تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

به مادر بزرگ مادری ام ( خانم جان ) می گفتیم و او را به دلیل بد اخلاق بودنش دوست نداشتیم ، ولی قلبأ زن مهربان و دست و پا به خیری بود ، در همه ی مهمانی ها ی بزرگ و عروسی های فامیلی از او دعوت می کردند و نظر او را در مورد انواع غذاها و دستور پختن آن ها و چیدن سفره سئوال می کردند چون او در پختن غذا خوش سلیقه بود و هر غذایی را به اندازه ی تعداد نفرات و بسیار خوشمزه درست می کرد،او باید همه ی غذاها را چک و تأیید می کرد .

همه ی فامیل و آشنایان به او احترام می گذاشتند چون از یک طرف آدم دانا و کار بلدی بود و از یک طرف خودش از خانواده ی تجار بزرگ شهر بود و از طرف دیگر همسر شازده مسرورالدوله و همه ی این ها برایش وجهه ی خوبی بود .

شابابا هم در دهکده باغ بسیار بسیار بزرگ چندین هکتاری داشت و گاهی تابستان ها به آن جا می آمد .

باغ شابابا خیلی زیبا ، دوست داشتنی و دارای ساختمان جالبی بود ، که نمونه اش در دهکده نبود .

ساختمان در وسط باغ بود – از در ،که وارد می شدیم یک راهرو رو باز بود پر از سنگ ریزه ها ی رود خانه و کمی جلو تر که می آمدیم یک آب نما بود شامل یک جوی بسیار طولانی با کف و کناره های نیلی و تعداد زیادی فواره در وسط آن ،جوی آب از زیر ساختمان شروع و به راهروی مقابل در ختم می شد وآبیاری تمام باغ با این آب بود .

در اطراف آب نما حاشیه ای بود با گل های نسترن پر از گل های قرمز که به صورت آلاچیق در تمام طول آب نمابه چشم می خورد و یک ساختمان بزرگ روی جوی آب با اتاق های زیاد ولی من چیز زیادی از ساختمان یادم نمی آید چون آنقدر مجذوب باغ بودم که ساختمان در ذهنم نیست ، و هیچگاه گل های نسترن و جوی آب را فراموش نمی کنم .

در همان سال های کوچکی من بود که یکی از ثروتمندان تهران که از آشنایان شابابا بود و مهمان باغ، از خانه خوشش آمد و برای خرید با شابابا صحبت کرد و قرار شد خانه را بخرد – شابابا آدم بسیار مهربان و ساده دلی بود و با وجود این که بسیار اجتماعی بود و با آدم های زیادی سرو کار داشت ولی مجموعأ زود اعتماد می کرد .

خریدار از همین موضوع استفاده کرده بود و دل شابابا را به دست آورده بود و برای خرید خانه و باغ وعده گذاشته بود ، وقتی خانم جان موضوع را فهمید بسیار دلخور و عصبانی شد و می گفت من نمی گذارم این معامله سر بگیرد و همه ی اطرا فیان هم از این موضوع ناراحت بودند و می گفتند باید این معامله به هم بخورد چون طرف معامله می خواهد باغ را مفت بخرد – پدر بزرگ پدری ام هم همین را به شابابا تذکر داده بود ولی او چون حرف فروش را زده بود می گفت نباید زیر قول و تعهدم بزنم و بالاخره باغ با قیمت بسیار ارزان به آن مرد فروخته شد ،شابابا تامدت ها افسرده شد و خانم جان مرتب آن مرد رانفرین می کرد چون کار دیگری از دستش بر نمی آمد و مرتب خدا را شاهد می گرفت .

اما از طرف دیگر خریدار نتوانست از آن باغ استفاده کند ، آن طور که می گفتند به مریضی سختی مبتلا شد و همسرش هم گویا بیماری صعب العلاجی گرفت وهیچگاه

در آن خانه ساکن نشدوبعداز مدتی مجبور شد خانه را به مباشرش بفروشد . و این را می دانم که هیچ کس نتوانست از آن خانه استفاده ببرد .

همه می گفتند نفرین های خانم جان و ساده دلی شابابا باعث این همه اتفاقات شده است ( نمی دانم )

شابابا منزل دیگری در یک محله ی دیگر ده خرید ولی هیچ وقت راضی نشد چون نه تنها این خانه بلکه هیچ خانه ی دیگری در دهکده با آن باغ قابل قیاس نبود .

شابابا با پسرها و عروس هایش تابستان ها به آن جا می آمدند ، یکی از عروس هایش  همسردایی ناتنی من و دختر برادر شابابا بود و مدتی در خانه شابابا زندگی کرده بود ،چون از همسرش جدا شده بود، همه اورا شازده خانم صدا می کردند ، شازده خانم حدود 15 سال از دایی جان بزرگتر بود و دایی جان عاشق شده بودو حرف هیچ کسی را هم قبول نمی کرد و بالاخره با او ازدواج کرد .

شازده خانم زنی بسیار زیبا ،بلند اندام ،خوش ترکیب و مد آن روزکه کمتر زنی مثل او بود شازده خانم در آن زمان پپانو می نواخت و اتومبیل داشت و رانندگی می کرد او قبلاً همسر یکی از ثروتمندان به نام تهران بود و کیا و بیایی داشت او در ضمن بسیار متشخص و با ابهت بود و تقریبأ همه از او حساب می بردند .

وقتی او به دهکده می آمد مهمانی های مفصلی داده می شد ، شازده خانم همیشه در مهمانی ها بازی های دسته جمعی راه می انداخت و همه ی بچه ها و بزرگتر ها در بازی شرکت داشتند .

یکی از بازی ها به این صورت بود که بازیکنان یک دایره می دادند و یک رئیس انتخاب می کردند و معمولاًشازده خانم رئیس بود، رئیس یک مدل حرکت را انتخاب می کرد و بقیه هم به ترتیب حرکت هایی را انتخاب می کردند و به صورت دایره می نشستند و شازده خانم بازی را شروع می کرد و همه باهم می خواندند : هر کسی کار خودش ، بار خودش ، آتیش به انبار خودش و حرکت هایی را که انتخاب کرده بودند انجام می دادند ، اگر رئیس حرکت یک بازیکن را انجام می داد بلا فاصله آن بازی کن باید حرکت رئیس را انجام می داد و اگر دیر متوجه می شد بازنده بود و به این ترتیب تا آخر که فقط یک نفر باقی می ماند و آن یک نفر برنده بازی بود و تصمیم با همگی بود تا تا به عنوان برنده هدیه ای به او بدهند .

