*رنگ ها ، جاذبه ها و زندگی
رنگ سفید : سپیده صبح ، لباس عروس و برف، به یاد می آورم باریدن برف زیاد را در آن سال ها و پارو کردن و ریختن در کوچه ها و فقط گذاشتن یک باریکه راه در وسط کوچه ی سنگ فرش برای رفت و آمد عابرین و ما بچه های شیطان که باید همه ی راه را پیاده طی می کردیم و نه با لباس های گرم و مناسب ولی با شادی هاو بازی های کودکانه مان در میان برف ها، و زمین خوردن پدرم بر روی یخ های خانه مان و ما بچه ها که از پشت شیشه ها به او می خندیدیم و او که مرتب زمین می خورد و برمی خاست و دوباره به زمین می خورد (یاد بچگی ها به خیر )
رنگ سیاه : شب ،کلاغ، رنگ چادر زن همسایه و لباس دامادی
رنگ آبی :آسمان، آب، و بلوز آبی من با خال های سفید ( در زمان جوانی ) و او که به رنگ آبی عشق می ورزد ، ورنگ آبی فیروزه ای لباس او و من که دوستش داشتم ، ورنگ آبی لباس گیپور نامزدی من و او که عاشقانه در کنارم بود و نگاهش که برایم فراموش نشدنی است
رنگ زرد :آفتاب،برگ های پاییزی و رنگ دیوار و پرده های اتاق دخترم و دخترم که عاشق رنگ زرد است
رنگ سبز : طبیعت، درخت،و دستار سبزی که سید محله ی ما در( دوران کودکی ام) دور سرش می پیچید و هر روز صبح هنگام رفتن به مدرسه او را می دیدیم و سه تا صلوات می فرستادیم ( چون به ما یاد داده بودند که این کار شگون دارد )و ما روز را با این دلخوشی می گذراندیم و من که رنگ سبز را دوست دارم ، ورنگ لباس گیپور سه دامنه بسیار زیبای نامزدی خواهرم و یاد و خاطره ی آن روز و آن شب به یاد ماندنی
و رنگ صورتی و صورتی چرک که رنگ پیراهن عید من در سن 8 یا 9 سالگی ام بود و عاشقش بودم و یاد پدر و مادرم که خدا بیامرزدشان ، و رنگ ربدشامبر عموی بزرگم که بعد از عروسیشان به دهکده آمده بودند و در آن شب که همه دور هم جمع بودیم و عمو جان آن ربدشامبر را پوشید و خودش و همه ی ما چقدر به او خندیدیم و آن شب چه لذتبخش بود ، یاد و خاطره اش برایم بسیار عزیز است ، و رنگ پلنگ صورتی و من که از دیدنش غمگین و افسرده می شدم
ودر نهایت زیبایی 7 رنگ رنگین کمان : بنفش، نیلی، آبی، سبز زرد، نارنجی، قرمز و درسی که من برای آموختن رنگ ها به دخترم در کودکی اش آموزش می دادم
و رنگ به معنی( ریا ) و حرف استادم که مردی ضد عشق بود و همیشه می گفت : عشق های زمینی عشق نیست و بیت زیرشاه بیت کلامش بود :
عشق هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود عاقبت ننگی بود
ولی زندگی بدون رنگ یعنی ...
و عشق بدون رنگ ( نه رنگ به معنی ریا ) مگر می شود ؟ و رنگ در عشق یک رنگی است
و ما عاشقان رنگ ها هر کدام رنگی به دست می گیریم و با حرکات موزون رنگ ها را به اطراف می گردانیم و آن گاه چه زیبا تر می شود دنیای رنگ ها .
راستی اگر رنگ ها نبودند چه اتفاقی می افتاد ؟
رنگ ها را در هم آمیختم و طبیعت را دریافتم ،با همه ی زیبایی هایش :
با تلاء لوءو ترنم آب ،با صدای پرندگان: "جیک جیک گنجشگان ،قار قار کلاغ ها بر روی درختان صنوبرو آواز بلبلان بر روی شاخه های گل ها در گلستان ها، صدای شرشر مانند برگ درختان صنوبر به هنگام وزیدن باد ملایم
و چار فصل سال ، ماه ها و روزها و من که می خواندم برای دخترم تا بیاموزد طبیعت را ( هر سال چار فصله ( بهار ،تابستان ،پاییز،زمستان )هر فصل سه ماهه، هر ماه 30 روزه
و این ها همه پیام آوران زندگی و رنگ در طبیعت اند
و من عاشق طبیعت ، رنگ و زندگی ام
و این چیزی است که از طبیعت و زندگی در دهکده آموختم
و آخرین رنگی که برایم خاطره انگیز و به یاد ماندنی است رنگ شاخه ی گل قرمز کبودی است که در تولدم (امسال ) او به من هدیه داد و چقدر زیبا بود ،
تا تولدی دیگر و با شاخه ی گلی دیگر
و بهارفصل همه ی رنگ هاست و در نهایت این که :
من باز هم بهار را خواهم دید
من بهار را مزمزه خواهم کرد
من بهار را با درختان تازه اش
و با شکوفه های به بار نشسته اش خواهم دید
من به آن ها غبطه می خورم
آن ها هر سال بهار، زندگی تازه ای را می چشند
و بار تازه ای به بار می آورند
من بهار را با درختان سر سبزش
با گیاهان از زمین روییده اش
تنها نمی بینم، بلکه آن ها را حس می کنم
من بهار را در زمستان حس می کنم
صدای خمیازه ی درختان را می شنوم
و کشیدن خودشان را هنگام خمیازه
و های های گفتنشان را بعد از خمیازه
و زمزمه هایشان را که چقدر به بهار مانده است ؟
ایکاش انسان هم :
با زمستان زمستانی می شد
و با بهار بهاری *ودنباله ی خاطراتم بعد از سفری خواهد آمد
