پدرم و بچگی من
پدرم فرزند بزرگ
پدرم فرزند بزرگ خانواده شان است و چون اولین فرزند بود از نظر تحصیلی کمتر به او توجه شد ، او در بچگی به علت چشم درد و بی توجهی یکی از چشم هایش را از دست داد و بزرگتر که شد برایش چشم مصنوعی گذاشتند ، پدرم جوان تقریباً بلند قد و خوش قواره ای بود در سن 20 سالگی با یک دختر 13 ساله ی لوس و تا اندازه ای افاده ای ازدواج می کند، پدرم از نظر ظاهری آدم بسیار معمولی بود و مادرم هم زیاد از او سر نبود و پدرم اورا دوست داشت و بالاخره این ازدواج سر گرفت ، پدرم آدم وارسته و کم توقعی بود زندگی را بسیار دوست داشت و آن را آسان می گرفت ، او بیشتر قسمت طنز زندگی را می پسندید و معمولاً هم در مهمانی ها یا جمع های مردان طنز می گفت و مادرم از این بابت هم خوشحال نبود و دلش می خواست پدرم آدم جدی و متشخص باشد ، مادرم همیشه می گفت : خانواده ی پدرم برای این که از شرش راحت شوند برایش زن گرفتند .نمی دانم؟
پدرم کارمند با صداقت و پرکاری بود و تملق گو و چاپلوس نبود و به همین جهت همیشه با مدیرانش کلنجار می رفت و اگر موردی می دید با آن ها در می افتاد و به این خاطر هیچوقت به پست های بالا نرسید و دلخور هم نبود ، او همه ی زندگیش را صرف خانواده اش می کرد و تنها عیبش این بود که خصوصیات اخلاقیش با مادرم سازگار نبود و به هیچ وجه هم حاضر به جدایی نمی شد ،
او بسیار شوخ بود و هروقت فرصتی بود با ما هم شوخی می کرد، سلام کردن در خانواده ی ما خیلی با اهمیت بود و پدرم صبح که ما بیدار می شدیم اگر سلام یادمان می رفت به شوخی می گفت سلام های روی تاقچه یکی یا دو تا کم است، به همان تعدادی که یادمان رفته بود سلام کنیم، اگر یک روز سلام نمی کردیم نمی توانستیم غذا بخوریم ، یادم می آید هر وقت مریض می شدم و کسی در خانه نبود پدرم پهلویم می ماند و برایم تعریف های خنده دار می کرد که حوصله ام سر نرود و مثلاً اگر سرم درد می کرد می گفت می خوای سرم را با سر تو عوض کنم و من هاج و واج می شدم و از این نمونه شوخی ها .
پدرم در ادره خیلی کار می کرد و هیچگاه ابراز خستگی نمی کرد و در ضمن تا حدی هم تنها بود چون ما بیشتر دور و بر مادرم بودیم و ضمناً او کمتر هم در خانه بود.پدرم با وجودی که خودش ادامه ی تحصیل نداده بود ولی همیشه می گفت شماها باید درس بخوانید و تا هر وقت بخواهید من هزینه های ان را پرداخت می کنم و البته در این مورد خاص با مادرم هم آهنگ بودند و اختلاف نداشتندو مادرم هم برای عبرت ما خودش را مثال می زد و برای خودش تاًسف می خورد و می گفت دلم نمی خواهد دخترانم هم مثل خودم خانه نشین شوند و این تفکر در آن زمان خیلی مترقی بود . گاهی اوقات زندگی برای ما بچه ها خیلی سخت می شد و آن زمانی بود که مادرم از دست پدرم سخت دلخور بود و سخت عذاب می کشید ولی پدرم همه چیز را به شوخی می گرفت و این بیشتر به احساسات مادرم بر می خورد ، ما سه نفر همیشه دعا می کردیم که پدر و مادرم با هم خوب باشند تا ما هم خوشحال باشیم ولی خوب چه میتوانستیم بکنیم چاره ای نبود و کار دیگری هم از دست ما بر نمی آمد . همه می گفتند پدرم آدم سالم و سر به راهی است ولی هیچ کس به اندازه ی مادرم او را نمی شناخت ، ما بچه ها پدرم را خیلی دوست داشتیم او مرد مهربانی بود ولی آن روزها نمی فهمیدیم که زن چه سختی هایی را تحمل می کند و دم بر نمی آورد و مجبور است دم بر نیاورد البته مادرم در خانه ی ما موقعیت خوبی داشت و کمتر زنی در آن زمان در خانه ی شوهر چنین موقعیتی داشت ،بعضی از خصوصیات پدرم ،مادرم را آشفته می کرد ولی از نظر دیگران از اخلاقیات خوب او بود مثلاً پدرم با آدم های پایین تر از خودش از نظر اجتماعی معاشرت می کرد و با آن ها شوخی می کرد و دم خور می شد و مادرم اعتقاد داشت که هر کسی باید با هم سنخ خودش رفت و آمد داشته باشد و این باعث اختلافشان می شد .
