به مادر بزرگ مادری ام ( خانم جان ) می گفتیم و او را به دلیل بد اخلاق بودنش دوست نداشتیم ، ولی قلبأ زن مهربان و دست و پا به خیری بود ، در همه ی مهمانی ها ی بزرگ و عروسی های فامیلی از او دعوت می کردند و نظر او را در مورد انواع غذاها و دستور پختن آن ها و چیدن سفره سئوال می کردند چون او در پختن غذا خوش سلیقه بود و هر غذایی را به اندازه ی تعداد نفرات و بسیار خوشمزه درست می کرد،او باید همه ی غذاها را چک و تأیید می کرد .
همه ی فامیل و آشنایان به او احترام می گذاشتند چون از یک طرف آدم دانا و کار بلدی بود و از یک طرف خودش از خانواده ی تجار بزرگ شهر بود و از طرف دیگر همسر شازده مسرورالدوله و همه ی این ها برایش وجهه ی خوبی بود .
شابابا هم در دهکده باغ بسیار بسیار بزرگ چندین هکتاری داشت و گاهی تابستان ها به آن جا می آمد .
باغ شابابا خیلی زیبا ، دوست داشتنی و دارای ساختمان جالبی بود ، که نمونه اش در دهکده نبود .
ساختمان در وسط باغ بود – از در ،که وارد می شدیم یک راهرو رو باز بود پر از سنگ ریزه ها ی رود خانه و کمی جلو تر که می آمدیم یک آب نما بود شامل یک جوی بسیار طولانی با کف و کناره های نیلی و تعداد زیادی فواره در وسط آن ،جوی آب از زیر ساختمان شروع و به راهروی مقابل در ختم می شد وآبیاری تمام باغ با این آب بود .
در اطراف آب نما حاشیه ای بود با گل های نسترن پر از گل های قرمز که به صورت آلاچیق در تمام طول آب نمابه چشم می خورد و یک ساختمان بزرگ روی جوی آب با اتاق های زیاد ولی من چیز زیادی از ساختمان یادم نمی آید چون آنقدر مجذوب باغ بودم که ساختمان در ذهنم نیست ، و هیچگاه گل های نسترن و جوی آب را فراموش نمی کنم .
در همان سال های کوچکی من بود که یکی از ثروتمندان تهران که از آشنایان شابابا بود و مهمان باغ، از خانه خوشش آمد و برای خرید با شابابا صحبت کرد و قرار شد خانه را بخرد – شابابا آدم بسیار مهربان و ساده دلی بود و با وجود این که بسیار اجتماعی بود و با آدم های زیادی سرو کار داشت ولی مجموعأ زود اعتماد می کرد .
خریدار از همین موضوع استفاده کرده بود و دل شابابا را به دست آورده بود و برای خرید خانه و باغ وعده گذاشته بود ، وقتی خانم جان موضوع را فهمید بسیار دلخور و عصبانی شد و می گفت من نمی گذارم این معامله سر بگیرد و همه ی اطرا فیان هم از این موضوع ناراحت بودند و می گفتند باید این معامله به هم بخورد چون طرف معامله می خواهد باغ را مفت بخرد – پدر بزرگ پدری ام هم همین را به شابابا تذکر داده بود ولی او چون حرف فروش را زده بود می گفت نباید زیر قول و تعهدم بزنم و بالاخره باغ با قیمت بسیار ارزان به آن مرد فروخته شد ،شابابا تامدت ها افسرده شد و خانم جان مرتب آن مرد رانفرین می کرد چون کار دیگری از دستش بر نمی آمد و مرتب خدا را شاهد می گرفت .
اما از طرف دیگر خریدار نتوانست از آن باغ استفاده کند ، آن طور که می گفتند به مریضی سختی مبتلا شد و همسرش هم گویا بیماری صعب العلاجی گرفت وهیچگاه
در آن خانه ساکن نشدوبعداز مدتی مجبور شد خانه را به مباشرش بفروشد . و این را می دانم که هیچ کس نتوانست از آن خانه استفاده ببرد .
