تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

هنوز زاده نشدم

9 ماه قبل از 12 دی ماه سال... مادرم بار دار شد و ماجرا آغاز گردید .

من فرزند سوم و سومین دختر خانواده هستم .

مادرم متوجه شد که باردار است و دیگران هم یکی پس از دیگری و خلاصه اظهار نظرها وپیش بینی ها در مورد دختر یا  پسر بودن بچه شروع شد و سر گرمی زنان کنجکاو جان تازه ای گرفت .

 و  پرسش ها :

ویارداری ؟ آخ بچت دختره !

ترشی دوست داری ؟ آخ بچت دختره !

شیرینی دوست داری ؟ چه خوب بچت  پسره .

بعد از چند ماه :

چه وارفته شدی ؟ ایوای بچت دختره !

چه سنگین راه میری ؟بچت دختره !

چه شکم پت وپهنی  پیدا کردی ؟ بچت دختره !

 

چه زرنگ شدی ؟ بچت  پسره

چه خوشگل شدی ؟ بچت  پسره

چه جمع و جور و خوشگل شدی ؟ بچت  پسره .

و درد سرتان ندم در مورد همه چیز اظهار نظر شد ، رنگ لباس ، نوع لباس و باز گشت به مسئله دختر و  پسر بودن بچه و هزار و یک امتحان و آزمایش که بفهمند بچه دختر است یا  پسر، بدون این که نظر مادرمن درآن دخالتی داشته باشد ودر آخر شرط بندی برسردختر یا پسربودن بچه .

انگار دیروز است شاید همه ی آن حرف ها را می شنیدم ، شاید می دانستم آمدنم ممکن است ناراحتی هایی برای خانواده ام داشته باشد ولی چه چاره !!

از آن طرف مادرم بود ، قوی ، سر حال، و با اعتماد به نفس . و پدرم که عاشق فرزند دختر بود و می گفت هر دختری که به دنیا می آید دری از بهشت به روی  پدر و مادرش باز می شود .

و به این طریق هر روز و هر شب با گفتگو های زنان دور و برمان در مورد من که جنین بودم سپری شد تا 9 ماه .

روز موعود برای زنانی که شرط بسته بودند که بچه دختر است یا  پسر فرا رسید و من در اتاق کوچکی در خانه مان و توسط مامای تجربی به دنیا آمدم . سگرمه ها در هم شد ، ابروها گره خورد و همه سر افکنده از وجود دختری دیگر اتاق را ترک گفتند . و هیچ مردی در این گفتگو ها دخالتی نداشت .

مادر بزرگ  پدری ام می خواست من زرین تاج باشم

ولی  پدر بزرگ مادری ام که به او ( شاه بابا ) می گفتیم می خواست من زرین دخت باشم و چنین شد . کم کم بزرگ شدم و مورد توجه ، من خوش قدم هم بودم چون بعد از من  پسری آمد و بعد هم سه دختر دیگر . برادرم همیشه به شوخی می گوید بلبل 7 تخم می گذارد که شش تای آن (ونجوسک) است و یکی از آن ها بلبل می شود و آن یکی منم و به این طریق باز هم دفتر مردانه ورقی خورد و مردی سر برآورد . 

این داستان زمانه ی من بود ولی زمانه ی تو هم بهتر از این نیست ! هیهات !!!

تابعد... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:52  توسط زرین  | 

زمانی که ما بچه بودیم به ما یاد دادند علم بهتر از ثروت است ؛ ما هم همیشه در انشاهایمان می نوشتیم علم بهتر از ثروت است ، چون علم را دزد نمی برد ولی ثروت را دزد می برد .

