تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

عمه جان پدرم زنی عبوس ، تقریباً زرد چهره و به قول معروف نچسب ( دیر آشنا ) بود و من فقط با یک سلام معمولی او را می شناختم ، او زن دوم شوهرش ( حاجی آقا ) بود و تنها یک دختر به دنیا آورد ه بود که یکی یکدانه و تقریباً دختر لوس خانواده بود عمه جان وقتی به خانه ی پدر بزرگ می آمد مستقیم به اتاقی که اتاق نشیمن بود وارد می شد و چون پدر بزرگ قلیان می کشید او هم وقتی می آمد برایش قلیان می اًوردند و به این وسیله به او احترام می گذاشتند عمه جان با تعارف خیلی مخالف بود و اگر به او تعارف می کردند یا چیزی جلوش می گذاشتند با عصبانیت می گفت : (عمه ، خودم دست دارم ) و این جمله در بین همه ی افراد خانواده ضرب المثل شده بود و هنوز هم باز ماندگان آن زمان با همین جمله یادش می کنند . او زن بی آزاری بود و کاری به کار کسی نداشت و شوهرش حاج آقا هم آدم بسیار پولداری بود و در آن زمان به سفر مکه رفته بود و از این نظر بسیار قابل احترام بود .

دختر عمه جان مولود نام داشت او زنی ریز اندام و از نظر زیبایی کاملاً معمولی بود مولود خانم با یکی از افرادی که زیر دست حاج آقا کار می کرد ازدواج کرد و این ازدواج با عشق صورت گرفت ، آن طور که بزرکتر ها می گفتند داماد سر خانه صدای بسیار زیبایی داشت و گویا به نوعی از این طریق هم ایجاد عشقی شده بود ، داماد قبل از ازدواج در کوچه باغ های دهکده آواز می خواند و شنوندگانش صدایش را شیفته می کرد البته از نظر ظاهری هم از مولود خانم سر بود،مولود خانم 6 پسر و یک دختر به دنیا آورد و دخترش عزیز و دردانه بود و همه خیلی دوستش داشتند و بعدها از نظر روحی مشکلاتی پیدا کرد، شوهر مولود خانم با مرض قند از دنیا رفت ولی همسرش سالها بعد از او زنده است و گویا بیشتر اهل خانواده در خارج از کشور زندگی می کنند و گاهی هم به ایران می آیند، ضمناً یکی از پسرها صدایش را از پدر به ارث برده و چنان که می گفتند چند سال پیش در رادیو های خارج از کشور صدایش را شنیده بودند او سنتی می خواند و آوازش هم خوب است البته زمانی هم که در ایران زندگی می کرد همه از صدای زیبایش تعریف می کردند . یادشان به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط زرین  | 

به مادر مادرم ، خانم جان می گفتیم او زنی زرنگ ، خشن و کمی هم زشت رو ، و زن دوم شابابا بود زنی پر قدرت و مقاوم ، شابابا قبل از او زنی داشت که بعد از به دنیا آوردن 2 فرزند یکی دختر و یکی پسر با زندگی وداع کرد ، شابابا بعد از او با حشمت خانم ( خانم جان ) ازدواج کرد پدرخانم جان از تجار معروف بودو به او ملک التجار می گفتند نمی دانم چرا خانم جان از ارث و میراث پدر محروم بود ، من در قسمت های قبلی از زندگی خواهرش سخن گفته ام که بسیار ثروتمند بود .

خانم جان از آن دسته زنهایی بود که کدبانوی خانه و مراقب شوهر و خانه و زندگی اش بود او مقتصد و اهل زندگی با دست پخت بسیار خوب که زبانزد همه کسانی بود که او را می شناختند .

