عمه جان پدرم زنی عبوس ، تقریباً زرد چهره و به قول معروف نچسب ( دیر آشنا ) بود و من فقط با یک سلام معمولی او را می شناختم ، او زن دوم شوهرش ( حاجی آقا ) بود و تنها یک دختر به دنیا آورد ه بود که یکی یکدانه و تقریباً دختر لوس خانواده بود عمه جان وقتی به خانه ی پدر بزرگ می آمد مستقیم به اتاقی که اتاق نشیمن بود وارد می شد و چون پدر بزرگ قلیان می کشید او هم وقتی می آمد برایش قلیان می اًوردند و به این وسیله به او احترام می گذاشتند عمه جان با تعارف خیلی مخالف بود و اگر به او تعارف می کردند یا چیزی جلوش می گذاشتند با عصبانیت می گفت : (عمه ، خودم دست دارم ) و این جمله در بین همه ی افراد خانواده ضرب المثل شده بود و هنوز هم باز ماندگان آن زمان با همین جمله یادش می کنند . او زن بی آزاری بود و کاری به کار کسی نداشت و شوهرش حاج آقا هم آدم بسیار پولداری بود و در آن زمان به سفر مکه رفته بود و از این نظر بسیار قابل احترام بود .
دختر عمه جان مولود نام داشت او زنی ریز اندام و از نظر زیبایی کاملاً معمولی بود مولود خانم با یکی از افرادی که زیر دست حاج آقا کار می کرد ازدواج کرد و این ازدواج با عشق صورت گرفت ، آن طور که بزرکتر ها می گفتند داماد سر خانه صدای بسیار زیبایی داشت و گویا به نوعی از این طریق هم ایجاد عشقی شده بود ، داماد قبل از ازدواج در کوچه باغ های دهکده آواز می خواند و شنوندگانش صدایش را شیفته می کرد البته از نظر ظاهری هم از مولود خانم سر بود،مولود خانم 6 پسر و یک دختر به دنیا آورد و دخترش عزیز و دردانه بود و همه خیلی دوستش داشتند و بعدها از نظر روحی مشکلاتی پیدا کرد، شوهر مولود خانم با مرض قند از دنیا رفت ولی همسرش سالها بعد از او زنده است و گویا بیشتر اهل خانواده در خارج از کشور زندگی می کنند و گاهی هم به ایران می آیند، ضمناً یکی از پسرها صدایش را از پدر به ارث برده و چنان که می گفتند چند سال پیش در رادیو های خارج از کشور صدایش را شنیده بودند او سنتی می خواند و آوازش هم خوب است البته زمانی هم که در ایران زندگی می کرد همه از صدای زیبایش تعریف می کردند . یادشان به خیر