راستی شازده خانم و دایی جان تا زمانی که شازده خانم زنده بود ( سن 80 سالگی شازده خانم) با هم زندگی کردند و دایی من هم هم چنان او را دوست داشت و به او احترام می گذاشت ولی چون شازده خانم بچه دار نمی شد  در اواخر  موافقت کرد که دایی جان با انتخاب شازده خانم زن دیگری بگیرد و بچه دار شود که این کار انجام شد و یک زن از خانواده شازده ها به ازدواج دایی جان در آمد و دو دختر نتیجه ی این ازدواج بود یکی از آن ها را شازده خانم بزرگ کرد و دومی را مادر بچه .

مادر بچه ها گاهی به خانه شازده خانم می آمد و با وجودی که از طایفه ی شازدگان بود باز برای شازده خانم مثل خدمتکار خانه بود و لی بعد از فوت شازده خانم آن زن به زندگی با دایی جان ادامه داد با خانه ی بسیار بزرگ در تهران و ثروت فراوان .

من الآن که این سطور را می نویسم همه ی آن دوران را می بینم و فکر می کنم که زندگی چه زیباست در همه ی لحظاتش و وقتی تکرار می کنی زیباتر می شوند .

شاید شما نظرتان این نباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 21:52  توسط زرین  | 

اسفند ماه، بوی عید را با خود می آورد ، در اسفند ماه درمدارس رسم بر این بود که از خانواده های متمکن پول می گرفتند و برای بچه های بی بضاعت به گونه ای که کسی متوجه نشود لباس عید تهیه می کردند و برای خدمتکاران هم هر کس مایل بود پول یا مواد غذایی مثل برنج، نخود ، لوبیا ،عدس و یا ... می آورد.در خانه هم خانه تکانی بود و کار بسیار، ولی با وجود همه ی این کارها بازهم شاد بودیم واز طرف دیگر تهیه مواد غذایی مخصوص عید و لباس سال نو . یادم می آید یک سال عمه جان ها برای ما بچه ها ژاکت بافته بودند و هر کدام را با سلیقه ی خودشان رنگ هایی انتخاب کرده بودند ، برای من رنگ های صورتی و قرمز و برای خواهر قبل از من رنگ قهوه ای که می گفتند قهوه ای شتری و برای خواهر بزرگم را یادم نمی آید چه رنگ بود ، مد آن زمان ژاکت گشاد با آستین های گشاد بود . من هنوز هم در هم آمیختن دورنگ خاکستری و قرمز را خیلی دوست دارم ،وای که همه چیز زیبا بود .!!

برایتان بگویم از خرید کفش شب عید ، خرید کفش با پدرم بود و خرید پارچه برای لباس با مادرم .

تقریبأ 15 روز به عید مانده برای خرید می رفتیم ، اول، یک روز بعد از ظهر برای خریدن کفش آماده می شدیم و با پدرم به بازار می رفتیم معمولاما سه خواهر و پدرم بودیم ولی آن سال خواهر کوچکترم هم بود . انتخاب کفش و مغازه ی کفاشی با پدر بود ، یک کفاشی شناخته شده در بازار که از بهترین ها بود ،و پدرم مشتری همیشگی او.

آن سال کفش های ( جیر ) مد شده بود البته ما مد را نمی دانستیم و کفاش آن را اعلام می کرد و سلیقه به خرج می داد .

ما بچه ها کفش را می پوشیدیم و پدرم باید یک انگشت به داخل کفش می گذاشت و اگریک انگشت فاصله با پشت پایمان داشت می گفت کفش اندازه است .خلاصه بعد از اندازه گرفتن ، کفش ها در داخل جعبه ها جا گرفت، ولی خواهر وسطی من، گفت ببخشید مال من را یک شماره بزرگتر بدهید ، چون می ترسید که برایش کوچک باشد و مورد اعتراض پدرم واقع شود . و حالا نوبت خواهر کوچکتر بود که کفش انتخاب کند ، او یک جفت کفش انتخاب کرد و هر چه پدرم گفت این کفش کوچک است گفت من همین را می خواهم و بالاخره همان کفش را خرید و همگی جعبه های کفش خودمان را بغل کردیم و به خانه آمدیم .

پارچه ی لباس عید را همراه مادرم می خریدیم و به خیاطی که از فامیل های مادرم بود می دادیم که بدوزد او دو پسر داشت و از همین خیاطی بچه هایش را بزرگ می کرد.

پارچه ی لباس ما هر سه تا ، مثل هم بود و فقط رنگشان فرق می کرد ،من رنگ پارچه ی خودم را یادم است صورتی تیره یا صورتی چرک با گل های ریز سفید ولی نمی دانم جنس پارچه ،چه بود ولی در آن موقع پارچه ی گرانی بود و مادرم اصلأ به خرید پارچه های ارزان راغب نبود . ما از خرید عیدمان بسیار خوشحال بودیم و هر وقت فرصتی به دست می آمد کفش هایمان را از جعبه در می آوردیم و می پوشیدیم و دوباره در جعبه می گذاشتیم .

روزها از پی هم می رفت و خانه تکانی ادامه داشت و خرید وسایل عید و پرو کردن لباس هامان – تا شب عید فرا رسید .

شب عید باید سبزی پلو و ماهی می خوردیم معمولأ ماهی شب عید را شابابا برایمان می فرستاد یا بعضی وقت ها مادر بزرگم می آمد و ماهی هم می آورد و چه خوش می گذشت باز کردن چمدان مادر بزرگ و سوغاتی که بعضی وقت ها برایمان می آورد و دو عدد ماهی دودی بزرگ با آن بوی خوش .

برای شب عید مادرم ماهی ها را تکه تکه می کرد ودر آب می گذاشت تا به قول خودش شیرین شود و کم نمک شود و شب عید آن ها را سرخ می کرد و سبزی پلو هم می پخت البته با کمک خواهرم که مسئول آشپزی بود و چه خوشمزه بود هنوز مزه ی آن ماهی ها را حس می کنم . شب عید ما بچه ها به خصوص من لباس هایمان را بالای سرمان می گذاشتیم و از خوشی خوابمان نمی برد .

