**احمد بیغم ، یکی از خدمتکارهای پدر بزرگ و بسیار نزدیک به او بود و کارهای مهم با اجرای سریع همیشه به او واگذار می شد او از هیچ چیز دلخور و دلتنگ نمی شد و به همین علت او را بیغم می نامیدند خانواده ی بیغم از خانه ی پدر بزرگ ارتزاق می کردند ، او خانواده ی پدر بزرگ را بسیار دوست داشت و برای این که به مادر بزرگ و عمه جان ها محرم باشد یکی از بچه های کوچک را به اسم او صیغه خواندند تا از این طریق به خانواده محرم شود .
بیغم همیشه شاد و سر حال بود و از این بابت به خانواده گرمی می داد ، محرم خانواده بود و همه ی کارها به او واگذار می شد و تقریباً حاضر نبود هیج چیز را جایگزین خانواده ی پدر بزرگ کند ، در مهمانی ها و مسافرت ها هم همراه خانواده ی پدر بزرگ بود هیچ کاری برایش سخت نبود و با حرکات عجیب و غریب و بشکن زدن و ورجستن می خندید و می خندانید و مشکلات را با خنده آسان می کرد و باعث شادی بقیه می شد و حتی پدر بزرگ که کمتر می خندید گاهی لبخند بر لبانش می نشست ، ما بچه ها او را دوست داشتیم و به حرکاتش می خندیدیم .روحش شاد .
**مادر مهدی : خدمتکار دائمی خانه ی پدر بزرگ بود ، نمی دانم در آن موقع چه سن و سالی داشت ، اسم واقعی او را هم نمی دانم ولی وقتی صاحب پسر اولش شد و نام او را مهدی گذاشتند به اسم مادر مهدی صدایش کردند و این نام برای همیشه حفظ شد .
شوهرش محمد نام داشت و بیشتر کارش در بیرون از خانه بود او مردی خجالتی و کم حرف بود و من چیز زیادی از او یادم نمی آید .
مادر مهدی بر عکس بیغم کمتر می خندید وبیشتر کار می کرد ولی گاهی عمه جان ها از بی توجهی او خشمگین می شدند و این بسیار طبیعی می نمود ، همه ی کارهای نظافت ، آشپزی و نانوایی زیر نظر عمه جان ها به عهده ی مادر مهدی بود ، او ظاهراً و تا آن جایی که من به یاد دارم زن آرامی بود .
مادر مهدی چهار پسر زایید به نام های مهدی ،اکبر ، قربان و رمضان که آخری بسیار مریض احوال بود .
او ضمن بچه داری کارهای خانه ی پدر بزرگ را هم انجام می داد و انگار هیچ وقت خسته نمی شد ، من یادم نمی آید که آیا همیشه در خانه ی پدر بزرگ زندگی می کرد یا مدت کوتاهی آن جا بود در هر حال او زن خوشبختی نبود ، ظاهرش این را نشان می داد .یادش به خیر
**آقا علی نجار ، همه او را به همین نام صدا می کردند ، به نام حرفه اش و همبشه با کلمه ی (آقا) او هم مردی خوشرو و سر حال بود که همه ی کارهای نجاری خانه ی پدر بزرگ را او انجام می داد نمی دانم چرا آن روزها کار نجاری در آن خانه تااین اندازه زیاد بود ولی می دانم که او مدام در خانه ی پدر بزرگ کار می کرد و رفت و آمد داشت . بعضی شب ها که ما در خانه تنها بودیم و می ترسیدیم ، پدر بزرگ به آقا علی نجار که مورد اعتمادش بود گفته بود که چنین شب هایی در خانه ی ما بخوابد ، او آخر شب می آمد و در رختخوابش که در ایوان خانه بود می خوابید و صبح زود هم می رفت و وبیشتر ما اصلاً و را نمی دیدیم ولی بعضی از شب ها که خبر می داد نمی آید ما رختخواب او را در ایوان پهن می کردیم و یک متکا در زیر لحاف و یک جفت کفش مردانه هم در پایین ایوان می گذاشتیم که اگر دزد آمد فکر کند که کسی آن جا خوابیده است .آقاعلی نجار ما بچه ها را خیلی دوست داشت و برای پدر و مادرم احترام خاصی قایل بود .یادش به خیر
**خاور –زنی بلند قد و زیبا از یکی از دهات اطراف دهکده ی محل زندگی پدر بزرگ بود ، او موقع راه رفتن درکنار رود خانه جایی که معمولاًما بچه ها او را می دیدیم به هیچ کس توجه نداشت ، خاور خانم حیوانات را بسیار دوست داشت بعضی ها می گفتند او زبان حیوانات را می فهمد و با آن ها حرف می زند ، خاور سگی داشت که همیشه با او بود و حمایتش می کرد البته بعضی مواقع هم خاور از سگ حمایت می کرد و آن زمانی بود که بچه ها به او سنگ پرتاب می کردند .
خاور در هشتی خانه ی پدر بزرگ یک اتاق داشت ، از بین دو سکوی خانه ی پدر بزرگ که وارد هشتی خانه می شدیم یک اتاق در طرف راست بود البته نه مثل یک اتاق واقعی بلکه فقط یک سر پناه خیلی کوچک با یک پنجره در بالا ، خاور هر موقع که می خواست می توانست آن جا زندگی کند و کسی مانع او نمی شد ، غذای او معمولاً ازدل و روده ی گوسفندان بود و یکی از بهترین غذاهایش شش و خرخره ی گوسفند بود که در داخل پیتی می ریخت و روی آتش می گذاشت تا کباب شود و می خورد و از آن به سگش هم می داد و عمه جان ها هم هر موقع که می فهمیدند او آمده برایش غذا می دادند و کمکش می کردند ما بچه ها همه از او می ترسیدیم ولی گاهی وقت ها که برایش غذا می دادند ما هم یواشکی از توی تاریکی داخل اتاقش را نگاه می کردیم و او را می دیدیم و از ترس می لرزیدیم ، مردم دهکده هم همه از او واهمه داشتند و می گفتند او بشری به غیر از همه است و با حیوانات می جوشد و حرف می زندو به این جهت او را خاور دیوانه صدا می کردند ولی او به همه بی توجه بود و زندگیش این گونه می گذشت ، درست یادم نیست ولی مثل این که عمه جان ها گاهی که فرصت می شد با او حرف می زدند ، چند سال گذشت و از او خبری نشد و گفتند معلوم نیست به کجا رفته یا مرده است ،من خاطره ی بدی از او ندارم، روحش شاد