تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

و فروغ رفت!!!!!

 در آن روز و در آن شهر کوچک که ما زندگی می کردیم خبر تصادف اورا شنیدیم و در بهت عجیبی فرو رفتیم و باور کردنی نبود ولی حقیقت داشت او رفته بود و دیگر بر نمی گشت گر چه او همیشه زنده است .

آن کلاغی که پرید از فراز سرما /و فرو رفت در اندیشه ابری ولگرد /

و صدایش همچون نیزه کوتاهی ، پهنای افق را پیمود / خبر ما را با خود خواهد برد به شهر/

 

 

و من ناتوانم از این بیشتر گفتن .

و این خبر آن روز :

 

                                   

 

                               روزنامه کیهان سه شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۴۵

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط زرین  | 

به صفحات پایانی کتابم نزدیک می شوم 690 و601 و2 و 3 و 4 و .....تا صفحه ی700 کتاب به آخر می رسد و خواب توانم را می گیرد ساعت 2و30 دقیقه بعد از نیمه شب است و من هم چنان ذهنم در گیر خبر دو روز پیش روزنامه هاست .

با عجله به رختخواب می روم و بلا فاصله خودم را در بچگی ام می بینم ، به مدرسه می روم و با همان شکل و شمایل کلاس اولی ها در روی نیمکت نشسته ام ، با یک پرش در سر کلاس دبیرستان نشسته ام خدای من همان کلاس همان روزها همان دوستان و همان دبیران کلاس های دبیرستان ، موقع امتحانات است و سر جلسه ی امتحان و بعد اعلام نتایج امتحان و رتبه های قبولی و ثبت نام در کلاس بالاتر .ناگهان صحنه ی خواب عوض می شود عده ای از دختران ، تعدادی پسران و تعدادی هم اولیاء بچه ها که برای ثبت نام فرزندانشان آمده اند ، صحنه در هم و بر هم است غبار زیادی برپاست مثل این که مدرسه درست وسط بیابان است و هیچ ساختمان یا اتاقی نیست همه منتظرند که مدیر مدرسه اعلام ثبت نام کند ، ولی چرا این جا ؟ او با اسب می آید و این همه گرد و غبار مربوط به سم اسب اوست ، من نگاه می کنم مدیر مدرسه را نمی بینم خدای من مدیر مدرسه ی ما قبلاً اقای مسنی بود که تحصیلات دانشگاهی داشت و در آن زمان خانمی نبود که دارای تحصیلات عالی باشد و بتواند در سمت مدیر دبیرستان انجام وظیفه کند ، ولی الآن مدیر عوض شده است ، صورت مدیر پیدا نیست ، محو است ، من نمی شناسمش ، همه از هم می پرسند ولی هیچ کس او را نمی شناسد ناگهان خانم سوار بر اسب با چوبی که در دست دارد به همه اشاره می کند و می گوید امسال مدرسه ی دخترانه نخواهیم داشت چون همانطور که می بینید مدرسه کم داریم و ناچاریم فقط پسران را بپذیریم بنا بر این دختران یک سال دیرتربه کلاس بالاتر خواهند رفت همه غمگین می شوند سرو صداها بلند است ولی به صورت همهمه است هیچ صدایی مشخص نیست پدر و مادرها غمگین می شوند و حتی پسران هم ، چون این بدترین شیوه عمل کرد است ،بدون استثنا همه اعتراض می کنند ، چرا ،چرا ؟ و نه ، نه ......

پدر و مادرها می گویند مدرسه ی جدید بسازید ، پسران می گویند ما می خواهیم به مدرسه برویم ولی نه به بهای بی عدالتی ، دختران هم به آن ها می پیوندند و به دفاع از حق صدایشان را بلند می کنند. عده ای فریاد می زنند ، عده ای می گریند و تعدادی هم مشت ها را به عنوان اعتراض گره کرده اند، من از شدت فریاد زدن صدایم گرفته ، نفسم نزدیک بند آمدن است در میان جمع احساس خفگی می کنم گویا کسی گلویم را می فشارد و دیگر هیچ نمی شنوم ، هیچ نمی بینم گویا از هوش رفته ام، کسی صدایم می کند ، دستی بربدنم می خورد و تکانم می دهد (زرین، زرین ) بیدار می شوم تمام صورتم خیس است ، نفسم بند است ، نفس عمیقی می کشم و می گویم چه خوب است که بیدارم کردی الآن تنها زمانی است که خوشحالم از زمان بچگی ام برگشته ام !!! و خدا را شکر می کنم که خواب می دیدم و خانم (و ل ر ج ا )یی در آن زمان نبودوالا ما هیچ کدام نه دسترسی به تحصیلات دانشگاهی داشتیم و نه به فعالیت های اجتماعی ، خدایا باز هم سپاس .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 22:45  توسط زرین  | 

 

 

دوستان عزیزم که بعد از خواندن مطلب "آن روز لعنتی " برایم نوشتند :"چه خوب است به زمان حال هم پرداخته ای" باید بگویم گاهی انسان تاب نمی آورد که چیزی نگوید و این مطلب هم یکی از آن موارد است .