اما الان که خیلی بزرگ شده ایم می فهمیم که علم هم دزدیدنی است ، خریدنی است و فهمیدیم که واقعاً ثروت از علم بهتر است . علم را ، می خرند ، روضه خوانی می کنند ، نوحه خوانی می کنند به زیارت خانه ی خدا می روند به زیارت امام رضا می روند ولی با علم چه می کنند؟

با علم حقارت را می خرند ، با علم بیکاری را می خرند ، با علم فقر را می خرند و با ثروت چه ها که نمی کنند ؛ یا روزگار بر گشته است ، یا ما بچه بودیم و ما را با علم بهتر از ثروت است خریدند ، نمی دانم! امروز که به خانه سالمندان آمدم باز هم فهمیدم چقدر ثروت از علم بهتر است. کسانی که ثروتمندند، در خانه های مجلل با پرستاران متبحر دوران سالمندی را سپری می کنند، به مسافرتهای تفریحی می روند، لباسهای زیبا می پوشند و در دوران زندگی جوانی به گونه ای زندگی می کنند که دوران سالمندیشان زیباتر و دوست داشتنی تر از آنها می باشد که بی پولند و فقیر ولی علم دارند و فخرشان به علمشان است اما خریداری ندارد و پولی هم بابتش پرداخت نمی شود.

امروز با دیدن زنان و مردان سالمندی که در این مکان زندگی می کنند فهمیدم ، چقدر دردناک است بی پولی و بدون ثروت بودن، زنانی که به خاطر به دست آوردن هزار تومان پول می رقصند و مردانی که به خاطر همان هزار تومان اشک از چشمانشان جاری می شود

زنانی را می بینم که در نهایت حقارت زنده بودن را سپری می کنند و چه غوغایی در دلشان بر پاست با چه سرنوشت هایی و با چه امراضی که دست به گریبانند و چاره ای جز زنده ماندن و زجر کشیدن ندارند

مردانی را می بینم که در نهایت بیچارگی خود را از تخت فخرشان پایین نمی اندازند و هنوز هم جایگاهشان از زنان بالاتر و بهتر است ، چرا که زنان در دوران زندگیشان بیش از مردان دچار گرفتاری ، افسردگی ، و امراض مختلف مخصوص زنان هستند .

زنان و مردانی را می بینم که  خدمات سرای سالمندان را به عهده دارند و و با سیلی صورتشان را سرخ می کنند که مبادا خود را حقیر بنمایند اما از نگاهشان و از قدم هایشان کلمات واشاراتی دیگر هویدا ست. من به حال هیچکدام افسوس نمی خورم غمگین نمی شوم چون این واقعیت زندگی ا ست که بدون ثروت زندگی  نیست. فقط زنده ماندن است یعنی نهایت حقارت یک انسان. من به خاطر انسان بودن غمگین می شوم که انسان بودن تنها زنده بودن نیست بلکه زندگی کردن هدف است آن هم زندگی با کیفیت مطلوب

من به خانواده های کسانی می اندیشم که در این سرا زنده اند، آنهایی که خودشان دارای چندین فرزند در خانه ای کوچک یا حتی بدون خانه و کاشانه ای در چند اتاق اجاره ای زنده اند و روزگار را سپری می کنند اما چگونه؟ خدا می داند. فکر می کنم خانواده های اینان مقصر نیستند زیرا آنها هم روزگاری نه در سرای بهتر از این بلکه در نهایت به چنین سرایی خواهند آمد. اگر خیلی شانس بیاورند!!! پس چه باید کرد؟ راه چاره چیست؟ چگونه باید راهی برای بیرون رفت از این مشکل بزرگ یعنی فقر پیدا کرد؟ نمی دانم شاید باز هم به اندیشه بیشتری نیاز است. از کجا باید شروع شود؟ از من، از تو، از ما، از چه کسی؟ بیایید همگی با هم به تفکر برخیزیم.

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 21:48  توسط زرین  | 

من آواز کلاغ ها رااز روی بالاترین شاخه ی درخت صنوبر دوست دارم

من آشیانه ی کلاغ ها را در روی بالاترین شاخه ی درخت صنوبر دوست دارم

من نور چراغ زنبوری را از لا به لای درختان صنوبر در دور دست ها  دوست دارم

 من ابرهای پراکنده و مهتاب را از لا به لای درختان صنوبر دوست دارم

من تنه ی سفید و بدون آکنه ی درخت صنوبر را دوست دارم

من برگ های سبز پر رنگ و شفاف درخت صنوبر را دوست دارم

من صدای شرشر مانند برگ های درختان صنوبر را وقت وزیدن باد دوست دارم

من درخت صنوبر را دوست دارم

من کودکیم را با درخت صنوبر آمیخته ام و آن را دوست دارم 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 22:38  توسط زرین  |