تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

پدرم و بچگی من

پدرم فرزند بزرگ

پدرم فرزند بزرگ خانواده شان است و چون اولین فرزند بود از نظر تحصیلی کمتر به او توجه شد ، او در بچگی به علت چشم درد و بی توجهی یکی از چشم هایش را از دست داد و بزرگتر که شد برایش چشم مصنوعی گذاشتند ، پدرم جوان تقریباً بلند قد و خوش قواره ای بود در سن 20 سالگی با یک دختر 13 ساله ی لوس و تا اندازه ای افاده ای ازدواج می کند، پدرم از نظر ظاهری آدم بسیار معمولی بود و مادرم هم زیاد از او سر نبود و پدرم اورا دوست داشت و بالاخره این ازدواج سر گرفت ، پدرم  آدم وارسته و کم توقعی بود زندگی را بسیار دوست داشت و آن را آسان می گرفت ، او بیشتر قسمت طنز زندگی را می پسندید و معمولاً هم در مهمانی ها یا جمع های مردان طنز می گفت و مادرم از این بابت هم خوشحال نبود و دلش می خواست پدرم آدم جدی و متشخص باشد ، مادرم همیشه می گفت : خانواده ی پدرم برای این که از شرش راحت شوند برایش زن گرفتند .نمی دانم؟

پدرم کارمند با صداقت و پرکاری بود و تملق گو و چاپلوس نبود و به همین جهت همیشه با مدیرانش کلنجار می رفت و اگر موردی می دید با آن ها در می افتاد و به این خاطر هیچوقت به پست های بالا نرسید و دلخور هم نبود ، او همه ی زندگیش را صرف خانواده اش می کرد و تنها عیبش این بود که خصوصیات اخلاقیش با مادرم سازگار نبود و به هیچ وجه هم حاضر به جدایی نمی شد ،

او بسیار شوخ بود و هروقت فرصتی بود با ما هم شوخی می کرد،  سلام کردن در خانواده ی ما خیلی با اهمیت بود و پدرم صبح که ما بیدار می شدیم اگر سلام یادمان می رفت به شوخی می گفت سلام های روی تاقچه یکی یا دو تا کم است، به همان تعدادی که یادمان رفته بود سلام کنیم، اگر یک روز سلام نمی کردیم نمی توانستیم غذا بخوریم ، یادم می آید هر وقت مریض می شدم و کسی در خانه نبود پدرم پهلویم می ماند و برایم تعریف های خنده دار می کرد که حوصله ام سر نرود و مثلاً اگر سرم درد می کرد می گفت می خوای سرم را با سر تو عوض کنم و من هاج و واج می شدم و از این نمونه شوخی ها .

پدرم در ادره خیلی کار می کرد و هیچگاه ابراز خستگی نمی کرد و در ضمن تا حدی هم تنها بود چون ما بیشتر دور و بر مادرم بودیم و ضمناً او کمتر هم در خانه بود.پدرم با وجودی که خودش ادامه ی تحصیل نداده بود ولی همیشه می گفت شماها باید درس بخوانید و تا هر وقت بخواهید من هزینه های ان را پرداخت می کنم و البته در این مورد خاص با مادرم هم آهنگ بودند و اختلاف نداشتندو مادرم هم برای عبرت ما خودش را مثال می زد و برای خودش تاًسف می خورد و می گفت دلم نمی خواهد دخترانم هم مثل خودم خانه نشین شوند و این تفکر در آن زمان خیلی مترقی بود . گاهی اوقات زندگی برای ما بچه ها خیلی سخت می شد و آن زمانی بود که مادرم از دست پدرم سخت دلخور بود و سخت عذاب می کشید ولی پدرم همه چیز را به شوخی می گرفت و این بیشتر به احساسات مادرم بر می خورد ، ما سه نفر همیشه دعا می کردیم که پدر و مادرم با هم خوب باشند تا ما هم خوشحال باشیم ولی خوب چه میتوانستیم بکنیم چاره ای نبود و کار دیگری هم از دست ما بر نمی آمد . همه می گفتند پدرم آدم سالم و سر به راهی است ولی هیچ کس به اندازه ی مادرم او را نمی شناخت ، ما بچه ها پدرم را خیلی دوست داشتیم او مرد مهربانی بود ولی آن روزها نمی فهمیدیم که زن چه سختی هایی را تحمل می کند و دم بر نمی آورد و مجبور است دم بر نیاورد البته مادرم در خانه ی ما موقعیت خوبی داشت و کمتر زنی در آن زمان در خانه ی شوهر چنین موقعیتی داشت ،بعضی از خصوصیات پدرم ،مادرم را آشفته می کرد ولی از نظر دیگران از اخلاقیات خوب او بود مثلاً پدرم با آدم های پایین تر از خودش از نظر اجتماعی معاشرت می کرد و با آن ها شوخی می کرد و دم خور می شد و مادرم اعتقاد داشت که هر کسی باید با هم سنخ خودش رفت و آمد داشته باشد و این باعث اختلافشان می شد .

در خانواده ی پدر بزرگم که چهار پسر داشت پدرم و عموی کوچکم به تحصیلشان ادامه ندادند و دانشگاه نرفتند در حالی که آن دو تای دیگر با تمام سختی های آن زمان به دانشگاه رفتند یکی قاضی دادگستری شد ویکی دیگر هم پزشک شد و هر دو هم بسیار موفق بودند که اگر فرصتی بود از آن ها خواهم گفت ، مادرم و دیگران می گفتند که چون پدرم بچه ی بازیگوشی بوده است زود زن دادند و مادرم به دنبال این صحبت می گفت و مرا بدبخت کردند.

