تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

عموی کوچکم تحصیلات زیادی نداشت و کارمند پست و تلگراف بود ، فرزند کوچک خانواده و مورد توجه مادرش ، او مثل دو عموی دیگرم نبود اهل گشت و گذار و شکار بود و همیشه تفنگی در خانه داشت و بر عکس مادر بزرگ، پدر بزرگ زیاد علاقه ای به او نشان نمی داد او از کاشان همسر اختیار کرد دختری با اختلاف سن نسبتاً زیاد دختری در سن 16 یا 17 سالگی با زیبایی و سر زندگی جوانی و ناراضی ازازدواج، ولی دو خانواده و عمویم راضی بودند و حرف هایشان را برای عروسی زده بودند عمویم دختر را با مهریه ی زیادی به عقد خود در آورد ولی پدر بزرگم بعد از عقد بسیار ناراحت شد و تا چندی مرتب خودش را سرزنش می کرد اما کار از کار گذشته بود مدتی گذشت ولی چون عروس کم سن و سال بود و عمویم هم زیاد به ارزش های خانواده پایبند نبود با هم همخوانی نداشتند و خیلی زود گلایه ها بالا گرفت ، آن ها دارای یک فرزند پسر شدند و عمویم در سن 40 سالگی در اثر تصادف جاده ای در حین رانندگی زندگی اش خاتمه یافت و چه غم سنگینی برای خانواده در حالی که پدربزرگ و مادربزرگ هردو مریض احوال بودند و به همین دلیل عمه جان ها همه ی غم را به دوش کشیدند و به هر شکلی مواظب بودند که پدر و مادرشان متوجه نبودن عمو جان نشوند و تا پایان عمر هم از مرگ عمو جان (که روحش شاد باشد ) مطلع نشدند.

زن عمویم که زن زیاد خوشبختی نبود این غم را هم تحمل کرد و در عین جوانی بیوه شد قیمومت پسرش را به عموی بزرگم دادند و پسر بیشتر در خانه ی عمو و عمه جان ها زندگی می کرد ، زن عمویم هم بعد از مدتی ازواج کرد و خودش موافق بود که فرزندش نزد عمویم باشد چون خیلی به او اعتماد داشت و زن عموی بزرگم هم از او مثل پسر خودش که تقریباً هم سن و سال پسر عموی کوچکم بود نگهداری می کرد،پسرعموی بزرگم و پسرعموی کوچکم اکنون در خارج از کشور زندگی می کنند وخوشبخت هستند، از زن عموی کوچکم زیاد اطلاعی ندارم یاد همه ی آن ها به خیر.   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:45  توسط زرین  | 

عموی دیگرم که پزشک است از کرمانشاه دختری مورد پسندش قرار گرفت و بعد از خواستگاری به وسیله ی خانواده پدر بزرگ ازدواج سر گرفت این عروس هم از خانواده های سر شناس و صاحب نام کرمانشاه بود . او هم دختری خوش صورت و متوسط القامت بودو با خانواده ی پدر بزرگ زیاد نزدیک نبودحتی یک دفعه که خانواده ی پدر بزرگ به خانه ی عمو جان رفته بودند موقعی که پدر بزرگ به حمام رفته بود زن عموجان آب رابه روی او بسته بود ،به طور کلی خانواده ی پدربزرگ مورد پذیرش او نبودواوهم مورد پذیرش خانواده ی شوهرش قرار نگرفت  ، عمو جان در این مورد هیچ دخالتی نمی کرد بنا بر این بعد از مدتی پدر بزرگ و خانواده اش بسیار کم به خانه ی عموجان می رفتند ولی عمو جان و خانواده تقریباً بیشتر تابستان ها به دهکده می آمدند و مفصل پذیرایی می شدند عمو جان بسیار مورد احترام پدر بزرگ بود و در همه ی موارد و مشکلات ،پدر بزرگ با او مشورت می کرد عمو جان مردی بسیار مؤمن ، اهل نماز و قرآن بود در هر کجا که خدمت می کرد مورد احترام و دوست داشتنی بود در حرفه ی پزشکی اش برای نیاز مندان ویزیت رایگان بود وبه کرات دستور می داد که نسخه شان را هم برایشان تهیه کنند ولی بر عکس زیاد در جمع خانواده نبود و این باعث می شد که از خانواده دور باشد.همه ی کسانی که او را می شناختند یاآن ها را درمان کرده بود دست او را شفا می دانستند.  زن عمویم چهار فرزند به دنیا آورد دو دختر و دو پسر که امید است خوشبخت باشند من زیاد از خانواده ی او اطلاعی ندارم ولی عمو جان با یک فرزند پسرش نزدیک است و هنوز هم مرتب به خانه ی پدری اش در دهکده به دیدن عمه جان ها می آید او در سن 83 سالگی است و به بیماری فراموشی مبتلاست ولی نه چندان شدید .و مشغول معالجه است او دوستان بسیاری دارد که همه از پزشکان سر شناس و متخصصین معروف در تهران هستند و مرتب به او سر می زنند .به خدا می سپارمش    

