عموی کوچکم تحصیلات زیادی نداشت و کارمند پست و تلگراف بود ، فرزند کوچک خانواده و مورد توجه مادرش ، او مثل دو عموی دیگرم نبود اهل گشت و گذار و شکار بود و همیشه تفنگی در خانه داشت و بر عکس مادر بزرگ، پدر بزرگ زیاد علاقه ای به او نشان نمی داد او از کاشان همسر اختیار کرد دختری با اختلاف سن نسبتاً زیاد دختری در سن 16 یا 17 سالگی با زیبایی و سر زندگی جوانی و ناراضی ازازدواج، ولی دو خانواده و عمویم راضی بودند و حرف هایشان را برای عروسی زده بودند عمویم دختر را با مهریه ی زیادی به عقد خود در آورد ولی پدر بزرگم بعد از عقد بسیار ناراحت شد و تا چندی مرتب خودش را سرزنش می کرد اما کار از کار گذشته بود مدتی گذشت ولی چون عروس کم سن و سال بود و عمویم هم زیاد به ارزش های خانواده پایبند نبود با هم همخوانی نداشتند و خیلی زود گلایه ها بالا گرفت ، آن ها دارای یک فرزند پسر شدند و عمویم در سن 40 سالگی در اثر تصادف جاده ای در حین رانندگی زندگی اش خاتمه یافت و چه غم سنگینی برای خانواده در حالی که پدربزرگ و مادربزرگ هردو مریض احوال بودند و به همین دلیل عمه جان ها همه ی غم را به دوش کشیدند و به هر شکلی مواظب بودند که پدر و مادرشان متوجه نبودن عمو جان نشوند و تا پایان عمر هم از مرگ عمو جان (که روحش شاد باشد ) مطلع نشدند.
زن عمویم که زن زیاد خوشبختی نبود این غم را هم تحمل کرد و در عین جوانی بیوه شد قیمومت پسرش را به عموی بزرگم دادند و پسر بیشتر در خانه ی عمو و عمه جان ها زندگی می کرد ، زن عمویم هم بعد از مدتی ازواج کرد و خودش موافق بود که فرزندش نزد عمویم باشد چون خیلی به او اعتماد داشت و زن عموی بزرگم هم از او مثل پسر خودش که تقریباً هم سن و سال پسر عموی کوچکم بود نگهداری می کرد،پسرعموی بزرگم و پسرعموی کوچکم اکنون در خارج از کشور زندگی می کنند وخوشبخت هستند، از زن عموی کوچکم زیاد اطلاعی ندارم یاد همه ی آن ها به خیر.

