تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

 

اولین زن در خانواده

شازده بیگم زن بلند قد و خوش قواره ای بود که تند و تیز راه می رفت و هنگام راه رفتن دستهایش را به پشت کمرش می برد و به یکدیگر قفل می کرد و به کارگرانش یا خدمتکارانش دستور کار می داد او مادر بزرگ ( مادری ) پدرم بود و نوه ها او را خانم جان صدا می کردند در دهکده پدر بزرگ 3 محله بود و خانم جان در محله ی پایین زندگی می کرد و از زمانی که من یادم می آید او بدون شوهر بود و تنها زندگی می کرد چون شوهرش فوت شده بود ، شازده بیگم زن متمولی بود ، من هنوز چادر سفید گلدارش را به یاد دارم ، خانه ای که پدر بزرگم بعد از آمدن سیل در آن مستقر شد خانه ی خانم جان بود که به مادر بزرگم به ارث رسیده بود . شازده بیگم مادر بزرگ پدرم و عمه ی مادرم بود و از نوادگان شاهان قاجار ، او شاید از معدود زنانی بود که در آن زمان رفتار مردانه داشت و همه ،هم به او احترام می گذاشتند و هم از او حساب می بردند حتی پدر بزرگ که آدم بسیار جدی و پر جربزه ای بود در مقابل او سخن شنوی داشت و در عین حال او را دوست می داشت .

خانه ی خانم جان سر گذر نبود بلکه چند کوچه از گذر اصلی دورتر بود اهالی محل به آن کوچه کوچه ی نخل ها، می گفتند چون در سر کوچه محلی بود که دو نخل چوبی یکی کوچک و دیگری بزرگ دریک اتاقکی قرار داشت و محرم که می شد در تاسوعا و عاشورا آن نخل ها را تزیین می کردند و با سینه زنی و نوحه خوانی به یک حسینیه در زیارتگاه محله ی پایین می بردند و هنوز هم آن دو نخل در همان جاست .

ابتدای کوچه خانه ی خانم جان بود با یک در معمولی دو کوبه به دو لنگه ی در و دو سکو در دو طرف در ورودی ، وارد هشتی که می شدیم در دو طرف چند جای نشستن مثل نیمکت منتها بعضی با ارتفاع کمتر و بعضی با ارتفاع بیشترشاید برای نشستن افرادی بود که منتظر می ماندند تا خدمتکار آن ها را راهنمایی کند و به داخل خانه بروند ، در طرف راست در ورودی یک آبریزگاه و یک حیاط نسبتاً کوچکی بود که شاید محل اسب ها یا گوسفندان بوده است از هشتی وارد یک راهرو می شدیم و در آن جا یک اتاق بود که دری هم به داخل خانه داشت و محل اسکان بعضی از مهمانان بود که داخل خانه نمی شدند ، از راهرو وارد حیاط خانه می شدیم روبروی راهرو اتاقی به  قرینه ی اتاق مهمانان، اتاق خانم جان قرار داشت و من یادم می آید که او از دری که رو به حیاط بود جواب مراجعین را می داد ، وقتی وارد حیاط می شدیم در سمت چپ ، ساختمان زمستانی بود شامل دو اتاق کوچک به نام گوشواره با در و پنجره های کوچک و شیشه های کوچک و جلوی هر کدام یک ایوان و در زیر هر کدام یک زیر زمین برای گذاشتن آذوقه در زمستان و تابستان، محل زندگی خانم جان در زمستان این دو اتاق بود که سریع با یک کرسی گرم می شد فضای بین دو اتاق یک سالن بزرگ با جادری های گنبدی و دو راهرو در دو طرف برای ورود به دو اتاق کوچک و یک ایوان در بالای گالاری که از دو طرف به پشت بام ها راه داشت، دروسط حیاط مقابل گالاری یک حوض بزرگ که آب رونده در آن جریان داشت و آب از یک طرف وارد و از طرف دیگر خارج می شد و آبیاری باغ از همین آب بود و می گفتند که این آب از چشمه ای است که به آن چشمه ( آب حسن ) می گفتند .