درست نمی دانم گویا شابابا هم زمان دوزن در دو شهر گرفته بود چون مادر من با دایی نا تنی ام تقریباً هم سن و سال بودند ، خانم جان بعد از 13 شکم زاییدن برایش دو فرزند یکی دختر و یک پسر مانده بود و زن دیگر 4 پسر داشت او زنی مهربان و فرمان بر بود خانه ی مسکونی شابابا در تهران بود و هر دو زن با فرزندانشان در آن خانه زندگی می کردند خانه ای با یک سری اتاق در قسمت ورودی و یک حیاط با حوض مستطیل شکل به رنگ لاجوردی و یک آب انبار و در انتها به قرینه یک سری اتاق دیگر . محل زندگی خانم جان در قسمت ورودی و محل زندگی منور خانم زن دیگر شابابا در انتهای خانه بود . فرمانده خانه خانم جان بود و تقریباً فرمان بر منور خانم ( البته تا آن جایی که من می دانم ) در ظاهر چنین بود و در باطن ، قضیه را خدا می داند و بزرگتر ها ی آن زمان خانم  جان به دیدن ماه در اول ماه اعتقاد داشت و همیشه وقتی ماه رامی دید  اگر در خانه ی ما بود چشم هایش را می بست ، من را صدا می کرد وچشم هایش را به روی من بازمی کرد.از زن دیگر شابابا یعنی منور خانم چیز زیادی یادم نمی آید فقط می دانم که می گفتند فرمانبر و سازگار است و در زندگی شابابا کمتر خودی نشان می داد و تقریباً همه کاره ی خانه خانم جان بود بچه های خانم جان عزیز کرده و یکی یکدانه بودند ولی چهار بچه ی دیگر چندان در دید نبودند .

خانم جان یک سال از شابابا که در خانه بستری بود و از نظر مغزی دچار مشکل شده بود پرستاری کرد تا بهبود یافت ولی متاًسفانه پس از این که شابابا دنیا را وداع گفت برای هیچ یک از دو زنش چیزی به ارث نگذاشت و از این نظر او آدم بی خیالی بود و آن دو زن مجبور شدند تا آخر عمر در منزل فرزندانشان زندگی کنند که البته بسیار مشکل بود . یادم می آید خانم جان شب ها که می خواست بخوابد این جملات را می گفت : "بستم (بسم) بسم دم حیه را عقرب و مار دم دراز صدو سی جونده را به حکم کی به حکم سلیمون دشت کربلا" او هردری را می بست این کلمه را 3 بار تکرار می کرد :"بسم ،بسم ،بسم "تا خاطرش جمع شود که در را بسته است . او اولین کسی بود که مرا تشویق کرد آیت الکرسی را یاد بگیرم و بخوانم مخصوصاً موقع امتحانات و اولین بار در امتحان نهایی کلاس ششم ابتدایی .

 خانم جان در اثر بیماری استخوانی سخت، در بیمارستان بستری شد و بعد از تقریباً یک سال دنیا را وداع گفت  یادش به خیر از منور خانم و زمان پیری اش هیچ نمی دانم فقط او زن مهربانی بود همین . روح هردوشان شاد .  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:20  توسط زرین  | 

خاله جان گیلان خانم خواهر مهر تاج ( خانم بزرگ من) بود ، او هم زنی نه چندان با جربزه ولی سر و زبان دار تر از مهر تاج بود گیلان خانم زن یکی از خوانین دهکده پدر بزرگ شد که از نظر اهالی آدم شروری بود ، مردی بلند قد و چهار شانه بود و اهالی دهکده به دلیل شرارتش از او می ترسیدند ، گیلان خانم زنی با قامتی متوسط بود که زیبایی خاصی هم نداشت حرف زدنش تو دماغی بود و یک پایش از پای دیگرش کوتاهتر و به همین دلیل پاشنه ی یک لنگه کفشش از لنگه ی دیگر بلند تر بود و می لنگید زیاد ارتباط خواهرانه ای با مهر تاج نداشت شاید به دلیل نا هماهنگ بودن شوهرش بود چون پدر بزرگ من آدم متشخصی بود که همه ی اهل ده به او احترام می گذاشتند و درست نقطه ی مقابل باجناقش بود و من هیچ گاه ندیدم که با هم برو و بیایی داشته باشند و حتی دعواهای محلی هم از طرف شوهر گیلان خانم ایجاد می شد مهر تاج و گیلان هر دو دختران ثروتمندی بودند چون شازده بیگم ( مادرشان ) تمام ثروتش را برای آن دوگذاشته بود ، گیلان خانم بعد از این که یک فرزند دختر به دنیا آورد با شوهرش متارکه کرد (البته طلاق نگرفت ) گیلان خانم تمام مشکلاتش را با پدر بزرگ در میان می گذاشت شوهرش بعد از متارکه دو زن دیگر گرفت که آن دوزن با هم روابط صمیمانه ای داشتند ( به روایت دیگران )یکی از آن دو، دوفرزند دختر به دنیا آورد و دیگری هم بچه دار نشد آن دو در همه ی مهمانی ها و محافل با هم بودند و این همه را به تعجب می انداحت هردو بلند قد و قوی هیکل بودند اولی تقریباً زیبا و دومی زشت بود ولی می گفتند که شوهر گیلان خانم دومی را بیشتر دوست داشت .