زمانی که پدرم در خانه بود هر کاری می توانست انجام دهد انجام می داد و مشکلی نداشت ، ما معمولاً سرکه ی مورد نیازمان را در خانه درست می کردیم و پدرم مسئول این کار بود ، یک خمره ی بزرگ در گوشه ی زیر زمین داشتیم و در آن سرکه می انداختیم و هرچند وقت یک باربه آن سر می زدند و موقع صاف کردن پدرم آن را صاف می کرد ، یک سال موقع صاف کردن انگورها پدرم همان طور که در خمره دولا شده بود فریادی کشید ودیگر نتوانست بلند شود ما بچه ها همگی زدیم به خنده و فکر کردیم پدرم شوخی می کند ولی واقعاً جدی بود بلا فاصله همگی کمک کردیم و سعی کردیم او را بخوابانیم ولی نشد فوراً حکیم را آوردند و  او گفت یک منقل آتش و یک استکان بیاورید و استکان را روی آتش می گرفت و به پشت پدرم می گذاشت و چندین بار این عمل را انجام داد و کم کم پدرم را خواباند ، به این عمل" بادکش" می گفتند ، پدرم تا چند روز به همان حالت بود تا حالش بهتر شد ولی آن سال سرکه ها را صاف نکرد . یکی دیگر از اتفاق های خنده دار که خودش همیشه تعریف می کرد و می خندید این که یک روز به خانه ی یکی از اقوام مادرم که خیلی به او نزدیک بود رفت تابستان بود معمولاً وقتی وارد خانه ی کسی می شد می گفت یا الله آن روز به محض ورود از اولین پله پایش گیر کرده بود و از تمام پله ها به پایین غلتیده بود و در بین راه مرتب می گفته آی ،آی  که صاحبخانه تصور کرده بود ورودش را اعلام می کند و مرتب می گفتند : بفرمایید که می بینند کسی نیامد وقتی به کنار پله ها می رسند پدرم را می بینند که افتاده است و حالش خیلی بداست و خلاصه فوراًدکترخبر می کنند  و بقیه ی قضایا ، ولی بعداً که حالش خوب شد این موضوع را به صورت خنده دار برای دیگران تعریف می کرد. پدرم ازدوران بچگی من هم داستان های خنده داری تعریف می کرد این جریان درایام ماه محرم اتفاق افتاده بود ، در محلی که ما زندگی می کردیم پدرم رئیس پست و تلگراف بود و به او خیلی احترام می گذاشتند و در مراسم بخصوص از او دعوت می کردند از جمله در روزهای عزاداری ماه محرم و در مراسم تعزیه ، پدرم در آن روز مرا هم با خودش برده بود یکی از احتراماتی که به بزرگان می گذاشتند این بود که شیر تعزیه سرش را در دامان بزرگتر ها می گذاشت و غرش می کرد ومن که در دامان پدرم به خواب رفته بودم ناگهان با وحشت از خواب پریدم و به جیغ و گریه افتادم و این باعث خنده اطرافیان شده بود و بعدها تعریف کردن این جریان از طرف پدرم خیلی خنده دار شده بودو خودش هم حین تعریف کردن کیف می کرد و برایش دوست داشتنی بود. مجموعاً پدرم مرد مهربانی بود و پدر خوبی ولی به گفته ی مادرم شوهر خوبی نبود  یادش بخیر   

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 15:17  توسط زرین  | 

من بچه ی خوش قدمی بودم ،دلیلش هم این بود که بعد از من پسری به دنیا آمد ولی پسری مریض احوال چون مادرم بعد از من از داشتن بچه ی دیگر دلخور بود و خیلی دلش می خواست که بچه ی چهارم را سقط کند و از شرش راحت شود ولی هر کاری که کرد نشد که نشد و بالاخره برادرم با همه ی ناتوانی به دنیا آند و بعد از سه تا دختر همه خیلی خوشحال شدند ولی چون در دوران جنینی خیلی اذیت شده بود ، ریز اندام و مریض بود و دو سال از من کوچکتر ، خوب بماند شاید در قسمت های دیگر از او هم بیشتر بگویم .

الآن صحبت اصلی در مورد (من) است . من چون دختر سوم بودم همه از آمدنم دلخور شدند البته به غیر از پدر و مادر خودم که برایشان اهمیتی نداشت ولی بقیه ی اطرافیان همه می گفتند اوه ،اوه سه تا سر سیاه (یعنی دختر ) و به خصوص خانم جان (مادرمادرم ) خیلی ناراحت بود و همیشه می گفت بیچاره دخترم ملوک، جان ولی من بالاخره خودم را به خانواده تحمیل کردم و ناخودآگاه سعی ام بر این بود که به اصطلاح خودم را در دلشان جا کنم که هر طور بود این کار انجام شد ، من بچه ی شاد و شنگولی بودم و از همه چیز لذت می بردم و چون بچه ی چشم سفیدی بودم زود از رو نمی رفتم و کار خودم را انجام می دادم و کتک هم می خوردم هم از پدرم و هم از مادرم ولی هیچوقت دلخور نمی شدم البته از پدرم فقط یک بار و آنهم به این صورت بود که :من در راه مدرسه هنگام گذشتن از کوچه های پیچ در پیچ که همه ی اهالی آن ها ما را می شناختند اداهای غیر معمول در می آوردم مثلاً گاهی از یک زنی که کمی عقلش کم بود و در کوچه ها صداهای غیر عادی در می آورد تقلید کردم و در کوچه می دویدم و همان صدارا در می آوردم و پدرم که یک روز در کوچه کمین کرده بود مرا دیده بود و به روی خودش نیاورد و فکر کرده بود که من تنبیه می شوم ولی متاًسفانه من تنبیه نشدم و چند روز بعد مجدداًدر کوچه مثل اسب راه می رفتم و با صد ،اپوتیکو پوتیکو می کردم و شیهه می کشیدم که پدرم این بار در خانه منتظر من بود تا از راه برسم و مرا تنبیه کند و به محض ورود من دستم را گرفت و دایره وار مرا می چرخاند و همان صدا ها را در می آورد و مرتب به پشت گردنم می زد ولی من انتظار نداشتم که پدرم مرا تنبیه کند با خوش خیالی فقط می خندیدم و مرتب می گفتم شوخی نکن ولی بعد از چند دور فهمیدم که شوخی نیست و به شدت به گریه افتادم و از آن به بعد هم دیگر از پدرم کتک نخوردم. ولی از مادرم بیش از این ها کتک خوردم فقط یک مورد آن را خوب به یاد دارم و انگار همین دیروز است .

تابستان بود و ما منزل پدر بزرگم بودیم چون هنوز خانه ی مستقل نداشتیم و تابستان ها درهمان ساختمان زمستانی پدر بزرگ و در اتاق های مهمانخانه می رفتیم و مهمان های پدر بزرگ در تابستان ها در ساختمان تابستانی پذیرایی می شدند و ما بچه ها به دستور مادرم حق نداشتیم به آن ساختمان برویم ولی من هیچ توجه نمی کردم و آن روزکتک خوران هم همین اتفاق افتاد و جلوی مهمان ها ظاهر شدم و وقتی به ساختمان محل زندگی خودمان آمدم ،

مادرم هم بلافاصله آمد و در اتاق مرا آنقدر که دلش می خواست کتک زد و چلاند ولی من با وجود این که کتک مفصلی خورده بودم باز هم اهمیتی نمی دادم و کار خودم را می کردم .

پدر بزرگم در یک قسمت ازباغ در تابستان ها خیار می کاشت چون آن زمان خیلی نوبر بود که که خیار کاری در باغ منزل باشد و ما از رفتن به محل خیار کاری منع شده بودیم ، خیار کاری یک نفر مسئول داشت که هر روز خیارهای رسیده را می چید و به عمه جان ها تحویل می داد ولی ما بچه ها دلمان غنج می رفت که یک دفعه به داخل آن باغچه برویم و خودمان خیار بچینیم تا این که یک شب کمین کردیم و به جالیز خیار زدیم و چون هوا تاریک و در ضمن می ترسیدیم کسی بیاید همه ی بوته ها را لگد مال کرده بودیم ولی پدر بزرگم صبح فهمید و خلاصه همه ی ما همان روز تنبیه مفصلی شدیم ولی به امتحانش می ارزید و تقریباً هر روز یک جریان تازه ای اتفاق می افتاد . از خاطرات مدرسه ام بگویم.