یادم نیست آن سال چه ساعتی از روز سال تحویل شد ولی می دانم همیشه بعد از سال تحویل برای دیدن بزرگتر ها آماده می شدیم و از این بابت خیلی خوشحال بودیم آخه در وقت های معمولی سال هیچوقت به مهمانی نمی رفتیم چون مادرم عادت نداشت که بچه ها را به مهمانی ببرد .

لباس های عیدمان را می پوشیدیم و همراه مادرم اول به خانه ی خاله ی مادرم می رفتیم ، خانه ی خاله جان درانتهای یک کوچه ی بن بست بود با یک راهروی طولانی و در بزرگ، از راهروی اولی که می گذشتی وارد راهروی دیگری می شدیم و بعدأ وارد خانه ، یک خانه ی بسیار بزرگ با یک حوض بزرگ و دو ساختمان یکی تابستانی و دیگری زمستانی که برای دید و بازدید عید در ساختمان زمستانی بودند ،ساختمان تابستانی دارای یک اتاق بزرگ در وسط و دو اتاق کوچکتر دردو طرف با شیشه های ریز رنگارنگ و در زیر ساختمان یک حوض خانه ی بزرگ با حوض در وسط و فرش و مخده های بزرگ . شوهرخاله جان فوت کرده بود، او سه دختر و یک پسرداشت که یک دختر و یک پسرش که سن بالایی هم داشتند با او زندگی می کردند و شوهرش از تجار معروف شهر بود .

خاله جان ودخترهایش با پدر من میانه ی خوبی نداشتند و فکر می کردند که مادرم حیف شده است وگویا خاله جان مادرم را برای پسر خودش می خواسته بود به همین جهت همیشه از پدرم بد گویی می کرد و پدرم هم با آن ها میانه ی خوشی نداشت و شاید هم از این که مادرم دارای شوهری بود که زیاد به او ایراد نمی گرفت خوشحال نبودند (نمی دانم ) .

خانه ی خاله جان در روزهای اول عید بسیار شلوغ بود ولی چاره ای نبود ، ظهر همه مهمان خاله جان بودیم و این رسم از زمان های قبل مرسوم شده بود . به هر ترتیب روزهای مربوط به دید و بازدید عید می گذشت و ما نمی توانستیم به همه ی مهمانی ها برویم و بشتر در خانه می ماندیم و بازی می کردم و خوش می گذشت ، در آخرین روزهای عید نوبت به خانه ی ما می رسید ولی ما بچه ها حق نداشتیم جلوی مهمان ها برویم باید در قسمت پایین خانه بازی می کردیم و خوشحال هم بودیم .

اما برایتان بگویم داستان کفش های خواهر بزرگترو کوچکترم را .

آن خواهرم که بزرگتر از من بود با کفش های 2 شماره بزرگتر از پایش بیچاره شده بود و کفش های جیر که در ابتدا خیلی خشک و تنگ بودند پس از پوشیدن بسیار جا باز کردند و خواهرم مجبور بود که هر روز کلی پارچه در کفش هایش بگذارد تا بتواند با آن ها راه برود و هیچ هم نگوید برای این که پدرم متوجه نشود .

خواهر کوچکترم هم مصیبتش کمتر نبود چون به قدری کفش هایش تنگ بود و پایش را می زد که فقط دوپله که می آمد کفش هایش را زیر بغلش می گذاشت و بقیه ی راه را پای برهنه طی می کرد و این باعث تعجب است که هنوز هم اگر کفشش تنگ باشد همین کار را می کند ، کفش هایش را در می آورد و بدون هیچ خجالتی پای برهنه در خیابان راه می رود ، همین جریان چند سال گذشته که به ایران آمده بود اتفاق افتاد.

سرتان را به درد آوردم . متشکرم که تحمل کردید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:10  توسط زرین  | 

 مادرم به ما آموخت که چگونه زندگی کنیم و پدرم محبت کردن و حمایت را.

آن روزها در خانه ی ما هر کسی کاری انجام می داد و مسئولیت ها توسط مادرم تقسیم شده بود، ما با وجودی که همیشه یک نفر کارگر دائم ( کلفت ) در خانه مان بود ولی مادرم ما را در انجام کار خانه بی بهره نمی گذاشت .

کارهای خانه عبارت بودند از جارو کردن- ظرف شستن –لباس شستن- غذا پختن – آماده کردن سماور و چای (چون برای سماور اول باید آتش را آماده می کردیم و در آتشدان سماورمی ریختیم) وبعد بقیه ی قضایا-

آتش کردن منقل( در زمستان ها) آب کردن حوض بزرگ خانه –دست چین کردن میوه های زمستانی در زیر زمین خانه .

خواهر بزرگم لباس ها را می شست و ظرف هارا .

خواهر دیگرم غذا می پخت .

و من جارو می کردم پدرم چون صبح ها زودتر از همه ی ما بیدار می شد متصدی سماور و چای بود.

و مادم در سر سفره می نشست و برای ما چای می ریخت و سفره را مدیریت می کرد .

ودست چین کردن میوه های زمستانی باما سه خواهر بود بعد از آمدن از مدرسه .

بقیه ی کارهای حاشیه ای خانه به دستور مادرم با کارگر خانه بود به اسامی ( بنفشه و نازنین )که هر کدام به نوبت چند سالی در خانه ی ما خدمت می کردند.

جارو کردن خانه کار آسانی نبود .

خانه ی ما پله های زیادی داشت از یکطرف پله های ورودی خانه یک طرف پله های بالا خانه که  ساختمان آن عبارت بود از یک ایوان بزرگ و اتاق های مهمان خانه و بقیه ی صحن حیاط که بزرگ بود و پوشیده از آجر ، یک ایوان جلوی سرداب و یکی جلو ی آشپزخانه(مطبخ ) و یکی جلو ی سه اتاق نشیمن که زمستانی بود .من با وجودی که شیطان و بازیگوش بودم ولی کارم را خوب انجام می دادم و هر وقت پدر بزرگ پدری ام (قوام خان ) به خانه ی ما می آمد با من به شوخی می گفت تو که هنوز (دوفور) هستی پس کی می خوای ( سه فور ) بشی و من خیلی خوشحال می شدم چون پدر بزرگ آدم بسیار جدی بود و اگر با کسی شوخی می کردبسیار به چشم می آمد .