دختر گیلان خانم، پوراندخت نام داشت زیبا و دوست داشتنی بود و من از بزرگترها شنیدم که خاله جان گیلان خانم خیلی دلش می خواست که دخترش با عموی بزرگ من که به اصطلاح آن ها، گل سر سبد بچه های پدر بزرگ بود ازدواج کند که قسمت نبو د و انجام نشد و پوراندخت با مردی بسیار محترم ازدواج کرد که خواست خودش نبود و دوستش نداشت و بعد از به دنیا آوردن یک فرزند پسر از او جدا شد و با مردی از خانواده ی پدرش ازدواج کرد که همدیگر را خیلی دوست داشتند و او هم از همسرش جدا شده بود و یک فرزند پسر داشت و حر ف های دیگری هم در مورد ارتباطاطش می گفتند که من چیزی درک نمی کردم ، پوراندخت از همسر جدیدش دارای یک دختر و یک پسر شد و در اواخرزندگیش به مرض قند مبتلا بود و در اثر بیماری قلبی در بیمارستان با زندگی وداع کرد او زنی دوست داشتنی بود ظاهراً خندان و راضی بود ولی نمی دانم آیا هیچ گاه احساس خوشبختی کرد یا نه ؟

و من گیلان خانم را فراموش کردم او زن خوش صحبتی بود و مرا هم خیلی دوست داشت و همیشه تابستان ها در سر سفره های نذری که مادرم می انداخت حضور داشت یادم می آید که یک پارچه ی قهوه ای گلدار برای مادرم هدیه آورد که بعدها از آن پارچه پیراهن قشنگی برای من دوختند و من خیلی دوستش داشتم و هنوز به خاطر دارم و به دنبال چنین پارچه ای بودم و نیافتم ، گیلان خانم با وجود همه ی ناروایی های زندگی اش همیشه می خندید و هیچوقت گله و شکایت نمی کرد،( چون من گاهی در جمع بزرگترها می نشستم و به حرف هایشان گوش می دادم و البته تاوانش را هم با کتک مفصلی که از مادرم خوردم دادم ( که در قسمت های قبل گفته ام ) گیلان خانم تا اواخر عمرش همچنان تابستان ها به دهکده می آمد ومرتب به عمه جان ها سر می زد اوعمه جان ها را خیلی دوست داشت و این دوستی دو طرفه بود خاله جان گیلان خانم کارگر و خدمتکار زیاد داشت و ملک و املاکش را اداره می کردند از زمان فوتش هیچ اطلاعی ندارم ولی می دانم که چند سال بعد از مهرتاج خانم (مادر بزرگ من ) هنوز زنده بود، روح این مادر و دختر عزیز شاد باد   

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:35  توسط زرین  | 

 

مادر بزرگم سه تا دختر داشت که یکی از آن ها شوهر کرد ونه شوهری که به خواست خودش باشد بلکه شوهری که برایش انتخاب کرده بودند با سن و سالی بالاتر از او.عمه جان موهای فرفری ، قد بلند و اندام زیبا و صورت تقریباً زیبایی داشت. من از زندگی داخلی او اطلاع زیادی ندارم ولی کلاً از زندگی زناشویی اش زیاد راضی نبود ، او در خانواده مرفهی زندگی کرده بود ولی گویا پس از ازدواج در اوایل زندگی زناشویی اش امکانات زیادی نداشت و زندگی در شهر بزرگی مثل تهران با زندگی در شهر کوچک و دهکده پدر بزرگ متفاوت بود و به خصوص این که زیاد هم از ازدواجش دل خوشی نداشت. او زن بسیار سازگاری بود و من ندیدم هیچگاه در میان جمع از زندگی و ارتباطش با شوهرش گله یا شکایتی کرده باشد. او هم تابستان ها با دو پسر و یک دخترش به دهکده می آمد و ما بچه ها با همدیگر و به خصوص با یکدانه دخترش خیلی نزدیک بودیم به طوری که او خواهر بزرگ مرا آبجی صدا می کرد و هنوز هم همچنان همان روابط ادامه دارد ، زندگی ما بچه ها در سه ماه تابستان با هم گره خورده بود و از هم جدا نبودیم عمه جان زن با محبتی بود و بیشتر اهل خانواده هر موقع به تهران می رفتند در خانه ی او مقیم می شدند. عمه جان در سن 75 سالگی با بیماری سرطان با زندگی وداع کرد ، عمه جان ها می گفتند وقتی لحظات آخر را می گذراند با صورت بسیار شاد و روحانی با ما حرف می زد و با صدای بسیار کوتاه و ناتوان می گفت آرزویم این است که به دهکده پیش شماها بیایم و انشاءالله حالم خوب می شود و می آیم ولی مرگ امانش نداد ، یاد و خاطراتش را از یاد نمی برم . روحش شاد .