یکی از روزهای آفتابی در مدرسه اعلام کردند که خورشید گرفتگی اتفاق خواهد افتاد ، دقیق یادم نمی آید کلاس اول یا دوم دبستان بودم مدرسه مان بسیار بزرگ بود در وسط یک حوض خیلی بزرگ اندازه ی یک استخر، در دو طرف حوض باغچه های پر از گل و درخت  ، از در مدرسه که وارد می شدیم در سمت چپ یک سری اتاق که دفتر مدرسه و کلاس های درس بود و بعضی کلاس ها بالاتر قرار می گرفت و چند پله از سطح زمین فاصله داشت در روبروی در ورودی هم چند کلاس درس بود ولی از بقیه ی مدرسه چیز زیادی یادم نمی آید فکر می کنم طرف مقابل کلاس ها یک سری اتاق با پنجره های رنگارنگ بود که ما نمی توانستیم به آن جا برویم .در هر صورت آن روز روز پر هیجانی بود ، البته ما نمی دانستیم خورشید گرفتگی یعنی چه ولی می دیدیم که معلمین مدرسه و خانم مدیر که بسیار مهربان بود در حیاط مدرسه رفت و آمد می کردند که حتماً وقتی خورشید در حال گرفتن است و هوا کم کم تاریک می شود هیچکس به آسمان نگاه نکند و اگر کسی می خواهد خورشید گرفتگی را ببیند حتماً از توی تشت آب که دور تا دور حوض چیده شده بود آن را نگاه کند و اعلام کردند که بزرگتر ها حتماً نماز آیات بخوانند و خانم مدیر و چند نفر از معلم ها به خواندن نماز مشغول شدند و بقیه ی معلم ها بچه ها را محافظت می کردند ، بالاخره آن اتفاق افتاد و ما دیدیم که کم کم هوا تاریک شد بعضی از بچه ها گریه می کردند و بعضی می خندیدند ، بعضی هم هاج و واج نگاه می کردند و بتدریج ستاره ها نمایان شدند و بعد کم کم به طرف روشن شدن رفت ، من یادم نمی آید چه حالی داشتم ولی می دانم که گریه نمی کردم شاید هم بالا و پایین می پریدم در هر صورت آن روز شب شده را هیچگاه فراموش نمی کنم گر چه جزئیات آن روز را به یاد نمی آورم . .

یکی دیگر از خاطرات خوبم از مدرسه روزهایی بود که گروه اصل چهار به مدرسه می آمدند و برایمان از بهداشت و نظافت صحبت می کردند باز هم شاید من در کلاس اول یا دوم بودم آن گروه برایمان مسواک ، صابون های قشنگ و وسایل دیگری می آوردند که من یادم نیست و فقط اسم آن گروه یادم می آید و این که آن ها آدم های ترو تمیزو خوشرویی بودند.

یک روز فراموش نشدنی دیگراین که من جزءگروه سرود مدرسه بودم و برای روزهای خاص ما را آموزش می دادند .یک روز اعلام کردند که گروه سرود برای فردا باید خیلی مرتب و با یقه ها و روبان های سفید ، کفش و جوراب سفید و روپوش تمیز به مدرسه بیایند و ما می توانستیم حدس بزنیم که برنامه ی مهمی است بله آن روز شاه به شهر ما می آمد و همگی بچه ها باید به استقبال می رفتیم و این اجباری بود به خصوص ما که جزء گروه سرود بودیم من از آن روز تنها چیزی که یادم می آید این که بسیار شلوغ بود و من زیر دست و پا گیر افتادم و نفهمیدم چه وقت و با چه کسی به خانه آمدم از کم و کیف اتفاقات هیچ یادم نیست و فقط به خاطر دارم که در داخل جمعیت احساس خیلی بدی داشتم ،احساس خفگی و به خانه آمدنم را هم نمی دانم چگونه اتفاق افتاد .

و اما در مورد معلم ها ، آن ها بیشرشان تنبیه می کردند و در مواقع لزوم مداد لای انگشت های بچه ها می گذاشتند و یکی از معلم ها که بسیار درشت هیکل بود تنبیه های خیلی بدی می کرد مثلاً یک روز به یکی از بچه ها گفت بلند شو و بایست و خودش با کفش های پاشنه بلند روی پای او رفت و ایستاد و من هنوز فکر می کنم که خواب می بینم مگر ممکن است که یک معلم تا این اندازه بی رحم باشد .

یکی دیگر از تنبیه های ما فلک کردن بود بعضی از بچه ها را به دلیل بی انظباطی و بی تربیتی فلک می کردند به این صورت دو پای فرد را می بستند و یکی از مستخدم ها پاهای او را بالا نگه می داشت و یکی دیگر هم با چوب انار به کف پای او می زد تا او به التماس و گریه بیفتد و از او قول می گرفتند که دیگر بی انظباطی نکند .

و اما تنبیه شدن من با همه تفاوت داشت من بسیار شیطان بودم ولی در آن روز به خصوص نمی دانم چه کار کرده بودم ، مرا در زیر زمین مدرسه که خیلی تاریک بود حبس کردند ، نمی دانم چند ساعت آن جا ماندم تا پدرم آمد و مرا برد .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:52  توسط زرین  | 

ماریای عزیزم  سلام

چه خوشحالم که از آن طرف دنیا و با این همه گرفتاری کاری خاطرات مرا می خوانی و متاًسفم که نمی توانی برایم بنویسی ، خیلی دلم می خواست که پیامت در وبلاگم ثبت می شد و هر زمان که می خواستم به آن مراجعه می کردم ، می خواندم و کلی لذت می بردم ، مرا می بخشی که زیاده خواهی می کنم . راستی عکس زیبایی که به وسیله ی ایمیل برای وبلاگم فرستادی ، رسید ،متشکرم       شادباشی 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 23:45  توسط زرین  | 

زمستان است ، زمستان سرد و پر برف ، دیشب سرشب باران زیادی بارید وقتی باران می آید پدرم به پشت بام ها سر کشی می کند تا نکند ناودان ها گرفته باشد یا چاله ای در پشت بام ایجاد شده باشد و در اثر آن از سقف ها آب چکه کند . پدرم پارچه ای به سرش می بندد و عازم پشت بام می شود مدتی طول می کشد و ما می فهمیم طبق معمول پشت بام اشکال داشته است ، بله ناودان ها گرفته است ، پدرم راه آن ها را باز می کند و به اتاق می آید و می گوید وای که چه باران تندی است  همه جا را آب گرفته است اگر سقف ها چکه نکند خیلی شانس آوردیم .

من باران را خیلی دوست دارم ، گاهی که باران می آید زیر باران راه می روم و لذت می برم .آن شب هم همین کار را کردم.

اتاق های ما هیچ حایلی با حیاط خانه ندارد (البته قبلاً موقعیت ساختمان را شرح داده ام ) فقط یک اتاق مهمانخانه داریم که کمی عقب تر از اتاق نشیمن است و به دلیل این که ایوان بزرگی جلو آن است کمی دورتر از حیاط است ، در هر حال اتاق ها سرد است و ما زیر کرسی می رویم وخیلی هم لذت بخش است و فقط سماور است که محیط اتاق را کمی گرم می کند .