چشمم که به روزنامه افتاد دچار سردرد عجیب و سر در گمی شدم باورم نمی شد خودم را گم کردم ، ناگهان به خود آمدم و دیدم از زمان کودکی ام با آن همه لطافت و یک رنگی به این زمان رسیدم ، چه زمانه ی بدی است این زمان که می بینی کسانی که چشم امید به حمایتشان داشتی می روند که تبار ترا به ورطه ی نابودی بکشانند و چه آسان است برایشان ، مثل یک آب خوردن . به این ضرب المثل فکر می کنم " هرچه بگندد نمکش می زنند وای به وقتی که بگندد نمک "  ما به بودن زنانمان دل خوش کرده بودیم که بیایند و به گونه ای از جفاهایی که به زنان شده سخن بگویند و مدافع باشند ولی زهی خیال باطل که آنان با این قوم چه ها که نمی کنند و نخواهند کرد و در این جاست که باید بگویم " از ماست که بر ماست "

تا شما چه بگویید ؟ 

 

مخبر کمیسیون بهداشت در مورد سهمیه بندی دختران دانشجو :

خانم ها به دنبال علمی باشند که در خانه به درد بخورد

 

 

گروه اجتماعی : بحث سهمیه بندی جنسیتی کنکور دیروز داغ تر و حاشیه ای تر شد . برخی از نمایندگان مجلس هفتم که به دنبال ایجاد تعادل جمعیتی میان پسران و دختران فارغ التحصیل از دانشگاه ها هستند ، با نوشتن طرحی که هنوز متن آن در رسانه ها منتشر نشده است ، می خواهند ورود دختران به دانشگاه ها را از طریق سهمیه بندی جنسیتی کنکور محدود کنند و به جای آن پسران دارای رتبه پایین تر را وارد دانشگاه ها کنند . چند سالی است که تعداد دختران قبول شده در دانشگاه ها حدود 65 در صد سهم کل دانشجویان است . با طرحی که مجلس در حال تدوین آن است احتمالاً حدود 15 در صد قبول شدگان دختر ، از ورود به دانشگاه منع خواهند شد و به جای آن ها 15 در صد از پسرانی که نمی توانسته اند وارد دانشگاه شوند ، به دانشگاه ها راه پیدا خواهند کرد . با این حال فاطمه آجرلو که نماینده مجلس هفتم ، عضو فراکسیون زنان مجلس و موافق طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور است ، به ایلنا می گوید : " طرح سهمیه بندی جنسیتی درکنکور هدف متوقف کردن خانم ها راتعقیب نمی کند تا آقایان همپای آن ها قرار گیرند، بلکه باید در حرکت آقایان تسریع ایجاد شود ." البته آجرلو حرف های دیگری هم زده است :" این که خانم های ما با توانی مضاعف در عرصه های علمی حاضر شوند و آقایان ما از این قافله عقب بمانند ، یک نقصان است . باید قداست جنسیتی را در رشته های تحصیلی در نظر گرفت ."طرح سهمی بندی جنسیتی به روایات هم کشیده شده است . عوض حیدر پور مخبر کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هفتم در اثبات مفید بودن طرح سهمیه بندی به ایلنا گفته است : "دیدکاه بنده در این عرصه دیدگاهی شرعی است . بر اساس دستورالعمل شرعی خانم ها اگر می خواهند دنبال کسب علم و دانش باشند ، باید دنبال کسب علم ودانشی باشند که بیشتر در خانه به درد بخورد ."در مقابل عابد فتاحی    که نماینده ارومیه در مجلس هفتم است ، گفت " در تعالیم دینی ما نیز خداوند بین زن و مرد فرقی قائل نشده و بهشت را از آن کسی خوانده است که با تقوا باشد و هیچ فرقی در جنس آن ها نیز قائل نشده است." عابد فتاحی با تاًکید به ایلنا گفته است که " طرح سهمیه بندی جنسیتی در پذیرش دانشجویان را باید در نطفه خفه کرد ."

