کار اشتباهی کردند ولی دیگر گذشته است
( البته او هم قبلاً به خواستگاری دختر آمده بود ولی از ترس برادر بزرگتر کنار کشیده بود ) دختر پاسخی نمی دهد و متحیر است فقط به اطراف نگاه می کند و می گرید چون واقعاًکار از کار گذشته است وشوهر از این که برادرش به دیدن همسرش بیاید خوشحال نمی شود بنا بر این برادر شوهر خیلی کم به خانه ی آن ها می اید ،تازه عروس بعد از این که همه چیز را جابه جا می کند تصمیم می گیرد به خانه ی زن اول برود و از او به نوعی دلجویی کند ولی غافل از این که این عمل دلجویی بر دار نیست در هر صورت به ساختمان پایین می رود و زن اول و فرزندانش را ملاقات می کند ولی چیزی تغییر نمی کند تازه عروس درمانده به ساختمان بالا می آید و تنها می ماند ، تازه عروس به هر حال وارد زندگی شده است و باید بتواند گلیم خود را از آب بکشد ولی او پخت و پز بلد نیست او در سن 15 سالگی از خانه ی پدر به خانه ی شوهر آمده است غذا پختن را تجربه می کند ولی بسیار مشکل است و بابت هر اشتباهی از طرف شوهر سئوال پیچ می شود و ناسزا می شنود و تنبیه شدن آغاز می شود ، دست شوهر روی زن بلند می شود و بابت هر اشتباهی تنبیه بدنی می شود ولی تاه عروس دلش نمی خواهد هیچ کس از این جریان اطلاع پیدا کند چون بابت این ازدواج خیلی تاوان داده است ، زن اول ظاهراً کم حرف است ولی چون شوهرش را خوب می شناسد کاری می کند که بیشتر او را نگه دارد و به این ترتیب از حق خودش دفاع می کند تازه عروس هم این را قبول دارد ولی چه باید کرد او نمی خواهد خانواده اش از موضوع اختلاف آن ها چیزی بدانند، زن اول غذاهای باب طبع شوهر را آماده می کند و به این ترتیب شوهر آن جا غذا می خورد و می خوابد و تازه عروس تنها می ماند و زمان را به گریستن می گذراند و هر روز از روز قبل پشیمان تر می شود و تصمیم می گیرد به خانه ی پدر بر گردد خانواده شوهر تازه عروس رادوست دارند ولی هیچ کدام جرئت اعتراض به شوهر را ندارند چون او هیستریک است و گاهی دروغ یا راست غش هم می کند و همه را می ترساند در ضمن بسیار خوش مشرب است و دل همه را به دست می آورد ، شوهر بی شرمانه عمل می کند و گاهی مقابل چشمان خانواده اش اقدام به زدن تازه عروس می کند و او را به زور به منزل می برد تازه عروس تصمیمش را عملی می کند و می گوید می خواهم بروم،ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:25  توسط زرین  | 

 ورودی ساختمان جدید دفتر مدیر و معلمان بود از چند پله که پایین می آمدیم یک صحن نسبتاًبزرگ با تعدادی اتاق اطراف حیاط که کلاس های درس بودندو یک توالت( مستراح) که سمت راست پله ها قرار داشت و کلاس ما یعنی کلاس هفتم نزدیک توالت بودو روبروی پله ها مدیر مدرسه آقای مسن و تحصیلکرده ای بود بسیار متشخص و محترم اما آن طور که بچه ها می گفتند مبتلا به دیابت بود و برایش داستان ها می ساختند مثلاً می گفتند که او همیشه شیشه ای داخل لباسش دارد که در آن ادرار می کند ولی هیچکس نمی دانست چگونه و به همین جهت همه مترصد بودند که اولین نفر برای کشف این جریان باشند و چون کلاس ما روبروی پله ها بود هر وقت که مدیر به توالت می رفت ما اورا زیر نظر داشتیم ،یک روز من و دوستم تصمیم گرفتیم ته و توی این قضیه را در بیاوریم آن روز می خواستیم در توالت را موقع رفتن به کلا س قفل کنیم و ببینیم که مدیر دچار مشکل می  شود یا نه ؟ وقت رفتن به کلاس رسید و ما در توالت را بستیم و کلید را بر داشتیم و نا گهان صدای کوبیدن به در توالت را شنیدیم و این که کسی در توالت مانده است ولی ما متوجه نشده بودیم چون فضای توالت بسیار دراز بود وکمی هم تاریک و الآن هم نمی توانستیم از کلاس بیرون بیاییم و در عین حال هم برایمان تفریح شده بود و می خندیدیم ولی در همان لحظه متوجه شدیم که مدیر پشت در توالت آمده و هر چه سعی می کند در باز نمی شود و دست پاچه است و به خودش می پیچد و یکی هم آن طرف در گریه می کند و ترسیده است خلاصه مستخدم آمد ولی هیچ کدام نمی توانستند کاری بکنند و مدیر با دستپاچگی به دنبال کلید بود وقتی آن ها برای پیدا کردن کلید رفتند من با دوستم اجازه گرفتیم و در را باز کردیم ولی کسی متوجه نشد که کلید دست ما بود یا این که به روی خودشان نیاوردند چون در آن صورت باید ما دو نفر را به سختی مجازات می کردند.