بعد ازشام خوردن می خوابیم ، صبح که بلند می شویم همه جا را برف گرفته است و چه برف زیبایی است در کوچه ها همهمه ای بر پاست همه ی همسایه ها به پشت بام رفته و برف روبی می کنند و بیشتر برف ها در کوچه ها تلنبار می شود و فقط خانه ی ماست که پشت بام ها برف روبی نشده است چون پدرم کارمند دولت است و باید به اداره برود و همیشه موقع برف روبی یک نفر می آید وبرف ها را می روبدچون پشت بام ها کاهگلی است باید فوراً برف از روی پشت بام بر داشته شود تا این که آب جمع نشود و سقف ها چکه نکند .

ما بچه ها لباس های مدرسه را می پوشیم و عازم مدرسه می شویم ، پدرم قبل از ما رفته است ، به کوچه که وارد می شویم برف خیلی سنکین است و پایمان در برف فرو می رود چون همه ی برف ها را از پشت بام ها در کوچه ها ریخته اند و بعد از پشت بام ها به کوچه می آیند و برف ها را وسط کوچه جمع می کنند و دو طرف برای راه رفتن است بعضی مواقع که برف زیاد باشد آدم های دو طرف کوچه بخصوص بچه ها همدیگر را نمی بینند ، در هر صورت ما بچه ها خیلی خوشحالیم و با وجودی که گاهی لباس کافی هم نپوشیده ایم ولی با برف بازی خودمان را گرم می کنیم ،کوچه ها سنگ فرش است و سنگ لیز ولی ما همگی دوست داریم که در برف راه برویم و برف بازی کنیم تمام راه را باید پیاده برویم و مدرسه هم کمی دور است ولی ما عادت داریم باهم حرف می زنیم و می خندیم و در بین راه بچه های دیگر هم به ما می رسند و همه با هم به مدرسه وارد می شویم .

درمدرسه هم کلاس ها گاهی با بخاری های نفتی و گاهی چوب سوز روشن می شوند ، بخاری های چوب سوز یک مخزن چوب دارند که آن ها را پر از چوب می کنند و روشن می کنند و یک دریچه دارد که دسته ای به آن وصل است و با آن دسته دریچه را می بندند و بسیار حرارت مطبوعی دارد روی بخاری جایگاهی دارد که معمولاً روی آن سنگ ریزه می ریزند و من علتش را نمی دانم ، بخاری های نفت سوز هم چکه ای است نفت را در مخزن بخاری می ریزند و یک شیر دارد که وقتی باز می کنند نفت می آید و داخل بخاری می شود و می سوزد ، پدرم در خانه مان زمستان ها به پشت بام می رود و لوله ی بخاری ها را چک می کند .

در کلاس درس هستیم بعضی از روزها که معلممان را دوست داریم خیلی خوشحالیم و امروز از آن روزهاست یک معلم زیبا و مهربان ،من هنوز شکلش و خنده اش را در کلاس درس و پشت میز به خاطر دارم او آن سال تازه ازدواج کرده بود و من مبصر کلاس بودم فکر می کنم کلاس دوم بودم آن روزها معلم ها به مبصر کلاس خیلی دستور می دادند ، معلم به من گفت برو و یک لیوان آب برای من بیاور ، من رفتم و چند نفری که در دفتر مدرسه نشسته بودند که یادم نمی آید چه کسانی بودند به من گفتند به خانم مهدوی بگو مگر کله پاچه خورده ای و من هم همان جمله را به معلم گفتم و خانم مهدوی بسیار ناراحت شدو مرا کلی دعوا کرد ولی هنوز هم من نفهمیدم معنی این جمله چه بود که ایشان را تا این اندازه ناراحت کرد .، بعد از سه ساعت درس خواندن و ساعت تفریح و بازی عازم خانه می شویم ، بارش برف کند شده است و تا ما به خانه می رسیم تمام شده ولی کوچه ها پر از برف است در بین راه با بچه ها حرف می زنیم و همه حرف غذا که هر کدام چه غذایی داریم ، روزهای برف و باران همه دوست داریم که آش داشته باشیم ، این جا غذای غالب آبگوشت ، آش و نان است به خانه وارد می شویم اول سری به آشپزخانه ( مطبخ) می زنیم مادرم با نازنین خدمتکارمان آش جو پخته اند و مادرم می داند که همگی ما آش خیلی دوست داریم ،ما آش جو را با سرکه می خوریم و خیلی دوست داشتنی است گاهی هم با نان می خوریم بعد از خوردن آش می پریم زیر کرسی و از گرمای دوست داشتنی آن لذت می بریم ، پدرم دیر وقت به خانه می آید و معمولاً تنها غذا می خورد و هیچ وقت  از تنها غذا خوردن و  از نوع غذا شکایتی ندارد همیشه در سر سفره بچه ها بشقاب هایشان را وسط سفره می گذاشتند و مادر یا مادر بزرگ غذا را برایشان می کشیدند بنا بر این هر کس به اندازه غذا می خورد نه زیاد و نه کم و ما همیشه غذا را با اشتها می خوردیم زندگی کاملاً منظم بود.

شب ها حتماً باید غذا می خوردیم و بعد می خوابیدیم و در غیر این صورت بیدارمان می کردند و باید سر سفره بنشینیم و غذا بخوریم یک شب خواهر کوچکم (همان که کفشهایش برایش تنگ بود ) خواب بود ، بیدارش کردند و سر سفره نشست و قبل از این که غذا در بشقابش بریزند طبق عادت قاشقش را در بشقاب میزد و به دهانش می گذاشت و قبل از این غذا را در سفره بگذارند رفت که بخوابد و هرچه به او می گفتند غذا بخور می گفت من خوردم و سیر شدم و خلاصه آن شب هم برای ما پایه ی خنده شده بود و هیچوقت نفهمیدیم که چرا حتماً باید شب ها غذا می خوردیم .

مهمانی که داشتیم انواع غذاها را می پختیم انواع خورش ها و پلوها ، یک جا هم داشتیم که مرغ و خروس نگهداری می کردیم و گوشت مرغ و تخم مرغمان از آن جا تاًمین می شد ولی به دلیل این که مادرم نگهداری مرغ و خروس را دوست نداشت بعد از تمام شدن آن ها دیگر تخم مرغ ها را برای جوجه دار شدن نگذاشتیم .ما هر روز که به مدرسه می رفتیم تنقلات هم می بردیم مثل پر زردآلو، آلوچه ی خشک برقانی،جوز قند ، گردو، بادام،و گاهی هم فندق البته هر روز یک نوع و کشک و قارا هم جزء ان ها بود وبرای زمستان میوه در زیر زمین خانه داشتیم .ویکی از غذاهایی که زیاد دوست داشتیم سیب زمینی آن هم سیب زمینی که با پوست می پختیم و حلیم سیب زمینی هم درست می کردیم که ما هنوز هم دوست داریم ویک غذای دیگر کالجوش بود غذای با کشک و گردو و پیاز داغ .آن روزها روغن دمبه را می گرفتند و در آخربعضی بچه ها دمبه های سرخ شده ی آن که باقی می ماند و به آن هاجزغاله می گفتند می خوردند. زمانه ی خوبی بود زمانه ی من .       