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:4  توسط زرین  | 

عموی بزرگم که درس حقوق خوانده بود و گل سر سبد فامیل و دختری از تهران به زنی گرفت که او هم دختری خوش اندام و زیبا بود و از خانواده ای با اسم و رسم (البته عروس را یکی از دوستان عمه جان که در تهران بود معرفی کرده بود و عموجان با عمه جان ها به خواستگاری رفتند و در نظر اول او را پسندیدند ) عروس با داماد اختلاف سن نسبتاً زیادی داشت ولی گویا این مسئله مشکلی اساسی نبود و ازدواج سر گرفت اولین سفر عروس و داماد را به دهکده فراموش نمی کنم چون روزها و شب های خوبی بودند قهقهه وشادی همه جا به چشم می خورد، بیا و برو دوستان و آشنایان و حضور مهمانان تهرانی ،دختران و پسران هم سن و سال ما و بازی های بچگانه و دور هم نشستن های شبانه زمانی که آقا بزرگ و خانم بزرگ برای خواب به ساختمان زمستانی می رفتند وهمه آزادانه صحبت می کردند و می خندیدند به حدی که بعضی اوقات عروس خوش خنده صورت و چانه اش را که درد می گرفت با دست نگه می داشت که این هم خنده ها را افزایش می داد یاد آن روزها و همه ی آن آدم ها به خیر،عروس وداماد باهم بسیار صمیمی و نزدیک بودند و اختلاف سن آن ها بی اهمیت بود ، عموی من آدم بسیار خوش مشرب ، خنده رو ، صمیمی و دوست داشتنی بود و خانواده اش را خیلی دوست داشت آن ها زندگی آرام و خوشی داشتند و همسرش احساس خوشبختی می کرد ، زن عمویم باصورتی بشاش و دوست داشتنی به خانواده اش شادابی خاصی می داد،آن ها دارای چهار دختر و یک پسر شدند و همچنان در طول زندگی شاد و سر حال بودند عمویم تا آخر عمر شاد و سر زنده بود و اهل گردش و ورزش ، اواز قضات بر جسته و به نام کشور شد و در دادگستری در سمت های بالایی بود و بعد از بازنشستگی هم در خواست های مشاوره یبسیاری داشت که بعضی را پذیرفت. اوسفرهای داخل شهری را بیشتر با وسایل نقلیه ی عمومی انجام می داد اچون از رانندگی زیاد خوشحال نبود و در اواخر رانندگی نمی کرد او در سن 83 سالگی و بدون کوچکترین درد سری برای خانواده اش در اثر سکته ی قلبی در سفر بین شهری در اتوبوس دنیا را وداع گفت و همه را به غم عمیقی فرو برد و همسرش را با غمش تنها گذاشت و من نبودش را هنوز باور نمی کنم چه رسد به همسر عزیزش، یاد و خاطره اش برایم فراموش نشدنی است  . روحش شاد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 20:55  توسط زرین  |