بعد از او شوهرش بسیار گریست و مدام صدایش می کرد ولی چه فایده و به یک سال نکشید که او هم در اثر تصادف جان سپرد ، من او را هم دوست داشتم روحش شاد .

 

 

خانه ی عمه جان ها

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 16:41  توسط زرین  | 

مادر بزرگم ، مهرتاج و خواهرش گیلان بود که هر دو بر عکس مادرشان زنان با جربزه ای نبودند ، مادر بزرگم که قبلاً هم در موردش صحبت کرده ام زن کوتاه قد چاق و مهربان و دست و دل بازی بود و این طور که ظاهرامر نشان می داد پدر بزرگم او را بسیار دوست داشت ، مادر بزرگم بر عکس مادرش مدیریت کافی در خانه را نداشت و خانه اش را کلفت و نوکرها اداره می کردند تا این که عمه جان ها بزرگ شدند و مدیریت خانه را به عهده گرفتند ، خانم بزرگ تنها کارش این بود که تهی دستان را به خانه می پذیرفت و به آن ها کمک می کرد و از کار خانه داری فقط بعضی اوقات سبزی پاک می کرد و خیلی هم با طماًنینه ، در زمان پیری که کمی مریض شده بود و نمک را برایش ممنوع کرده بودند و عمه جان ها مراقب بودند که نمک نخورد پنهانی به داخل زیرزمین می رفت و تا دلش می خواست خیارها را با نمک می خورد و می آمد ، یکی از سر گرمی هایش رسیدن به گربه ها بود و یک گربه اهلی مخصوص داشت که حتی بعضی مواقع در سر سفره هم  حاضر می شد و باعث دلخوری بقیه افراد خانواده بود پدر بزرگ همیشه اولین نوبرانه ها را برای مادر بزرگ می آورد مثل میوه ها ، خیار و سیب زمینی تازه از خاک در آورده، سیب زمینی ها را به نانوای خانگی می داد تا برای مادر بزرگ به تنور بزند و بیاورد ولی حیف که باید بدون نمک بخورد !و پدر بزرگ از این کار احساس خوبی داشت ، مادر بزرگ گاهی اوقات عصبانی هم می شد و دادو قال راه می انداخت می گفتند گاهی به پدر بزرگ شک می کرد و شبها در اتاق را قفل می زد که او بیرون نرود ، پدرم می گفت گاهی مادر بزرگ پای پدر بزرگ را به تخت می بست که تا می خواهد بلند شود او متوجه شود (البته پدرم آدم شوخی بود نمی دانم که این موضوع حقییت داشت یا نه ؟ )حمام رفتن او خیلی با طمطراق بود باید حمام به نوعی خالی وخلوت باشد که او احساس آرامش کند و همیشه تعداد انگشت شماری در حمام او حضور داشتند و تقریباً قرق بود و او از صبح زود به حمام می رفت وگاهی  ناهارش را هم در حمام می خورد دست و پایش را حنا می گذاشت و وقتی به خانه می آمد تقریباً عصر بود و صورت و چشمانش قرمز بودند و باید گرم نگهش می داشتند که سرما نخورد و تا روز بعد استراحت می کرد ، مادر بزرگ به چشم زخم اعتقاد داشت و یک نفر در دهکده بود که همه می گفتند چشمش شور است ، وقتی او به خانه ی پدر بزرگ می آمد خانم بزرگ مرتب می گفت ( کارد،قیچی،نمک)تا چشم زخم بر طرف شود و بعد از رفتنش هم اسفند دود می کرد و سعی می کرد با کمک فرستادن برای او از آمدنش به خانه ی پدر بزرگ جلوگیری کند . مادر بزرگ در اثر بیماری سکته در گذشت و پدر بزرگ که در بیمارستان بستری بود تا زمان فوتش از مرگ خانم بزرگ مطلع نشد ، خاطره اش را همیشه به یاد دارم ، روحش شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:10  توسط زرین  |