 آن سال چند دبیر مرد در دبیرستان تدریس می کردند ، دبیر فیزیک دبیرستان جوان و سخت گیر بود و در بین دختران سال بالاتر طرفدارزیادی داشت به طوری که بعضی از آن ها می خواستند گوی سبقت را از دیگران بربایند ، وقتی درس فیزیک داشتند سعی می کردند صورتشان گل بیندازد و در هر صورت زیباتر از دیگران به نظر بیایند ، دبیر فیزیک معمولاً بسیار جدی و سخت گیر بود به خصوص موقع امتحانات جلسه ی امتحان بسیار ترسناک و خشک بود و او به همه بی اعتنا و سر خود معطل او در حال راه رفتن حتی متوجه پشت سر خودش هم بود و چنان که چه بچه های پشت سر او حرف می زدند یا به نوعی جم می خوردند او می فهمید و اسمشان را می گفت وهمه می گفتند مثل این که پشت سرش هم چشم دارد  بچه های کلاس ماهم که  واویلا از ترس لرزه به اندامشان می افتاد ، اتفاقاً این دبیر از همبستگان نزدیک یکی از دوستان من که در همسایگی ما بود و با هم آمد و شد داشتیم یک روز من او را در خانه ی دوستم دیدم و او بسیار عادی و مهربان برخورد کرد وباز هم گهگاهی او را در خانه ی دوستم می دیدم ولی قرار بود که این مسئله در مدرسه گفته نشود و از ابهت او کم نشود.

خاطره دیگری که یادم می آید ان که ما بچه ها در ماه رمضان در مدرسه می ماندیم و تآتر اجرا می کردیم و من هم خواننده ترانه بودم و هم بازیگر یکی از این روزها مدیر مدرسه متوجه ماندن ما در مدرسه و تآتر بازی کردنمان شده بود و تصمیم گرفت همه ی بچه ها را از مدرسه بیرون کند وقتی همه جا خالی شد شروع به بازدید از کلاس ها شد ما هم عده ای در پشت بام و عده ای دیگر هم در جاهای مختلف قایم شده بودیم که تا مدیر رفت، بیرون بیاییم و کارمان را شروع کنیم در کلاس ما یک گنجه ی دیواری( دولابچه) بود که از زمین فاصله داشت و من در آن جا قایم شده بودم مدرسه ساکت شد و من خوشحال از این که سالم جسته ام که ناگهان صدای پای مدیر را شنیدم و بند بندبدنم درد گرفت مدیر بعد از گشتن کلاس به طرف گنجه آمد و من از لای درز در می دیدم و چاره ای نداشتم در گنجه باز شد و من دست هایم روی صورتم و چمباتمه زده داشتم قالب تهی می کردم مدیر گفت زود بیا بیرون چندین بار این جمله را تکرار کرد ولی متوجه نبود که گنجه از زمین بالاتراست و تا او عقب نرود من نمی توانم بیرون بیایم و من هم نمی توانستم حرفی بزنم بالاخره گفتم آقا شما کنار بروید تا من بیایم و به این ترتیب بیرون پریدم و فرار کردم ولی بچه هایی که روی پشت بام بودند آن روز هم در مدرسه ماندند.

خاطره دیگرم این که بعضی اوقات فالوده سفارش می دادیم و ساعت تفریح برایمان می آوردند البته آن فالوده ها با فالوده شیرازی فرق می کرد بیشتر برف و یخ بود و شیره یا شربت میوه و خیلی خوشمزه ومن دیگر مثل آن فالوده نخوردم و گاهی هم که به آن شهر رفتم و سراغ گرفتم گفتند دیگر درست نمی کنند ،خلاصه آن روز وقتی فالوده ها را آوردند من و دوستم اولین کسانی بودیم که فالوده ها را گرفتیم و دوستم شروع به خوردن فالوده ها کرد و از هر کدام مقداری خورد و بعد من و او هر کدام یک فالوده برای خودمان بر داشتیم بلافاصله بچه ها آمدند و دیدند فالوده ها نصفه است و خواستند از فالوده های ما بخورند که دوستم فوراً آب دهانش را در فالوده اش انداخت وهمه دلخور رفتند و آن روز فالو ده هایشان را نخوردند و مشاجره هم در گرفت و ما دو نفر به دفتر احضار شدیم و قول دادیم که بعد از این شیطنت نکنیم .سال بعد هم به کلاس هشتم رفتیم و همچنان گاهی مشکل آفرین می شدیم و در پی آن احضار به دفتر و تعهد دادن. ادامه دارد  

 

 احضاریه: وکیل مدافع گرامی عقاب دردادگاه کلاغ ُ جناب آقای فرهاد گرامی

کلاغ ها منتظر ادامه ی دادگاه و نتیجه ی آن هستند .

جنابعالی حد اکثر ۱۵ روز دیگر فرصت دفاع دارید در غیر این صورت دادگاه به نفع کلاغ راْی نهایی صادر خواهد نمود .

لطفاْ در اسرع وقت دادگاه را مطلع فرمایید . متشکرم

         

                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط زرین  |