خلاصه هر کس به کار خودش وارد بود ، خواهرم که آشپزی می کرد ابتدا کنار دست مادرم آشپزی را یاد گرفت و بعدأ غذاهای خوشمزه ای می پخت تنها غذایی که برایش مشکل بود کوفته برنجی بود ولی چون عموی کوچکم کوفته را خیلی دوست داشت خواهرم هم هروقت او می آمد برایش کوفته درست می کرد و می گفت من به شانس عمو جان درست می کنم و متأسفانه همیش کوفته ها بسیار سفت می شد و خواهرم ناراحت می شد و خیلی غصه می خورد .

خواهر بزرگم مسئول شستن ظرف ها بود وکار بسیار سختی بود آب  خیلی سرد وگاهی همراه با یخ، مواد شوینده (اشنو) بودبه اضافه ی مشکلات دیگر .

روزهای جمعه ی هر هفته بایستی حوض بزرگ خانه پر از آب می شد و این کار بسیار مشگلی بود، در یک حوضچه آب می آمد و ما باید با یک ظرف آب را از آن جا بر می داشتیم و در حوض بزرگ می ریختیم و این کار بایستی در ظرف یک روز انجام می شد ، و در انجام این کار برادرم هم شرکت می کرد .

کم کم خواهر در پختن غذا به خواهر کوچکم کمک کی کرد مثلأ گوشت را در هاون سنگی می کوبید و برای غذاهایی که با گوشت کوبیده باید پخته می شد آماده می کرد ، یک روز که مشغول کوبیدن گوشت بود سر یک مسئله که الآن یادم نیست چه بود با او جر و بحث کردم و هر چه من می گفتم جواب منفی می داد و می خندید ، نهایتأ من عصبانی شدم و یک مشت به او زدم او باز هم شروع به خندیدن کرد و از این که من یک بچه ی فسقلی به او می زنم خنده اش گرفته بود و پشت سر هم غش غش می خندید و من عصبانی از این موضوع اورا مشت باران می کردم و کار به آن جا رسید که من خسته شدم و از میدان به در رفتم و یادم نیست بعد چه اتفاقی افتاد و خواهرم با من چه کرد ،

شاید نفع من در آن ماجرا نیست !! نمی دانم .    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:35  توسط زرین  | 

مادرم در سن 13 سالگی به عقد پدرم که 20 سال سن داشت در آمد او در آن سال دانش آموز کلاس اول دبیرستان کلاس هفتم در آن زمان بود و زبان فرانسه می خواند  و در سن 15 سالگی اولین زایمان ، در 17 سالگی دومین و در 20 سالگی او من متولد شدم . ملوک دختر محمد مهدی میرزا ملقب به شازده مسرورالدوله بود .

شازده مسرورالدوله از افراد تحصیل کرده ی آن روزگار بود و رئیس پست و تلگراف ، آخرین محل خدمتش سنندج بود ، مادرم در آن جا متولد شد و پدرش همسر سوم را در آن جا اختیار کرد .

شازده مسرورالدوله از آن آدم های شیک پوش ، خوش صورت ، و خوش رو و مهربان بود .

از همسر اولش یک پسر و یک دختر داشت ، بعد از فوت او  زن دیگری به همسری گرفت که او از خانواده تجار بود ولی زیبا نبود و بعدها مادر بزرگ من شد و 15 شکم زایید که همه تلف شدند و فرزند چهاردهمی ملوک و بعد از او پسری آمد به نام جعفر میرزا که او را مسیح صدا می کردند .مادرم بعد از آن همه فرزند تلف شده بسیار لوس و عزیز دردانه بود .

ما نوه ها پدر بزرگ را شابابا صدا می کردیم و خیلی دوستش داشتیم ،او در تهران در سر چشمه یکی از محله های خوب آن زمان زندگی می کرد من 3 یا 4 سالم بود که به منزل شابابا رفتم و یادم می آید که : از در خانه که وارد می شدیم در دو طرف اتاق بود ، سمت راست یک اتاق و در سمت چپ دو اتاق و این جا محل زندگی مادر بزرگ من بود راهرو چند پله می خورد و به کف حیاط می رسیدیم ،یک حوض کوچک در وسط و در سمت راست حیاط آب انبار بود که اب خوردن را از آن جا بر می داشتند . بعد از آب انبار وارد راهرویی می شدیم و بعد از چند پله تعدادی اتاق بود ، این جا محل زندگی همسر سوم (منور خانم ) بود .

من خانه ی شابابا را خیلی دوست داشتم و شابابا هم من را دوست داشت و از این لحاظ خیلی خوشحال بودم .

مادر بزرگم زیاد خوش اخلاق نبود و این بستگی به شرایط زندگیش داشت چون او با هوو و چهار نا پسری (نزاد) زندگی می کرد و بسیار سخت و غم انگیز بود ولی از ان طرف هووی او (منور خانم ) راحت بود و ظاهرأ برایش هیچ اهمیتی نداشت ، شابابا همیشه در اتاق مادربزرگ من بود و هیچ چیز برایش مهم نبود و ماد بزرگم هم به شابابا خیلی توجه می کرد ،متأسفانه من از چیزهای دیگر سر در نمی آوردم .

صبح روز بعد از ورود به خانه ی شابابا با مادرم به خیابان رفتم و هنوز یادم نمی رود مغازه ها خیلی دوست داشتنی بود و انواع خوراکی هایی که من دوست داشتم در آن جا موجود بود ، انواع شکلات های آن روز ،و خوراکی های رنگارنگ.خلاصه آن چند روز که آن جا بودم خیلی خوش گذشت .

انگار خیلی از مرحله پرت افتادم ، صحبت در مورد ازدواج پدر و مادرم بود .

پدر و مادرم فامیل بودند ، مادرم دختر دایی مادر بزرگ پدری ام بود و پدرم نوه ی عمه ی مادرم و 6 کلاس درس خوانده بود و کارمند ادره ی پست بود ،

پدرم در بچگی مبتلا به چشم درد شده بود و به دلیل بی توجهی پزشک معالجش یکی از چشم هایش از بین رفته بود و به جای آن چشم مصنوعی گذاشته بود .