در خانواده ی پدر بزرگم که چهار پسر داشت پدرم و عموی کوچکم به تحصیلشان ادامه ندادند و دانشگاه نرفتند در حالی که آن دو تای دیگر با تمام سختی های آن زمان به دانشگاه رفتند یکی قاضی دادگستری شد ویکی دیگر هم پزشک شد و هر دو هم بسیار موفق بودند که اگر فرصتی بود از آن ها خواهم گفت ، مادرم و دیگران می گفتند که چون پدرم بچه ی بازیگوشی بوده است زود زن دادند و مادرم به دنبال این صحبت می گفت و مرا بدبخت کردند.
زمانی که پدرم در خانه بود هر کاری می توانست انجام دهد انجام می داد و مشکلی نداشت ، ما معمولاً سرکه ی مورد نیازمان را در خانه درست می کردیم و پدرم مسئول این کار بود ، یک خمره ی بزرگ در گوشه ی زیر زمین داشتیم و در آن سرکه می انداختیم و هرچند وقت یک باربه آن سر می زدند و موقع صاف کردن پدرم آن را صاف می کرد ، یک سال موقع صاف کردن انگورها پدرم همان طور که در خمره دولا شده بود فریادی کشید ودیگر نتوانست بلند شود ما بچه ها همگی زدیم به خنده و فکر کردیم پدرم شوخی می کند ولی واقعاً جدی بود بلا فاصله همگی کمک کردیم و سعی کردیم او را بخوابانیم ولی نشد فوراً حکیم را آوردند و او گفت یک منقل آتش و یک استکان بیاورید و استکان را روی آتش می گرفت و به پشت پدرم می گذاشت و چندین بار این عمل را انجام داد و کم کم پدرم را خواباند ، به این عمل" بادکش" می گفتند ، پدرم تا چند روز به همان حالت بود تا حالش بهتر شد ولی آن سال سرکه ها را صاف نکرد . یکی دیگر از اتفاق های خنده دار که خودش همیشه تعریف می کرد و می خندید این که یک روز به خانه ی یکی از اقوام مادرم که خیلی به او نزدیک بود رفت تابستان بود معمولاً وقتی وارد خانه ی کسی می شد می گفت یا الله آن روز به محض ورود از اولین پله پایش گیر کرده بود و از تمام پله ها به پایین غلتیده بود و در بین راه مرتب می گفته آی ،آی که صاحبخانه تصور کرده بود ورودش را اعلام می کند و مرتب می گفتند : بفرمایید که می بینند کسی نیامد وقتی به کنار پله ها می رسند پدرم را می بینند که افتاده است و حالش خیلی بداست و خلاصه فوراًدکترخبر می کنند و بقیه ی قضایا ، ولی بعداً که حالش خوب شد این موضوع را به صورت خنده دار برای دیگران تعریف می کرد. پدرم ازدوران بچگی من هم داستان های خنده داری تعریف می کرد این جریان درایام ماه محرم اتفاق افتاده بود ، در محلی که ما زندگی می کردیم پدرم رئیس پست و تلگراف بود و به او خیلی احترام می گذاشتند و در مراسم بخصوص از او دعوت می کردند از جمله در روزهای عزاداری ماه محرم و در مراسم تعزیه ، پدرم در آن روز مرا هم با خودش برده بود یکی از احتراماتی که به بزرگان می گذاشتند این بود که شیر تعزیه سرش را در دامان بزرگتر ها می گذاشت و غرش می کرد ومن که در دامان پدرم به خواب رفته بودم ناگهان با وحشت از خواب پریدم و به جیغ و گریه افتادم و این باعث خنده اطرافیان شده بود و بعدها تعریف کردن این جریان از طرف پدرم خیلی خنده دار شده بودو خودش هم حین تعریف کردن کیف می کرد و برایش دوست داشتنی بود. مجموعاً پدرم مرد مهربانی بود و پدر خوبی ولی به گفته ی مادرم شوهر خوبی نبود یادش بخیر