به گفته نماینده ارومیه " ورودی دانشگاه ها بر اساس آزمون و دانستنی های افراد است و افرادی لیاقت ورود به عرصه های بالاتر علمی را دارند که بیشتر بتوانند و بدانند . این اقدام به شدت غیر عادلانه بوده و بی بها کردن مغزهای متفکر و انسان های کوشاست . کنکور دانشگاه از آن کسی است که بتواند با علم و کار بیشتر وارد آن شود . علم سهمیه بر دار نیست و باید آینده کشور را به دست کسانی داد که حق آن هاست و از قدرت و سواد بالاتر بر خوردارند ."

عده ای از طراحان طرح سهمیه بندی جنسیتی کنکور در مجلس افزایش سن ازدواج و تعداد طلاق را نتیجه به هم خوردن تعادل اجتماعی دانسته اند که از افزایش فرغ التحصیلان دختر و کاهش فارغ التحصیلان پسر به وجود آمده است . عابد فتاحی با این استدلال مخالفت کرده و گفته است : " این که عده ای معتقدند افزایش سن ازدواج ناشی از افزایش تحصیلات دختران است کاملاً بیراه است زیرا این موضوع ناشی از تغییرات فرهنگی و اجتماعی است که در طول چندین دهه اخیر در کشور رخ داده است ."

شهریار مشیری عضو کمیسیون آموزشو تحقیقات مجلس نیز در گفت وگویی که با" اعتماد" انجام داده همین نظر را دارد :"آمار طلاق و سن ازدواج در دهه اخیر بالا رفته و دلیل آن نه تحصیلات دختران که بیکاری و تورم و افزایش قیمت هاست . مردم بیکارند و کاری پیدا نمی کنند و گرانی هم از سوی دیگر به آن ها فشار می آورد و بنا بر این نمی توانند تشکیل زندگی بدهند .

دلیل این اتفاق افزایش تعداد دخترا در دانشگاه ها نبوده است . این مسئله نیز طبیعی است چون خانم ها ترجیح می دهند درس دانشگاه را تمام کنند ، مشغول به کار شوند و بعد ازدواج کنند . تنها در جوامعی که سنتی و بدوی هستند دختران و پسران به محض این که به سن بلوغ رسیدند ازدواج می کنند و می روند به سراغ کشاورزی یا دامداری ."

مشیری نیز با طرح سهمیه بندی دختران در پذیرش دانشگاه ها مخالف است و می گوید :"به هر حال کنکور یک رقابت آزاد است و هر که فارغ از جنسیت درس می خواند قبول هم می شود . ما به جای این سهمیه بندی ها بهتر است ظرفیت دانشگاه ها را افزایش بدهیم تا همه ی شهروندان ایرانی بتوانند به دانشگاه ها راه یابند ."