خانم جان در ماه محرم روضه خوانی های مجللی بر گزار می کرد که حتی از شهر برای شرکت در روضه خوانی به دهکده می آمدند خانم جان روضه خوان هاو نوحه خوان های معروف و خوشخوان را دعوت می کرد و چه دوست داشتنی و با صفا بود ، منبر را مقابل گلاری و در بالای حوض می گذاشتند ،مردها در حیاط و باغ می نشستند و زن ها در گالاری و اتاقها و ایوان بالای گالاری آدم های سرشناس در این روضه خوانی زیاد بودند .

من خیلی کوچک بودم ولی صفای آن روضه خوانی را کاملاً به یاد دارم ، چراغ های زنبوری در لا به لای درختان فضا را کاملاً روشن می کرد ، قسمت خانم ها تقریباً در تاریکی بود و نور غیر مستقیم داشت ولی حیاط بسیار روشن و زیبا بود خیلی دلم می خواست یک روضه خوانی دیگر با همان صفا و یک رنگی همان زمان باز هم بر گزار می شد ، شاید هم صفای بچگی من بود نمی دانم ؟

چیز زیادی از زندگی خانم جان به یاد ندارم فقط زمان مریضی او را که به شهرستان آمد و چند وقتی در خانه ی ما بود یادم می آید که وضعیت زیاد خوبی نداشت ولی زمان فوتش را به یاد نمی آورم ، یادگار او دو فرزند دختر بود که یکی مادر بزرگ من و دیگری هم خواهرش گیلان خانم که ما هم به او خاله جان می گفتیم .هنوز چهره ی مبهمی از خانم جان را می بینم .روحش شاد     

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:51  توسط زرین  | 

به درخواست دوست گرامی ام (فرهاد)در جلسه ی بعدی ، دادگاه "عقاب و کلاغ " دادگاه به دفاعیات (عقاب)با وکالت (فرهاد) اختصاص خواهد داشت . دوستان دیگر در صورت تمایل می توانند به دفاع از هر کدام بپردازند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 0:11  توسط زرین  | 

به پیشنهاد دوست گرامی ام " فرهاد" که همیشه از ابتدا مشوق من بوده است بعد از چند سال دوباره شعر عقاب سروده ی دکتر خانلری را خواندم و لذت بردم ولی از دید کلاغ جریان جور دیگری است .

 نظریات کلاغ که در دادگاه گفته می شود به شرح زیر :

**************

دادگاه عقاب و کلاغ

خواهان: کلاغ

خوانده :عقاب

با کوبه ی رئیس دادگاه بر روی میز رسمیت دادگاه اعلام می شود .

کلاغ وکیل مدافع ندارد و دفاعیات را خودش انجام می دهد .

اتهامات وارده به کلاغ از طرف عقاب در شعرعقاب سروده ی دکتر خانلری.

ابیاتی از شعر به عنوان شاهد ادعا آورده می شود :

آشیان داشت در آن دامن دشت /  زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سال ها زیسته افزون ز شمار/  شکم آکنده ز گند و مردار .......

من و این شهرت و این حشمت و جاه/ عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال نا ساز/  به چه فن یافته ای عمر دراز    ؟

پدرم از پدر خویش شنید/  که یکی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگام شکار /  صد ره از چنگش کردست فرار

پدرم نیز به تو دست نیافت /  تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین  /  چون تو بر شاخ شدی جایگزین

ازسر حسرت با من فرمود/  کاین همان زاغ پلید است که بود

زاغ را میل کند دل به نشیب /  عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است /  عمر مردار خوران بسیار است .........

عمر در اوج فلک برده به سر /   دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش /  حیوان را همه فرمانبر خویش

سینه ی کبک و تذرو و تیهو  /   تازه و گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لانه و گند /   باید از زاغ بیاموزد پند ........