مادرم آدم متکی به خود ، مستقل و با شخصیت بود و پدرم آدم مهربان و افتاده و ما بچه ها پدرم را خیلی دوست داشتیم و اطرافیان هم همین طور ولی مادرم زیاد دل خوشی نداشت و دلش می خواست پدرم جدی تر از این باشد که هست .

پدرم بعد از چند سال کارمندی رئیس اداره پست یکی از بخش های شهرستان قم شد و ما در خانه ی سازمانی زندگی می کردیم .

من دو ساله بودم در بخشی که زندگی می کردیم زمستان پر برفی داشت و بسیار سرد بود ، من تقریبأهمه ی خاطرات دو سالگی ام را به یاد دارم : خانه مان را ، تفریحاتمان را ، مریض شدنم را (سرخک گرفتنم را ) مریضی خیلی سخت برادرم و به تعزیه رفتنم و اگر بخواهم از همه ی آن ها سخن بگویم به درازا می کشد ،فقط از آن زمان داستانی را که بیشتر از همه در من اثر گذاشت تعریف می کنم :من گوشت غذا را خیلی دوست داشم و همیشه در سر سفره می خواستم همه ی گوشت غذا را به من بدهند ولی خانواده ام 6 نفر بود( و من این را نمی فهمیدم ) اغلب اوقات هم یا مسافر داشتیم یا مهمان و من همیشه در سر سفره مشکل ایجاد می کردم ، یک شب پر برف که باز هم این کار را تکرار کردم ، پدرم مصمم شد که مرا تنبیه کند و این کار را عملی کرد ، خانه ی ما در بزرگی داشت و دو سکوی بزرگ سنگی در دو طرف در ورودی بود ، پدرم مرا در روی یکی از سکوها نشاند و گفت تا زمانی که یاد نگیری از این کارت دست بر داری به خانه راهت نمی دهم و در را بست و رفت ، و من در روی سکوی سرد با هوای پر برف و سرمای شدید نشستم و هیچ نگفتم ، ناگهان سگ های ولگرد که گرسنه بودند و روی برف ها پرسه می رفتند به دورم جمع شدند و شروع به عوعو کردند ، من که ترسیده بودم شروع به فریاد و گریه کردم ولی نمی دانستم که پدرم در آن طرف در مرا می پاید و مواظب من است چون بلا فاصله در را باز کرد و سگ ها را راند و از من قول گرفت که بعد از آن هر چه در بشقابم می گذارند بخورم بعد از آن هم یادم نمی آید علاقه ی زیادی به گوشت داشته باشم ، باید از دیگران هم در این مورد پرسید !!

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:42  توسط زرین  | 

دوست عزیز ، رخساره  جان

لذت بردم از آن همه لطف و نظرات زیبایتان .

و اما انتخاب اسم کلاغ .

واقعأ این صدای کلاغ است که به یادم مانده است ، صدای کلاغ برایم پیام آور است .و برای من بیشترپیام شادی است،آن صدا،چگونه بگویم ؟ هشیارم می کند و گویی بیدار می شوم .

آری صنوبر زیباست و من آواز کلاغ را برای اولین بار با درخت صنوبر گره زدم .خودم هم گاهی از خودم سئوال می کنم که چرا صنوبر نه ! ؟ و چرا کلاغ آری !؟

این طور فکر می کنم که صنوبر متن است و کلاغ روی متن . و همین است که :کلاغ بیشتر به یاد می ماند و صدایش هم که در گوش جای می گیرد به آن کمک می کند .و چون هم چشم و هم گوش را درگیر می کند به یاد ماندنی تر است .

و شاید در پس این سیاهی و زشتی باشد زیبایی هایی که بتوان در فرصت های دیگر،

به آن پرداخت.

                                                                        دوستتان دارم   شادباشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 21:25  توسط زرین  | 

من یک کلاغم و خبرها زود به گوشم می رسد.

شنیده ام که برایم در جعبه ای خانه ای ساخته ای .

و از زبانم شکوه کرده ای .

نمی دانم اگر خبر شکوه هایم به گوش سلطان جنگل برسد چه خواهد شد .

اگر به گوش هم جنسانم برسد مرا طرد خواهند کردو به کفران نعمت نسبتم خواهند داد .

و بقیه حیوانات جنگل من را به ناسزا خواهند گرفت .

چرا که امنیت آن ها را به خطر انداخته ام .

چرا تنهایم نمی گذاری ؟

من سال هاست که با این زندگی خو گرفته ام و ساخته ام .

و فکر می کنم غیر از این راهی نیست .

چرا تنهایم نمی گذاری ؟!

رهایم کن .

و زندگی ام و بچه هایم را برباد مده .

تو با این خانه ساختنت ، خانه ی امن مرا خراب می کنی !!!

مرا فراموش کن .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:58  توسط زرین  | 

من با خواهر بزگم که 5 سال از من بزرگتر بود خیلی نزدیک بودیم و دوست ،اوگاهی درد دل های عاشقانه اش را برایم می گفت و من ترانه های عاشقانه را برایش می خواندم و او لذت می برد و من سنگ صبورش بودم .

من و او بهار که می شد گاهی با اجازه ی خانواده ام به دهکده ای که پدر بزرگم در آن جا زندگی می کرد می رفتیم و از حال و هوای آن جا لذت می بردیم .

چه بهاری بود آن بهار ، چه برفی ، چه زیبا ، درختان پر برف زمین پر برف و رودخانه هم .

وارد ساختمان زمستانی پدر بزرگ شدیم .

یک ایوان بزرگ که در زیر آن یک سری آخور بسیار تمیز و مرتب مربوط به گاوها بود ، در انتهای ایوان بزرگ پنج پله بود و در سر تا سر ایوان اتاق نشیمن و یک صندوق خانه ی بزرگ که پنجره ی بزرگی روبه باغ داشت . درسمت راست اتاق یک راهروی بزرگ سر پوشیده با سه اتاق بزرگ که یکی از آن ها اتاق عموی کوچکم بود و دو اتاق دیگر مهمان خانه بود و یک بهار خواب مقابل آخرین اتاق که مشرف به رود خانه و گذرگاه بود. در انتهای راهرو یک در ورودی بود که مهمانان مستقیم وارد راهروی مهمان خانه می شدند و مزاحمتی برای اهل خانه نبود .