روزنامه اعتماد، پنجشنبه 12 بهمن ماه 1385        

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:21  توسط زرین  | 

اگر در صحبت هایم کلامی بر خورنده به کار می برم در خواست بخشش دارم

دوستم می گفت برگ خلافی رانندگی را گرفتم و از تعجب شاخ در آوردم ، هر خلافی را نوشته بود با برگ تسلیمی در صورتی که برگه ای به من نداده بودند که پرداخت نکرده باشم در هر صورت از این مبلغ خلافی شاکی بودم ، بعد از این که دو روز مراجعه کردم بالاخره موفق شدم که به شهرک آزمایش بروم ، دو روز بعد از بارندگی بود چشم تان روز بد نبیند وقتی به آن جا رسیدم مردابی بود از گل و لای سرتاسر (مثلاً ) خیابان و پارکینگی که کلاً گل بود ، اتومبیل ها را باید در آن جا پارک می کردند وپیاده از این مرداب رد می شدند، عده ای که اصلاً توجهی نداشتند و تا زانو شلوارشان پر از گل بود ، عده ای هم شلوارشان را بالا می گرفتند و آهسته آهسته می آمدند ولی باز گل دست بر دار نبود ،من از ماشین پیاده شدم و در گوشه ای ایستادم به تماشا کردن ، خیلی ببخشید درست به یاد آغل هایی افتادم که محل استراحت گوسفندان بود و من به یاد دارم که حتی گوسفندان هم اگر زیر پایشان گل آلود بود داخل آغل نمی رفتند و چوپانان مجبور بودندآن ها را با فشار داخل کنند و در را ببندند ، البته مردم ما چون ملت شریف و نجیبی هستند به راحتی این مشکل را تحمل می کردند و داخل گل و لای بسیار فراوان آن جا قدم می گذاشتند و همگی کفش ها یشان غرق در گل بود ، خدا!! چه وضع اسفناکی بود، با یکی ازافسران که آن جا قدم می زد صحبت کردم و گله کردم ، او گفت واقعاً مسئولین باید این جا را ببینند ، با خود گفتم آیا ریاست این شهرک جزء مسئولین نیست و این محیط را نمی بیند و موضوع را نمی داند ؟ اگرنداند که واقعاً ریاست محکمی دارد ،در هر صورت از پارکینگ بیرون آمدیم و از هر کس اطلاعات خواستیم راهنمایی های مختلف می کردند و داخل اتاق اطلاعات هم کسی نبود که سئوال کنیم بالاخره دیدیم که مردم دارند به سوی دری می روند که بسته است ما هم به آن جا رفتیم البته در همچنان بسته بود و عده ی زیادی پشت در بودند که گفتند بروید ثبت نام کنید یک نفر از مراجعه کنندگان کاغذی دست گرفته بود و ثبت نام می کرد و نوبت می داد به ما هم شماره ی 59 را داد گفتیم حالا باید چه کار کنیم ، گفتند باید بمانید تا بعد از ساعت 12 که در باز می شود ، ما شماره را گرفتیم و به طرف یک دکه ی فتوکپی در پیاده روی خیابان پشت نرده های شهرک راه افتادیم . آن دکه آدم را به یاد کلبه ای دور افتاده در بیابانی بی آب و علف می انداخت از او سئوال کردیم و متوجه شدیم که باید مجددا ًبه شهر بر گردیم و دوباره پرینت برگ جریمه بگیریم ، در آن روز به شهر بر گشتیم وپرینت مجدد گرفتیم و روز بعد ساعت یک بعد از ظهر مراجعه کردیم به محض این که نوبت ما شد گفتند این برگ مورد قبول نیست و بایستی دوباره پرینت بگیرید ، گفتیم بابا ما همین دیروز پرینت گرفتیم ، گفتند در هر صورت مجدداً بگیرید چون همین امروز تاریخ تغییر کرده و به جای 1/6/85 باید 1/8/85 باشد من هزار بار خودم را لعنت کردم که چرا اصلاً به این جریان وارد شدم و دیگر هم نمی توانستم بقیه ی راه را نروم بنا بر این ادامه دادم و به طرف سالنی که آدرس داده بودند و مسافت زیادی فاصله داشت راه افتادم و همچنان از خودم بدم می آمد ،ولی در ضمن  خودم را دلداری می دادم و به راهم ادامه دادم ، به سالن موعود رسیدم و نفس راحتی کشیدم و به سراغ شخص مورد نظر رفتم و فکر کردم که این مرحله تمام شد اما زهی خیال باطل ، آقای متصدی گفت اصلاً ما نمی توانیم پرینت بدهیم شما باید مجدداً همه ی مراحل را انجام بدهید و پرینت را هم از شهر بگیرید ولی بالاخره بعد از کلی درخواست و تمنا و پا در میانی همکاران موافقت شد که یک پرینت مجدد بدهند این مرحله که تمام شد نزدیک بود بغضم بترکد و اشکم سرازیر شود ولی به خودم گوشزد کردم که هی! کار درستی نمی کنی این جا کارها همین است خوددار باش ، خلاصه به محل اول بر گشتیم ، به آن جا که آمدیم ، گفتند مدارک باید داخل یک پوشه باشد و گرنه قبول نمی کنند ، خانمی که قبل از من آمده بود گفت آقا من رفتم پوشه بگیرم متاًسفانه آن محل کسی نبود ، گفتند به ما مربوط نیست مدارک باید داخل پوشه باشد در هر صورت آقایانی که صحبت های مارا شنیدند برای من یک پوشه آوردند و گفتند ما این پوشه را اضافی داریم و باز هم من از خوشحالی پر در آوردم و خدا را شکر کردم که امروزبا ماست خلاصه کارمان در آن میز تمام شد و گفتند بنشینید تا اسم ها را بخوانند ما هم مثل بچه های خوب نشستیم و بعد از کمی شروع به خواندن اسامی کردند ولی متاًسفانه تعدادی از مراجعه کنندگان ایستاده بودند و افسری که اسامی را می خواند عصبانی شد و قهر کرد و رفت و گفت تا همه ننشینند اسامی را نمی خوانم ما هم تقاضا کردیم که همه بنشینند تا اسامی خوانده شود که چنین شد و بعداً دوباره به صف دیگری منتقل شدیم وهجوم دوباره شروع شد و هر کسی می خواست جلوتر باشد چون همه خسته بودند ولی یکی از افسران آمد و کمی دادو قال کرد و تعدادی را به بیرون راند و شروع به دیدن مدارک کردند، یک افسر مدارک را می دید و یک ورقه ی کوچک می داد که یک تاریخ روی آن بود و کار تمام شد ، پیش خودم فکر کردم آیا نمی شد همین ورقه ی کوچک تاریخ دار را در همان میز اول دست این بندگان خدا می دادند و حد اقل کمی از این حقارت وارده را کم می کردند چرا از حقیر کردن انسان ها لذت می برند نمی دانم ؟،در راه به دوستم گفتم باید همان اول پول جریمه را میدادیم و تن به این همه حقارت نمی دادیم ، دوستم گفت دقیقاً این ها همین را می خواهند به نظر من باید ببینیم این جریمه ها بابت چیست ، مثلاًبرای من همه را نوشته اند ( تسلیمی ) در حالی که هر کدام را به من دادند من پرداخت کردم و همیشه قانون را رعایت می کنم و نمی گذارم شامل تاًخیر شود .