                                                                

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 14:59  توسط زرین  | 

مادرم هفت ماهه به دنیا آمده بود می گفتند خانم جان (مادر مامان) نذر کرده بود که گوش های ملوک را سوراخ نکند که زنده بماند البته من دلیلش را نمی دانم و هیچوقت هم سئوال نکردم و مادرم هم گوش های دخترهایش را سوراخ نکرد مادرم شازده ملوک بود او که از سن سیزده سالگی و در زمانی که باید شیرینی زمان کودکی را بچشد به شوهرش دادند ، که نمی خواست ، حتی در این زمان که دختر بچه ها خیلی بیشتر می دانند هنوز برای شوهر داشتن بسیار کوچکند چه رسد به آن زمان 85 سال پیش از این که به قول معروف ( هر را از بر) تشخیص نمی دادند او نمی دانست شوهر یعنی چه؟ناگهان با مردی مواجه می شود بدون آن که از شوهر کردن چیزی بداند و این بود سرنوشت بیشتر دختران در آن زمان وشاید هنوز هم !!مادرم همیشه می گفت نمی دانم چرا مرا شوهر دادند من که یکدانه دختر بودم و پدرو مادرم مشکلی نداشتندولی به هر جهت اتفاق افتاد ومرا شوهر دادندو من اورا دوست نداشتم ولی چندی پیش که صحبت از مادرم به میان آمد عمه جان ها می گفتند که مادرم اوایل پدرم را دوست داشته است ،نمی دانم؟ شاید این طور باشد ، ولی از زمانی که من مادرم را شناختم چنین نبود .

اولین خشونتی که در موردش اعمال شد این بود که در سن 15 سالگی مجبور شدحامله شودو9 ماه در شکم داشته باشد ، بعد زایمان کند و بعد2 سال شیر بدهد و بقیه ی درد سرهای بچه داری ، در این دوران با این همه وسایل که نگهداری بچه را آسان کرده است باز هم بسیار سخت است پس وای به حال مادران آن زمان،  بعد از 2 سال شیر دادن دوباره بچه ی بعدی و به همین ترتیب تا بچه ی هشتم و دوتای آخری با فاصله های بیشتر( 7 بچه ، 7 زایمان ،14 سال شیر دهی )به غیر از مشکلات دیگر بچه داری و پشت سر هم بچه های نا خواسته ، مقاومت های بی فایده ، شکنجه های بچه دار شدن و دیگر قضایای پشت پرده .

از زمانی که من خودم را شناختم مادرم از بچه خوشش نمی آمد و بعد از حامله شدن دلخور بود و به بانی آن لعنت می فرستادو پدرم همیشه شاد و شنگول از این که یک بچه ی دیگر به دنیا می آید، و مادرم همیشه زیر فشار بود یادم می آید که بارها و بارها قهر کرد و به تهران به خانه یدرش  رفت و ما که از مدرسه می آمدیم کسی در خانه نبود ، غذایی آ ماده نبود و کاغذ نوشته ای به لباس خواهر بزرگم سنجاق شده بود که ما می فهمیدیم دوباره مادرم قهر کرده و رفته است خواهر بزرگم نامه را می خواند و ما هرسه گریه می کردیم ولی یادم نمی آید که چه چیز هایی نوشته بود هر چه بود شکوه بود ما با همان حال گریه باید خانه را سروسامان می دادیم و غذا را آماده می کردیم هر دفعه که مادرم می رفت خدمتکار هم آزاد بود برود یا بماند و معمولاً می رفت برای پدرم هم به صورت یک برنامه ی عادی در آمده بود و می دانست که طبق معمول شابابا مادرم را راضی می کند که بر گردد و به این ترتیب مادرم بعد از چند روز با قول و قرار هایی که می گذاشت بر می گشت و برای ما خانه روشن تر می شد گر چه مادرم کمی خشن بود ولی وقتی او نبود خانه صفایی نداشت مادرم وقتی بر می گشت تا دو یا سه روز حالش بد نبود ولی مجدداً صحبت از جدایی می شد و شابابا با جدایی موافق نبود .

من بعضی از شب ها صدای دعوای مادرم را می شنیدم و این را می دانستم که مادرم پدرم را دوست ندارد ولی مجبور بود که تحمل کند و باز هم بچه دار شود ، من آن زمان هیچ نمی فهمیدم و فقط گریه می کردم و به حال مادرم غصه می خوردم البته مادرم زن تو سری خوری نبود ولی شرایط به مادرم ظلم می کرد و در آن موقعیت فریاد هم به جایی نمی رسید چه رسد به صدا !!

مادرم زن تقریباً کوتاه قد ، کمی چاق و شکل کاملاً عادی داشت و متشخص بود به خودش می رسید هر چه مد آن زمان بود می پوشید ،بیشتر موهایش را فر میزد و یادم می آید شب ها یک تور روی موهایش می گذاشت و می خوابید زن با جذبه ای بود ولی هیچگاه این جذبه به درد زندگیش و به نفع خودش نشد.مادرم در ساختن زندگی ما بچه ها نقش بزرگی داشت .

وقتی بزرگتر شدم فهمیدم که بسیاری از زنان تا چه اندازه تحت فشار قرار می گیرند و صدایشان در نمی آید بیشتر زنان بدون کمترین نقشی در انتخاب خواستن ها و بچه دار شدن ها چه خشونت هایی را متحمل می شوند در مقابل، مردان به آن چه خواسته ی آن هاست دست می یابند ، لذت می برند ، دارای بچه می شوند بدون تحمل هیچ گونه دردی و این زن فرمانبردار است که به قول سعدی مرد درویش را پادشاه می کند ولی زمانی که به پادشاهی می رسد دلش هوای یار دیگر و موقعیت بهتر می کند در آن زمان می گفتند نباید پیراهن مرد دو تا شود چون اگر چنین شد دیگر با زن اولش نمی سازد و در مورد بچه ها هم می گفتند : ای بابا  "اصلش پدره که مادرش رهگذره "واقعاً درست است الآن ما 7 فرزند هستیم ولی فقط برادرم نسل پدرم را زنده نگه می دارد و 6 دختر در واقع نام و نشانی از خود به جای نمی گذارند همچنان که مادرم ، مادر بزرگم وبقیه ی زن ها بودند وهستند وشاید خواهند بود .برادرم که به دنیا آمد بسیار مریض بود و مادرم برای سلامتی او نذر کرده بود که هر سال تابستان در دهکده ادا می کرد .