وارد اتاق نشیمن شدیم ، پدر بزرگ و مادر بزرگ در اتاق نشیمن زیر یک کرسی بزرگ با پشتی های بزرگ و قشنگ نشسته بودند پدر بزرگ در بالاترین قسمت کرسی نشسته بود و روزنامه می خواند ، بعد از سلام و احوالپرسی ماهم با دو عمه جان ها نشستیم و چهار گوشه ی کرسی پر شد .

من پستوی کنار اتاق نشیمن را خیلی دوست داشتم چون هم منظره ی زیبایی داشت و هم انواع خوراکی ها در     آن جا بود .

بوی خوش نان که زن سرایدار در تنور خانه می پخت( تنور بزرگی در آشپز خانه ی مخصوص نان پختن که در روی یک بلندی ساخته شده بود و به اندازه ای که یک نفر ایستاده بتواند خمیر نان را که روی یک وسیله ی مخصوص مثل دم کنی می گذاشتند به بدنه ی تنور بزند) و در آن بهار سرد چه لذتی داشت در کنار تنور بودن.

نان ها پس از پختن در اتاق دیگری پهن می شد و پس از سرد شدن همه ی آن ها را درپستودر ظرف بزرگی که ، تغار می گفتند می گذاشتند و بوی خوش و مطبوع نان در پستو می پیچید،من پستوی خانه را خیلی دوست داشتم ،چون علاوه بر نان ، انواع آجیل ها و میوه ها در پستوی خانه پیدا می شد ، شیر، روشیر، پنیر تازه و ماست در همین جا و داخل یک محفظه ی چوبی با توری که به آن صندوق دولاب می گفتند ، می گذاشتند .

صبح که می شد سفره ی پارچه ای قشنگی پهن می شد و روی آن نان خوش خوراک و خوش بو با کره و مربا ، پنیر، شیر تازه دوشیده شده و جوشیده و خلاصه چیز هایی که هیچ کدام در شهر پیدا نمی شد در روی سفره بود .

همه ی اهل خانه دور سفره جمع بودند و چه صفایی داشت آن روزهای خوش .

هر روز صبح همه ی اهل خانه به کاری مشغول می شدند و یک نفر هم مأمور آتش کردن منقل بود ، آتش منقل بایستی 24 ساعت دوام داشته باشد و چه دلنشین بود گرمای کرسی و تماشای باریدن برف .

بعد از ظهر ها همه کمی می خوابیدند و من منتظر این لحظه بودم که با بچه های سرایدار بازی کنم در باغ روی برف ها لیز می خوردیم و گوله برفی درست می کردیم و به طرف هم پرتاب می کردیم و چه زود زمان          می گذشت .

شب که می شد باز هم زیبایی خاص خود را داشت ، تاریکی وهم انگیز و دلهره آور و دیدن اشباح گوناگون که ساخته ذهنم بود ، دیدن چشم های سبز و قرمز گربه در تاریکی،آسمان آبی و پر ستاره و فرو رفتن در عالم بچگی و داشمن ستاره ای که ترا به آرزوهایت می رساند و این که آن ستاره ی من است که از همه پر نورتر است ومن چه خوشبختم که ستاره ای دارم و در آن لحظه همه ی آرزوهایم را در آن می دیدم ،خوشحال بودم و در دل ذوق می کردم که من هم ستاره دارم و خلاصه دیدن راه شیری ، هفت برادران و شهاب ها که در موقع رد شدن آن ها باید آرزو می کردیم و من تقریبأ هیچ وقت نمی توانستم فوری آرزو کنم ، بیرون از اتاق سرد بود ولی با وجود سرما و لرزیدن خوش بود .

به اتاق می آمدیم و دور کرسی می نشستیم ، بزرگتر ها با هم صحبت می کردند و پدر بزرگ هم به من که تازه کلاس اول بودم می گفت برایش روزنامه بخوانم هر چه که می توانستم .شب دیر وقت می شد موقع خواب و فردا روز خوش دیگر .

در منزل پدر زرگم مرتب مهمان می آمد و ما بایستی صبح زود از خواب بلند می شدیم و بعد از صبحانه آمده ی پذیرایی از مهمان ها ، مهمانان خودمانی در اتاق نشیمن می نشستند و مهمانان غریبه در مهمان خانه پذیرایی     می شدند و آمد و شدشان هیچ ارتباطی به اتاق نشیمن نداشت . بعضی از شب ها که مهمان نمی آمد ما در ایوان مقابل مهمان خانه می رفتیم و از بالا رودخانه و کوچه را تماشا می کردم سوسوی چراغ ها از دور دیده می شد ، راستی یادم رفت بگویم ( در ده برق نبود و هر شب قبل از غروب آفتاب عمه جان ها چراغ های زنبوری را روشن می کردند یک الکل دان داشتند که الکل را داخل ظرفی در ظرف مخصوص داخل چراغ می ریختند و با کبریت روشن می کردن و وقتی الکل می سوخت و تمام می شد تلمبه می زدند و کم کم توری چراغ می گرفت و روشن می شد و من چقدر نور چراغ زنبوری را دوست دارم )گاه گاهی هم عده ای در کوچه آمد و شد می کردند و همه چراغ داشتند یا چراغ بادی و یا چراغ قوه ای. در این ده ، شهری ها خیلی رفت و آمد داشتند . من یک هفته در ده بودم و دور از خانه ولی چنان مجذوب زیبایی ها بودم که دوری را نمی فهمیدم شاید به دلیل بچگی ام بود نمی دانم شاید .... تا بهار دیگر     

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 0:24  توسط زرین  | 

تقریبأ آخرین روزهای خردادماه و پایان امتحانات بود ، من و خانواده ام با شادی فراوان روزهای آخر سال را سپری می کردیم .

امروز روز بستن اسباب ها بود و فردا باید به دهکده ای که پدر بزرگ پدری ام در آن جا ملک و املاک داشت سفر کنیم .

بستن اسباب ها کار مادر بود ، ما بچه ها لوازم را آماده می کردیم و مادرم آن ها رادر مفرش             می گذاشت و با کمربند هایی که به آن بسته بودند محکم می بست ، پدرم در اداره بود ، وقتی که آمد همه ی کارها آماده شده بود . ما آماده رفتن بودیم و او در شهر می ماند .