درهر صورت اگرسرتان برای تحقیر شدن درد می کند حتماً به شهرک آزمایش مراجعه کنید .از شما می پرسم آیا راه بهتری نیست ؟ آیا به جای صرف این همه وقت مردم ، مصرف بنزین ، آلوده کردن هوا ، و بدتر از همه وارد کردن استرس و تحقیر به این ملت، نمی توانند درشهر محل هایی مثل محل هایی که برای اخذ گواهینامه و یا اخذ گذرنامه تعیین شده در نظر گرفته شود ؟ امیداست مسئولین راه بهتری پیدا کنند . شما چه راهی را پیشنهاد می کنید ؟

راستی یک نکته ی جالب این که با وجود این فوج عظیم دارای اتومبیل تعداد زنان دارای اتومبیل مراجعه کننده 10 یا 12 نفر بود که این خود قابل تاًمل است .       

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 22:3  توسط زرین  | 

 

**احمد بیغم ، یکی از خدمتکارهای پدر بزرگ و بسیار نزدیک به او بود و کارهای مهم با اجرای سریع همیشه به او واگذار می شد او از هیچ چیز دلخور و دلتنگ نمی شد و به همین علت او را بیغم می نامیدند خانواده ی بیغم از خانه ی پدر بزرگ ارتزاق می کردند ، او خانواده ی پدر بزرگ را بسیار دوست داشت و برای این که به مادر بزرگ و عمه جان ها محرم باشد یکی از بچه های کوچک را به اسم او صیغه خواندند تا از این طریق به خانواده محرم شود .

بیغم همیشه شاد و سر حال بود و از این بابت به خانواده گرمی می داد ، محرم خانواده بود و همه ی کارها به او واگذار می شد و تقریباً حاضر نبود هیج چیز را جایگزین خانواده ی پدر بزرگ کند ، در مهمانی ها و مسافرت ها هم همراه خانواده ی پدر بزرگ بود هیچ کاری برایش سخت نبود و با حرکات عجیب و غریب و بشکن زدن و ورجستن می خندید و می خندانید و مشکلات را با خنده آسان می کرد و باعث شادی بقیه می شد و حتی پدر بزرگ که کمتر می خندید گاهی لبخند بر لبانش می نشست ، ما بچه ها او را دوست داشتیم و به حرکاتش می خندیدیم .روحش شاد .

**مادر مهدی : خدمتکار دائمی خانه ی پدر بزرگ بود ، نمی دانم در آن موقع چه سن و سالی داشت ، اسم واقعی او را هم نمی دانم ولی وقتی صاحب پسر اولش شد و نام او را مهدی گذاشتند به اسم مادر مهدی صدایش کردند و این نام برای همیشه حفظ شد .

شوهرش محمد نام داشت و بیشتر کارش در بیرون از خانه بود او مردی خجالتی و کم حرف بود و من چیز زیادی از او یادم نمی آید .