همه می گفتند نفرین های خانم جان و ساده دلی شابابا باعث این همه اتفاقات شده است ( نمی دانم )
شابابا منزل دیگری در یک محله ی دیگر ده خرید ولی هیچ وقت راضی نشد چون نه تنها این خانه بلکه هیچ خانه ی دیگری در دهکده با آن باغ قابل قیاس نبود .
شابابا با پسرها و عروس هایش تابستان ها به آن جا می آمدند ، یکی از عروس هایش همسردایی ناتنی من و دختر برادر شابابا بود و مدتی در خانه شابابا زندگی کرده بود ،چون از همسرش جدا شده بود، همه اورا شازده خانم صدا می کردند ، شازده خانم حدود 15 سال از دایی جان بزرگتر بود و دایی جان عاشق شده بودو حرف هیچ کسی را هم قبول نمی کرد و بالاخره با او ازدواج کرد .
شازده خانم زنی بسیار زیبا ،بلند اندام ،خوش ترکیب و مد آن روزکه کمتر زنی مثل او بود شازده خانم در آن زمان پپانو می نواخت و اتومبیل داشت و رانندگی می کرد او قبلاً همسر یکی از ثروتمندان به نام تهران بود و کیا و بیایی داشت او در ضمن بسیار متشخص و با ابهت بود و تقریبأ همه از او حساب می بردند .
وقتی او به دهکده می آمد مهمانی های مفصلی داده می شد ، شازده خانم همیشه در مهمانی ها بازی های دسته جمعی راه می انداخت و همه ی بچه ها و بزرگتر ها در بازی شرکت داشتند .
یکی از بازی ها به این صورت بود که بازیکنان یک دایره می دادند و یک رئیس انتخاب می کردند و معمولاًشازده خانم رئیس بود، رئیس یک مدل حرکت را انتخاب می کرد و بقیه هم به ترتیب حرکت هایی را انتخاب می کردند و به صورت دایره می نشستند و شازده خانم بازی را شروع می کرد و همه باهم می خواندند : هر کسی کار خودش ، بار خودش ، آتیش به انبار خودش و حرکت هایی را که انتخاب کرده بودند انجام می دادند ، اگر رئیس حرکت یک بازیکن را انجام می داد بلا فاصله آن بازی کن باید حرکت رئیس را انجام می داد و اگر دیر متوجه می شد بازنده بود و به این ترتیب تا آخر که فقط یک نفر باقی می ماند و آن یک نفر برنده بازی بود و تصمیم با همگی بود تا تا به عنوان برنده هدیه ای به او بدهند .
راستی شازده خانم و دایی جان تا زمانی که شازده خانم زنده بود ( سن 80 سالگی شازده خانم) با هم زندگی کردند و دایی من هم هم چنان او را دوست داشت و به او احترام می گذاشت ولی چون شازده خانم بچه دار نمی شد در اواخر موافقت کرد که دایی جان با انتخاب شازده خانم زن دیگری بگیرد و بچه دار شود که این کار انجام شد و یک زن از خانواده شازده ها به ازدواج دایی جان در آمد و دو دختر نتیجه ی این ازدواج بود یکی از آن ها را شازده خانم بزرگ کرد و دومی را مادر بچه .
مادر بچه ها گاهی به خانه شازده خانم می آمد و با وجودی که از طایفه ی شازدگان بود باز برای شازده خانم مثل خدمتکار خانه بود و لی بعد از فوت شازده خانم آن زن به زندگی با دایی جان ادامه داد با خانه ی بسیار بزرگ در تهران و ثروت فراوان .
من الآن که این سطور را می نویسم همه ی آن دوران را می بینم و فکر می کنم که زندگی چه زیباست در همه ی لحظاتش و وقتی تکرار می کنی زیباتر می شوند .
شاید شما نظرتان این نباشد.