ما بچه ها شاد و سر حال بودیم ، هر کدام تنقلاتی آماده می کردیم و با خودمان می بردیم ، کوچکترین عمویم آدامس های صورتی رنگ خوشمزه ای که دوست داشتیم برایمان می خرید و همراهمان         می کرد .

چقدر زیبا بود لحظه ای که در مینی بوس می نشستیم و اطراف را نگاه می کردیم ولی چیز زیادی از طبیعت نمی فهمیدیم ، و همه ی حواس و امیدمان به رسیدن به دهکده بود .

راه به پایان می رسید و ما بارهایمان را به وسیله ی باربر به منزلمان می رساندیم .

چه ذوقی داشت آن لحظه ، لباس هایمان را عوض کردیم و به لباس های مهمانی خودمان را آراستیم . برای ناهار به منزل پدر بزرگم که در آن طرف رودخانه بود رفتیم .

چه رودخانه ی زیبایی !

در دو طرف رودخانه سرتاسر پر بود از درخت های توت بلند و مربوط به خانه ی پدر بزرگ .

چه آب صاف و پاکی بود ولی من در آن زمان به تنها چیزی که فکر می کردم ، بازی و شادی بود و        بچه های دیگر .

به خانه رسیدیم ، در دو طرف در ورودی دو سکوی سنگی بزرگ برای نشستن بود ،و بعد وارد سر سرای بزرگی می شدیم و دو اتاق کوچک در کنار که نمی دانم مال چه بود ، ( شاید محل گوسفندها یا گاوبود )

در سرسرا چند پله بود و بعد یک راهرو بسیار پهن و بزرگ و مشرف به رودخانه و باز هم یک در ورودی بزرگ ، یک راهرو بزرگ و یک راه پله در سمت راست که به ساختمان زمستانی وارد می شد .

ما وارد محوطه ی خانه شدیم مقابل در ورودی یک راهرو پهنی مشرف به رودخانه بود و یک درخت شاه توت سیاه بسیار بزرگ که از روی دیوار به سمت کوچه خم شده بود و، وقتی توت ها می رسید همه ی مردم محل می آمدند و توت ها را که گویا خاصیت دارویی داشت می چیدند و می بردند و این رسم    سال ها بود که با اجازه ی پدربزرگ انجام می شد .

به ساختمان تابستانی که در سمت مقابل ساختمان زمستانی بود رسیدیم . انگار دیروز است پدر بزرگ با آن عبای قهوه ای و با آن جذبه ی همیشگی اش با ما سلام و احوالپرسی کرد و ما  به طرف اتاق ها، روان شدیم .

مادر بزرگم زن بسیار خوش قلب و مهربان و ساده دل و دست و دل بازی بود همه اهل ده اورا دوست داشتند و به دعاهای او معتقد بودندو از او التماس دعا می کردند .

عمه هایم دو دختردر خانه بودند که همه ی مدیریت خانه با آن ها بود . در کنار ساختمان آشپزخانه بود و در انتهای باغ یک قنات پر آب و جوی آب و حوض ،چندین نفر حقوق بگیر که کار خانه را انجام می دادند و یک نفر به عنوان سرای دار که با شوهر و بچه هایش آن جا زندگی می کرد .

بعد از حدود یک ساعت خوش وبش ها و سلام و علیک ها تمام شد و سفره ی غذا آماده وبعد از خوردن ناهار من که گویا از همه بازیگوش تر بودم به دنبال برنامه ی اصلی یعنی بازی و شادی و تهیه ی لوازم بازی رفتم.

آخه چند روز دیگر عمه جان بزرگمان با بچه ها می آمدند و بعد هم چند خانواده ی دیگر از دوستان و آشنایان که بچه های همبازی ماداشتند و هر سال باهم بازی می کردیم .

ما بچه ها 10 تا 12 نفر می شدیم که تقریبأدو به دو یا سه به سه هم سن بودیم ( دختر و پسر ) .

محل بازی در منزل ما بود که در بلندی واقع شده بود با یک قلمستان درخت صنوبر که در پایین دست خانه بود و یک آسیاب آبی.، و در بالا دست خانه باغ های میوه و کندوهای زنبورعسل و یک داربست با بهترین انگور سیاه در ته باغمان .

هر سال به محض ورود به خانه می بایست از حوضی که هم سطح قلمستان بود و10 پله با سطح حیاط فاصله داشت آب می آوردیم و محوطه ی خاکی جلوی اتاق ها و راهرو و درِ خانه را آب می پاشیدیم تا خاک ها سفت شوند و مثل آسفالت یک دست و صاف .

ما بچه های خانواده باکمک هم به ترتیب می ایستادیم و ظرف های آب را به دست هم می دادیم و به همان ترتیب ظرف های خالی را بر می گرداندیم .، حد اقل 10 روز این کار ادامه داشت و بعد هم هر چند روز یک بار تکرار می شد .

در دو باغچه کنار دیوار مشرف به قلمستان و یک باغچه جلوی اتاق ها گل های جعفری ، همیشه بهار و قرنفل می کاشتیم وهنوز عطر گل های جعفری و زیبایی شکل و رنگ های قرنفل به یادم هست و به یاد آن ها هنوز هم در باغچه های خانه از آن گل ها هم استفاده می کنم و چه زیباست !

مادرم بیشتر روزها به خانه ی پدر بزرگم می رفت و ما، در خانه تنها بودیم و خانه ی ما محل بازی بچه ها بود ولی وقتی مادر به خانه می آمد باید همه چیز سرجای خودش بود و بچه های دیگر، به خانه هاشان می رفتند .