او برای نذرش حلوا می پخت و آجیل مشگل گشا می خرید ،همه با هم پاک می کردیم و پوسته هایش را در آب روان یا رودخانه می ریختیم،ما همه در حلوا پختن کمک می کردیم و حلوا را به هم می زدیم و نیت می کردیم اطرافیان می گفتند : اگر شکل یک دست روی حلوا بیفتد همه ی آرزوها بر آورده می شود در سر سفره بقدری شلوغ می شد که بعضی وقت ها جای نشستن نبود وقت رفتن هم همه چیز هایی که مانده بود با خودشان می بردند و برای ما بچه ها آن روز بسیار دوست داشتنی بود .

مادرم تابستان ها مهمانی های تفریحی هم می داد ، در دهکده دو محل تفریحی بود و تابستان ها خیلی شلوغ بود ما صبح زود وسایل را بر می داشتیم و قبل از این که آفتاب گسترده شود به آنجا می رسیدیم وسایل را می گذاشتیم و منتظر مهمان ها می شدیم آن جا یک چشمه ی آب گرم در دامنه ی کوه واقع شده بود مادرم همیشه برای چنین مهمانی ها یی می گفت بره می کشتند و یک نفر هم می آمد و بره را کباب می کرد و همه ی کارها با او بود و مهمانان بیشترفامیل های مادرم بودند. طبق معمول به ما خیلی خوش می گذشت .

مادرم مجموعاًاز زن های پر قدرت خانواده بودولی زود به جوش می آمد و زود هم جوش و خروشش خاموش می شد اصلاً کینه توز نبود ، حسود و بد خواه دیگران هم نبود درست مثل شابابا (پدرش) یادشان به خیر .    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 14:13  توسط زرین  | 

در راه بودم به شیراز می رفتم، به یاسوج می رفتم و یا در شهرمان سفر داخل شهر می کردم ، با اتوبوس بودم و اطراف را نگاه می کردم ، خیلی چیز ها توجهم را جلب می کرد ، آسمان ، ابرها ، کویر ، گل های صحرایی و از همه مهمتر کوه ها بود .

کوه ها این غول ها و نمادهای مقاومت ، این غول های سکوت و این زمان خوردگان بردبار ، چه سالیان درازی که به همین صورت نشسته اند و دم بر نیاورده اند ،چه مقاومتی ! چه چیزها که ندیده اند و چه تاریخی که در دل آن ها ثبت نشده است و باز هم دم بر نیاورده اند و گویا این چین و شکن هایی که در ظاهر آن هاست نشانه ی زمان است که بر آن ها گذشته.، خیلی در موردشان فکر کردم و دلم گرفت ، با خودم گفتم اگر کوه ها زبان داشتند چه می گفتند واگر آن چه که دیده بودند، بر زبان می آوردند چه غوغایی بر پا می شد .

کو ها را مشابهت دادم با بسیاری از چیزها ولی برایم دلچسب نبود و بالاخره مشابهت را یافتم . بله ( زن) این موجود صبور و مقاوم که در طول تاریخ چه ستم ها که ندیده و چه درد ها که نکشیده و چه دم ها که فرو بسته است ، با خودم فکر کردم آیا هر زنی همین است که می بینیم یا این که هزاران نا گفته دارد و دم بر نمی آورد چون اگر لب بگشاید چه غوغایی که بر پا خواهد شد همانند کوه ها ، زن با آن سن و با آن سالیان و با آن تاریخی که بر او گذشته است ، پیر مقاومت ، پیر سکوت ، پیر درد ها ، باز هم همانند کوه .

اما بعضی از کوه ها هم شکوه می کنند ، لب می گشایند و به جای دیگر کوه ها سخن می گویند و آن جاست که غوغایی بر پا می شود و همه از خروش کوه هراسان می شوند ، خانه و کاشانه اشان را رها می کنند و می روند . آری آن کوه ها آتشفشان می کنند و آتش درونشان را که سالیان دراز نگه داشته بودند بیرون می ریزند و آن جاست که غوغا بر پا می شود ، آن کوه ها با آن خروششان نمی خواهند بر دیگرچیزهای روی زمین فخر فروشی کنند و هراس بیافرینند بلکه می خواهند درونشان را آشکار کنند و ببینند کیست که به حرف های آن ها گوش فرا خواهد داد . ولی هیهات ! که همه می ترسند و راه فرار در پیش می گیرند و این همانند روزگار زنان است می دانم یک روز خواهد رسید که همه یک صدا بگویند : " من یک زنم با همه ی توانمندی ها و ویژگی های یک زن و نه به عنوان " یک پا مرد " ، این را باید به چه کسی گفت ؟ آیا آن روز هم همه راه فرار را در پیش خواهند گرفت ؟    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 0:22  توسط زرین  | 

 با وجودی که خانه ی ما، در دهکده در بلندی واقع شده بود ولی وقتی در حیاط می ایستادیم خانه ی بسیار بزرگی را می دیدیم که نزدیک کوه و در آن بالاها واقع شده بود . روزها منظره ی آن جا زیاد پیدا نبود ولی شب که می شد کاملاً مشخص بود – تخت های بزرگ با قالیچه هایی که روی آن پهن شده بود – مخده های بزرگ و چراغ های زنبوری به تعداد زیاد که در داخل درختان صنوبر آویزان بود زیبایی خاصی داشت ، همیشه در آن خانه مهمانی بر پا بود و بیشتر شب های جمعه که از شهر برایشان مهمان می آمد همه ی رفت و آمدها مشخص بود ، بازی کردن های بچه ها و من چقدر دلم می خواست آن جا بودم ولی چون با آن خانواده آشنایی نداشتیم بر آورده شدن این خواسته امکان پذیر نبود .

گاهی  با بچه ها برای گردش از خانه به طرف کوه می رفتیم در مسیرمان از آن خانه می گذشتیم و لی فقط گذر بود از آن خانه .

تقریبأچند کیلومتر دورتر از این باغ یک کوه بود و در پایین کوه یک چشمه و یک استخر بزرگ برای آبیاری مزرعه ای که در آن نزدیکی بود. بیشتر شهری ها که به دهکده می آمدند برای تفریح به این کوه می آمدند و وسایل مورد نیاز مثل زیر انداز و خورد و خوراک هم با خودشان می آوردند و ساعت ها آن جا برای تفریح می ماندند و بعضیشان هم به بالای کوه می رفتند . یادش به خیر شوهر عمه ی بزرگ ما هم وقتی به ده می آمد گاهی ما بچه ها را به آن جا می برد و از ما عکس می گرفت آخه در آن زمان تنها کسی که دوربین عکاسی داشت او بود وعکس هایی که می گرفت خیلی خوب بود و ما هنوز عکس هایی که آن زمان گرفته شده داریم و یادگاری بسیار با ارزشی است . مثل این که از مرحله پرت افتادم ، یک شب ، شب چها ردهم ماه پشنهاد کرد که برای دیدن ماه وقتی از پشت کوه نمایان می شود به آن جا برویم وآن شب آن جا بسیار دیدنی بود و بسیار زیبا و به یاد ماندنی یادم می آید یک لاک پشت هم در آن جا رفت و آمد می کرد و همه می گفتند که این لاک پشت مال این جاست ، گاهی بچه ها آن را بغل می کردند یا روی آن می نشسنند .