آن چه بود از همه سو خواری بود /    وحشت و نفرت و بیزاری بود

بال بر هم زدو بر جست زجا  /  گفت کای یار ببخشای مرا

سا ل ها باش و بدین عیش بساز /   تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی    /  گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد    /  عمر در گند به سر نتوان برد

 

با اجازه از رئیس محترم دادگاه و هیاًت منصفه ی محترم دفاعیات خود را آ غاز می کنم :

اتهامات عقاب را شنیدید او مرا سیاه و پلشت و گنده خوار نامیده است :

آری من رنگم سیاه است

غذایم را از روی این زمین به دست می آورم

روی درختان بلندلانه می سازم

روابطم با انسان ها بد نیست

به قول آدمیان خبر رسانم البته اگر خبر خوشی باشد در غیر این صورت آن ها مرا کیش می کنند و من هم بلافاصله می پرم و می روم مزاحمتی برای انسان ها ندارم ولی با این وجود آن ها از من خوششان نمی آید و به همین مناسبت خانه ام را دور از دسترس آن ها ساخته ام . خبر رسانی هم صفتی است که آدم ها برایم ساخته اند و جزء رفتارهای من بنوده است ،مثلاً، مادر به فرزندش می گویددر مدرسه کار بدی نکنی ، کلاغه خبر میاره ، یا این که من از خونه می رم بیرون مواظب باش به چیزی دست نزنی چون کلاغه به من خبر می رسونه و این موضوع آنقدر تکرار شده که حتی کلاغ هاهم باور کرده اند مثل :داستان "ملا نصرالدین است که به مردم گفت:" فلان نانوایی نان مجانی می دهد وفوراً جلوی آن نانوایی صف کشیده شد بعد ازچند دقیقه ملا ازجلوی همان نانوایی رد شد و صف را دید گفت این جا چه خبر است؟، گفتند : این نانوایی نان مجانی می دهد ملا باورش شد و در همان صف ایستاد(خنده حضار).باور کلاغ ها هم به گونه ای همان باور ملاست .!

 

مثل عقاب یا بعضی از حیوانات جنگل درنده نیستم

از خصوصیات بارز من دوستی با جواهرات و برف است چون هر دو شفافند و سفید و براق و من از شفافیت خوشم می آید ، انسان ها در رابطه با دوستی جواهرات برایم داستان هم ساخته اند ( داستان مرد خار کن و آجیل مشکل گشا )دوستدار صابونم و دوستدار گردو، آن را برمی دارم و در خاک فرو می کنم و بهمین دلیل بیشتر درختان گردو را من می کارم ، کسانی که در دهکده ها و روستاها زندگی می کنند بر این موضوع گواهی می دهند .

این همه مشخصات مجموعه ی کلاغ ها در آفرینش بوده است با این اوصاف  آیا من تا چه اندازه در آن دخالت داشته ام ؟

پس گناهم چیست ؟ شما بگویید :

*و اما در مورد عقاب :

آیا بالا نشستن و دیگران را از بالا نگاه کردن نشانه ی برتری است ؟

آیا زیبایی نشانه ی برتری است؟

آیا خشونت نشانه ی برتری است ؟

آیا قدرت نشانه ی برتری است ؟

آیا فقط به خود اندیشیدن و همه چیز را برای خود خواستن نشانه ی برتری است ؟

آیا از حال دیگران نپرسیدن نشانه ی برتری است ؟

آیا عمر دراز داشتن من گناه است و من خود نمی دانم عمر درازم از نداری است !؟ از قناعت است !؟ از رضایت است !؟ یا از دل پاک و رنگ سیاه من است باز هم نمی دانم . ؟

ریاست محترم دادگاه ، هیاًت محترم منصفه خودتان قضاوت کنید .

* منشی دادگاه می گوید :

عقاب غایب است و وکیل مدافع هم نداردولی همه ی حرف هایش را در شعر دکتر خانلری گفته است :

او در اوج است .

ازهوای پاک استفاده می کند چون خداوند بالهای قوی به او داده است ومی تواند در اوج پرواز کند .

غذایش شکم کبک و تیهوو گوشت تازه و گرم آن هاست .

چشم هایش تیز بین است و تا دور دست ها و پایین ترین نقطه ها را می بیند و بهترین ها را به چنگ می آورد و می خورد .

آن چنان قوی است که همه ی حیوانات و انسان ها از او می ترسند .

*و کلاغ در پایان می گوید :

آیا این ها همه نشانه ی برتری است . شما قضاوت کنید .     متشکرم حرفی ندارم.

 

"هیاًت منصفه: همه ی کسانی هستند که این دفاعیات را می خوانند ."

و اما من درادامه ی وبلاگم باز هم از کلاغ یاد خواهم کرد .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 23:5  توسط زرین  |