اگر بخواهم کل تابستان آن سال را بنویسم از حوصله خارج است ولی این خاطره را بسیار دوست دارم :

معمولأدخترها و پسرهای بزرگتر در نبودن مادرم رئیس بودند و آن ها بودند که برای چیدن انگور به بالای داربست می رفتند ، انگور می چیدند ، می خوردند و گاهی هم برای ما به پایین می فرستادند ،همیشه یک نفر در کنار دیوار مشرف به قلمستان که در ضمن مشرف به کوچه هم بود راه می رفت و آمدن مادر را خبر میداد تا بچه ها قبل از رسیدن مادرم به داخل خانه از داربست پایین بیایند و از در دیگر که به باغ پشتی راه داشت به خانه بروند ، ولی از بخت بد آن روز کشیک چی ما از ترس این که همه ی انگورها را داربستی ها بخورند و به او ندهند ، به جای این که کوچه را بپاید داربست را می پایید و بچه ها را ، ناگهان سرو کله ی مادرم پیدا شد و بچه ها هر کدام از بالای داربست به پایین پریدند و هر کدام هم زخمی بر داشتند و مادرم متوجه قضایا شد و به دنبال آن ، اتفاقاتی که نباید بیفتد ، افتاد و تنبیه آن نفری که کشیک می داد و اخراج از گروه و قهر و عذرخواهی و تنبیه ما بچه ها به وسیله ی مادرم و جدایی ما بچه ها برای چند روز از یک دیگر . و بعد،

دیدار دوباره و یادآوری آن روز و خنده ها و تعریف آن واقعه بعد از دیدن همدیگر ... تا بعد    

 

پی نوشت : مفرش ، کیسه مانندی مستطیل شکل از پاچه یاگلیم که از میانه باز گردد و لباس و رختخواب مسافردر آن گذاشته شود   

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 20:54  توسط زرین  | 

 

 

چهل روز بعد از تخم بیرون آمدم بدون این که بخواهم .

رنگم سیاه شد بدون این که بدانم.

لب به سخن گشودم و می دانستم.

صدایم قارقارشد بدون این که بخواهم یا بدانم .

انسان ها برایم اسم گذاشتند و نمی دانم چرا اسمم کلاغ شد .

روی صدایم هم اسم گذاشتند بدون این که من بخواهم .

همه ی زشتی ها و بدی ها به نام من نوشته شد باز هم نمی دانم .

سفره ام با آلودگی در پهنای زمین گسترده شد نمی دانم چرا ؟

بلند پرواز شدم و بر بالاترین شاخه های درختان لانه ساختم و می دانم چرا .

خبر چینم خواندندو گفتند : خوش خبری یه بار دیگه ، بد خبری بپر برو .

و برخی هم برای بچه هاشان خواندند: کلاغه می گه قارقار سفره قلمکار کار ، حسنی میای کار ؟

و بعد هم کیشم کردند .

و من کیش مات شدم و باز هم نمی دانم چرا و به چه گناهی ؟

شما می دانید ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:14  توسط زرین  | 

نمی دانم من کلاغ را انشا کردم ، یا کلاغ مرا به انشا کردن وادار کرد. صدای کلاغ و درخت صنوبر با همند و جدایی بینشان نیست ، صدای کلاغ برایم خوش نواست – شادی است – و مرا به عالم کودکی ام فرومی برد.

در گذشته زندگی نمی کنم ولی خاطرات بچگی ام برایم زمزمه ی عشق و شادی دارد، به هر لحظه از بودنم عشق می ورزم و لذت می برم ، از کنار زشتی ها عبور می کنم و زیبایی ها را شفاف .

چه خوب است هنر لذت بردن ...

 کودکی من با عشق به چیز های کوچک آمیخته بود ، چیزهایی که شایددیگر افراد خانواده ام آن چنان نمی دیدند .

من با بازی های کودکانه ( گیجی گیجی عباسی ، قایم باشک ، گرگم به هوا ، گرگم و گله می برم ، طناب بازی ، عمو زنجیر باف ، لی لی بازی ، بالا بلندی ، خونه بازی ، یه قل دو قل ، نون به بر کباب بیار یا پشت دستیرو دستی ، ) و خلاصه انواع بازی هایی که امروز دیگر آن ها را چنان نمی بینند ، کودکی ام سپری شد .

زمانه ی من ، زمانه ی سر شار از محبت – زیبایی- بازی و حرکت و در نهایت خستگی تن و خواب خوب و زیبا ، با دیدن خواب هایی که آرزوهایم در آن ها پدیدارمی شد( آسمان نیلگون وپر ستاره ، زمین های سر سبز ، و ، من و بچگی ام ) و صبحی دیگر ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 14:16  توسط زرین  | 

روستای خوش آب و هوایی است ، هر سال بهار سفری به آن جا دارم ، زمین رنگین کمان است (بنفش ، نیلی ، آبی ، سبز ، زرد ،نارنجی ، قرمز ) به اضافه کوه های بلند و پر برف با آهوهاو بزهای کوهی با باران های گه گاهی در فصل بهار ، با زدن باران همه جا زیباتر می شود.

پایین تپه ای ایستاده ام ، زنی با چادر گلدار قشنک و یک کوزه روی دوش چپش به طرف بالای تپه می رود و چه زیبا می خرامد .

من حدود 10 قدم عقب تر او رادنبال می کنم – چادر گلدار با تأنی قدم بر می دارد  او آهسته آهسته می رود و من به دنبالش به بالای تپه می رسیم و به طرف پایین حرکت می کنیم چه صفایی چه سبز و خرم است ، همه جا – آسمان با ابرهای سفید و سیاه و متفاوت باشکل های زیبا و و قابل تأمل که اگر ساعت ها به آن ها نگاه کنی سیر نمی شوی ،چادر گلدار همچنان می رود و من را به دنبال خود می کشاند ، بی ارده راه می روم، مسیر را چادر گلدار تعیین می کند .

در کنار جویبار حرکت می کنیم ، سنگ ریزه های ته جوی آب هم بسیار دیدنی و وصف ناپذیر است .

راه بسیار مستقیم و تا دور دست ها پیداست درخت تنومندی در انتهای راه نمایان است ، کمی در کنار آب می نشینم و حرکت آب را نگاه می کنم چه لذتی دارد تماشای آب صاف و زمزمه گر بدون هیاهوی دیگر صداها .

بر می خیزم و باز هم به رفتن ادامه می دهم کمی عقب مانده ام با تند حرکت کردن خودم را به او می رسانم فاصله ام را حفظ می کنم ، اندکی بعد چادر گلدار با کوزه بردوش به انتهای راه می رسد و در یک لحظه از نظر نا پدید می شود ، من با سرعت خودم را به پایان راه می رسانم و با کمال تعجب می بینم که به جز چادر گلدار و کوزه ی آب کس دیگری نیست .!!! آیا این پایان راه است ؟   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:24  توسط زرین  |