وقتی به طرف آن کوه می رفتیم در راه از گون ها کتیرا می کندیم ، از بوته های اسفند، اسفند می چیدیم و از بوته های سماق دانه های سماق را می چیدیم و می خوردیم ، در راه پر بود از درخت های گردوولی ما نمی توانستیم آن ها را بچینیم ، وما سیب، زرد آلو ، انگور ویا هر میوه ی دیگری که می شد خورد نمی چیدیم چون به ما گفته بودند که از باغ مردم چیزی نخوریم .

ای وای باز هم هدف اصلی گم شد منظورم خانه ای است که تعریفش را می کردم .

تابستان ها معمولأ در دهکده باران نمی بارید ولی آن سال در مردادماه اولین باران تابستانی بارید و همه تعجب کرده بودند و از هم سئوال می کرند که چه شده ؟

باران دوم چند روز بعد و شدیدتر از باران اولی و آب فراوان در رود خانه به جریان افتاد ،آخه رودخانه به دلیل این که درختان زیادی دور و برش بود خیلی تنگ و باریک شده بود .

روز دوم که باران آمد مردم همه حرف هایی می زدند و می گفتند مردی به ده آمده و می گوید در این ده سه روز بارن می بارد و روز سوم سیل فراوان خواهد آمد همه به کوه بروید البته هیچ کس به حرف های او گوش نمی کرد و می گفتند او آدم شارلاتانی است و می خواهد مردم را تلکه کند و پول بگیرد .

آن مرد خودش را (محمد الله) معرفی کرده بود و مردم این را هم به نوعی جسارت به مقدسات می دانستند و کمی یادم می آید که همه او را و حرف هایش را رد می کردند ولی خانواده ی ما هیچگاه اورا ندیدیم فقط از دیگران می شنیدیم .

روز سوم فرا رسید و همه منتظر بودند که حرف های او غلط باشد ولی روز سوم باران آمد و شدید تر از دو روز قبل و آن روز غم انگیز فرا رسید و سیل درتمام ده جاری شد به اندازه چند کیلو متر در عرض رودخانه  راآب فرا گرفت، آن روز بعد از ظهر فراموش نشدنی .

سیل با صدای مهیب و ترسناکی ورود خود را اعلام کردهمه هاج و واج بودیم و هنوز باورمان نمی شد که سیل می آید همه باهم داد می زدیم و همدیگر را صدا می کردیم و نمی دانستیم که باید از کدام طرف فرار کنیم و بالاخره عاقلانه ترین راه را به طرف بالا دانستیم و همه باهم از پرچین ها بالا می رفتیم و همچنان جیغ و دادمی کردیم  و همه ی این ها در یک لحظه اتفاق افتاد .آن سال مادر بزرگ مادری ام هم  خانه ی ما بود و به دنبال همه می دوید و دعا می خواند و جیغ می زد و و مدام به عقب بر می گشت و آن صدای مهیب امان نمی داد و صدا به صدا نمی رسید.

در محدوده ی خانه ی ما به طرف بالا دست خانه ی دیگری نبود وما تنها بودیم و از این بابت هم ترسمان بیشتر بود درآن موقع هر چه می رفتیم حس می کردیم سیل از همه طرف ما را احاطه کرده و چون راه سر بالایی بود بسیار سخت تر می نمود.

خلاصه به هر ترتیب بود خودمان را به بالا رساندیم و نزدیک کوه اطراق کردیم و همه شیون و زاری می کردند و از اقوامشان خبر نداشتند و هیچ وسیله ای هم نبود که مطلع شوند و خانواده ی ما نیز بی خبر بودیم از خانواده ی پدر بزرگم و همه بی صدا اشک می ریختیم بعضی خبر می آوردند که همه ی خانه های آن طرف راسیل برده است و ما غم زده بدون این که کاری از دستمان بر آید . در آن جا همه به هم دلداری می دادند ولی دلهره و ترس سر تا پای همه را فرا گرفته بود . خدایا کمکمان کن ، این چه بلایی بود و همه دست به دعا بر داشته بودند . شب فرا رسید و همه ی ما به همان خانه ای که تعریفش را برایتان کردم دعوت شدیم چون تنها خانه ای بود که در آن بلندی و در آن محدوده بود .

بله این همان خانه ای بود که من همیشه دلم می خواست به آن جا بروم و بالاخره به این آرزویم رسیدم ولی به چه قیمتی ؟و در آن موقع هیچ جاذبه ای برایم نداشت ، ما مجبور شدیم یک شب و یک روز آن جا بمانیم و اهالی آن خانه بسیار محبت کردند و زحمت کشیدند . روز بعد همه به مسجد نزدیک خانه ی خودمان آمدیم ومشخص شد که تمام خانه های آن طرف رود خانه را سیل برده است ولی خوشبختانه افراد آسیبی ندیده اند و این باعث خوشحالی همه ی ما بود .الآن دیگر بایستی یک تیم آماده ی پذیرایی و وسایل خواب برای همه می شد که این کار هم با کمک همه انجام گرفت ، عده ای هم ماًمور خبر رسانی شدند و خبر آوردند که عموی کوچک من پیدایش نیست که خوشبختانه خبر اشتباه بود و او هم سالم بود و مشغول کمک رسانی .

همه به دیدن رودخانه و سیل رفتیم و چه درد ناک، دهکده دیگر آن دهکده نبود همه ی خانه ها را سیل صاف کرده بود ، آب هنوز خروشان بود و صدا به صدا نمی رسید آب سنگ های بسیار بزرگ ، لوازم خانه ها احشام را با خود می برد بعضی ها دل به دریا می زدند و لوازم رااز آب می گرفتند .

اما دیدن آن منظره برای ما بچه ها به نوعی دیگر بود پایان شادی ها در دهکده و خاطراتی که با سیل رفت و رفتن خانه های دوستانمان که باعث می شد دیگر به آن دهکده نیایند و پایان همه ی خوشی ها در آن جا ،که همین هم شد . ما نتوانستیم پدر بزرگ و بقیه ی اهالی خانواده را ببینیم ولی مطلع شدیم که همگی سالم اند و از راه باغ بالای خانه فرار کرده اند ولی هیچ چیز ندارند حتی یکی از عمه هایم چادرش را هم نتوانسته بود بر دارد . ولی بعداًبعضی از وسایل خانه رامردم از آب گرفته بودند و آوردند و از همه مهمتر صندوق لوازم مادر بزرگ بود که حتی درش همچنان بسته بود و همه می گفتند چون این زن بسیارصادق، با صفا و دست ودل باز بوده چنین اتفاق افتاده است .

همین الآن که آن واقعه را تعریف می کنم خودم را در آن جا حس می کنم .