مادر مهدی بر عکس بیغم کمتر می خندید وبیشتر کار می کرد ولی گاهی عمه جان ها از بی توجهی او خشمگین می شدند و این بسیار طبیعی می نمود ، همه ی کارهای نظافت ، آشپزی و نانوایی زیر نظر عمه جان ها به عهده ی مادر مهدی بود ، او ظاهراً و تا آن جایی که من به یاد دارم زن آرامی بود .

مادر مهدی چهار پسر زایید به نام های مهدی ،اکبر ، قربان و رمضان که آخری بسیار مریض احوال بود .

او ضمن بچه داری کارهای خانه ی پدر بزرگ را هم انجام می داد و انگار هیچ وقت خسته نمی شد ، من یادم نمی آید که آیا همیشه در خانه ی پدر بزرگ زندگی می کرد یا مدت کوتاهی آن جا بود در هر حال او زن خوشبختی نبود ، ظاهرش این را نشان می داد .یادش به خیر

**آقا علی نجار ، همه او را به همین نام صدا می کردند ، به نام حرفه اش و همبشه با کلمه ی (آقا) او هم مردی خوشرو و سر حال بود که همه ی کارهای نجاری خانه ی پدر بزرگ را او انجام می داد نمی دانم چرا آن روزها کار نجاری در آن خانه تااین اندازه زیاد بود ولی می دانم که او مدام در خانه ی پدر بزرگ کار می کرد و رفت و آمد داشت . بعضی شب ها که ما در خانه تنها بودیم و می ترسیدیم ، پدر بزرگ به آقا علی نجار که مورد اعتمادش بود گفته بود که چنین شب هایی در خانه ی ما بخوابد ، او آخر شب می آمد و در رختخوابش که در ایوان خانه بود می خوابید و صبح زود هم می رفت و وبیشتر ما اصلاً و را نمی دیدیم ولی بعضی از شب ها که خبر می داد نمی آید ما رختخواب او را در ایوان پهن می کردیم و یک متکا در زیر لحاف و یک جفت کفش مردانه هم در پایین ایوان می گذاشتیم که اگر دزد آمد فکر کند که کسی آن جا خوابیده است .آقاعلی نجار ما بچه ها را خیلی دوست داشت و برای پدر و مادرم احترام خاصی قایل بود .یادش به خیر

**خاور –زنی بلند قد و زیبا از یکی از دهات اطراف دهکده ی محل زندگی پدر بزرگ بود ، او موقع راه رفتن  درکنار رود خانه جایی که معمولاًما بچه ها او را می دیدیم به هیچ کس توجه نداشت ، خاور خانم حیوانات را بسیار دوست داشت بعضی ها می گفتند او زبان حیوانات را می فهمد و با آن ها حرف می زند ، خاور سگی داشت که همیشه با او بود و حمایتش می کرد البته بعضی مواقع هم خاور از سگ حمایت می کرد و آن زمانی بود که بچه ها به او سنگ پرتاب می کردند .

خاور در هشتی خانه ی پدر بزرگ یک اتاق داشت ، از بین دو سکوی خانه ی پدر بزرگ که وارد هشتی خانه می شدیم یک اتاق در طرف راست بود البته نه مثل یک اتاق واقعی بلکه فقط یک سر پناه خیلی کوچک با یک پنجره در بالا ، خاور هر موقع که می خواست می توانست آن جا زندگی کند و کسی مانع او نمی شد ، غذای او معمولاً ازدل و روده ی گوسفندان بود و یکی از بهترین غذاهایش شش و خرخره ی گوسفند بود که در داخل پیتی می ریخت و روی آتش می گذاشت تا کباب شود و می خورد و از آن به سگش هم می داد و عمه جان ها هم هر موقع که می فهمیدند او آمده برایش غذا می دادند و کمکش می کردند ما بچه ها همه از او می ترسیدیم ولی گاهی وقت ها که برایش غذا می دادند ما هم یواشکی از توی تاریکی داخل اتاقش را نگاه می کردیم و او را می دیدیم و از ترس می لرزیدیم ، مردم دهکده هم همه از او واهمه داشتند و می گفتند او بشری به غیر از همه است و با حیوانات می جوشد و حرف می زندو به این جهت او را خاور دیوانه صدا می کردند ولی او به همه بی توجه بود و زندگیش این گونه می گذشت ، درست یادم نیست ولی مثل این که عمه جان ها گاهی که فرصت می شد با او حرف می زدند ، چند سال گذشت و از او خبری نشد و گفتند معلوم نیست به کجا رفته یا مرده است ،من خاطره ی بدی از او ندارم،  روحش شاد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:49  توسط زرین  |