مادر بزرگم خیلی به دعا و نفرین اعتقاد داشت ویکی از دلایل آمدن سیل را نفرین من می دانست وبه من می گفت تو به من نفرین کردی ، چون یک روز دوستم با خانواده اش از شهر آمده بودند وهنگام بازگشت به شهر سر راه سری هم به من زدند و می خواستند زود بروند فقط خواهش کردند که من یک پارچ آب برایشان ببرم من هم خواستم همین کار را بکنم که مادر بزرگم مانع شد و گفت تو بچه ای و همه را می شکنی وخلاصه داد و بیداد راه انداخت ولی من بالاخره باهمان پارچ و لیوان آب را بردم و مادر بزرگم مرتب مرا سرزنش می کرد و به همین دلیل فکر می کرد من اورا نفرین کرده ام در صورتی که من اصلاً نمی دانستم نفرین چیست و مادر بزرگم را هم خیلی دوست داشتم و می دانستم که در مورد ظروف چینی خیلی حساس است .

بعد از چند روز که از آمدن سیل گذشت ما به شهر آمدیم چون ماندن ما در آن جا بی فایده بود و هیچ راهی برای دیدن پدر بزرگ و دیگران نداشتیم اواخر مرداد ماه بود و شهر خیلی گرم و پدرم منتظر ما . بعد از باز شدن راه  پدر بزرگم به خانه عمه ی بزرگم که بالاتر از خانه ی ما بود و کسی در آن زندگی نمی کرد نقل مکان کردند و مدتی در آن جا ماندند و بعد در خانه ی مادر مادر بزرگم که به ارث به مادر بزرگم رسیده بود مستقر شدندکه هنوز هم عمه جان ها در آن جا زندگی می کنند چون آن دو هیچ گاه ازدواج نکردند.

در هر صورت تابستان آن سال هم به این صورت گذشت و من خانه ای را که دوست داشتم ببینم ، دیدم ولی چه دیر !!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 22:2  توسط زرین  | 

اولین عشق

در آن سال خواهر بزرگم 15 سال داشت و زیبا بود ، یادم می آید موهایش مشکی بودو آن هارا حلقه حلقه می کرد و در پیشانیش می ریخت و اندام زیبایی هم داشت و خواستگارهای جور، و ،واجور ولی مادرم اصلأاجازه نمی داد کسی به خواستگاری به حانه ی ما بیاید و اصلأ اعتقادی به این مسئله نداشت و در ضمن می گفت دامادهای من همه باید تحصیل کرده و کارمند دولت باشند، چون در آن زمان کارمند دولت ارج وقربی داشت و مورد احترام بود

در همان سال اتفاق جالبی افتاد ،  پسری از هم محله ایهای ما که هر روز موقع رفتن به مدرسه اورا می دیدیم عاشق خواهرم بود و یک روز در راه مدرسه به او گفته بود ، او هم سن و سال خواهرم بود و محصل مدرسه موقع گل نرگس که شد هر روز برای خواهرم گل می آورد و به زحمت به او می داد البته من می گرفتم .

تا این که یک روز برای خواستگاری به خانه ی ما آمدند گر چه  پدر و مادرم راضی نبودند ولی آنقدر اصرار کردند و خانواده اش رفتند و آمدند که بالاخره خانواده ام راضی شدند و  پس از گفتگوی زیادو قول قرار های فراوان بانامزدی موافقت کردندو پدر بزرگم راضی به این ازدواج نبود و می گفت از نظر خانوادگی با هم ، هم خوانی ندارید ، ولی مادرم این ازدواج را  پذیرفته بود و  پدرم هم به تبع او ، در هر حال قرار شد مراسم نامزدی انجام شود و بعد از پایان تحصیلات دانشگاهی به عقد هم در آیند و این خواسته ی  پدر و مادرم بود .

در فاصله ی زمانی بین خواستگاری و نامزدی داماد آینده به منزل ما می آمد وبا حضورما با خواهرم صحبت می کرد و باز هم با این موضوع  پدر بزرگم موافق نبود . حالا دیگر خواهرم هم عاشق شده بود و من شب ها ترانه های عاشقانه را برایش می خواندم و او شاد و سر حال می شد و روزهای زندگیش به گونه ای دیگر شده بود ، من تقریباً همه ی راز هایش را می دانستم و او هم از این بابت ناراضی نبود.

ما همه مشغول تهیه ی لباس و بقیه ی قضایای مربوط به نامزدی بودیم .

خواهرم یک پارچه ی گیپور سبز رنگ و براق بسیار زیبا انتخاب کرد و یک خیاط معروف در شهرمان که همیشه لباس های مادرم را می دوخت برایش پیراهن بسیار زیبایی دوخت ، لباس پر چین ، سه دامنه و خیلی دوست داشتنی و با هیکل زیبای خواهرم زیبا تر هم شده بود .

من هنوز آن را به یاد دارم و بارها سراغ آن پیراهن را از او گرفته ام ولی متأسفانه او آن را نگه نداشته است و این برایم باعث تأسف است بسیار خاطره که با دیدن آن برایم زنده می شد ، ولی الآن فقط دلم می خواهد آن پیراهن را می دیدم  . چه روز خوش و دوست داشتنی بود آن روز نامزدی خواهرم . همان سال پدرم از آن شهر به شهر بزرگتری انتقال یافت و ما هم ناچار باید می رفتیم و نگرانی از این که نامزد خواهرم باید در آن شهر می ماند خواهرم را بسیار غمگین کرده بود ، بالاخره تصمیم گرفتند که خواهرم به عقد نامزدش در آید و با هم به خانه ی ما بیایند و در همان جا ادامه ی تحصیل بدهد .

همان هم شد او که پسر مستعد و درس خوانی بود خوشحال شد وبا ما به خانه ی ما آمد و در همان جا ادامه ی تحصیل داد .

آن زمان در آن خانه تعداد ما 10 نفر بود و در یک خانه ی چهار اتاقه زندگی می کردیم و گلا یه ای هم نداشتیم ، البته یک اتاق مخصوص خواهرم بود . پدرم تنها فردی بود که کار می کرد و کل هزینه ی خانه را می پرداخت و هر وقت از مخارج خانه صحبت می کرد مادرم می گفت باید تحمل کنی چون تو بودی که نگذاشتی من مشغول کار شوم ( چون مادرم در آن زمان خیلی راحت می توانست کارمند دولت شود) وحالا این پدرم بود که هیچ چاره ای نداشت .مادرم همیشه حرفی برای گفتن داشت او اهل گردش و مهمانی بود و هروقت پدرم گلایه می کرد و از هزینه ها شکوه می کرد ،مادرم می گفت آن روز که من مخالف بچه دار شدن بودم برای چنین روزی بود و پدرم نا چار هیچ نمی گفت یعنی خود کرده را تدبیرنیست ؟ولی باوجود این تحمل خیلی از مشکلات با مادرم بود و تحمل سنگینی هزینه ها با پدرم .

بقیه افراد خانواده هر کس به کار خود مشغول بود و همه درس می خواندند ، و بالاخره تحصیل دبیرستانی داماد ما تمام شد و کنکور داد و در رشته ی حقوق قبول شد و نا چار به تهران رفت و باز هم غم دوری برای عروس ودامادجوان ولی ادامه ی زندگی آن ها به این سادگی هم نبودو تازه اول مشکلات یک زندگی تازه .     تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 21:28  توسط زرین  |