تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

  تا این که آن سال غم انگیز فرارسید و سیل آمد و بعد هم بلا فاصله ما به شهرستان آمدیم و در همان سال پدرم به شهرستان دیگری منتقل شدو ما مجبور به سفرو دو دوست از یکدیگر بی خبر ماندیم فقط گاهی برای هم نامه می نوشتیم تا این که آن اتفاق افتاد ، او در سن 15 سالگی تن به ازدواج از پیش ساخته شده ای می دهد من در آن لحظه که شنیدم عیناً احساس کردم که خودم به دام افتاده ام همه چیز را به تدریج فهمیدم، مادر بزرگ و مادر دختر سخت با این ازدواج موافق بودندچون آن مرد پسر برادر مادر بزرگ و پسر دایی مادرش بود مردی 32 ساله با زن و 3 فرزند و مادر بزرگ دختر او را خیلی دوست داشت و آن مرد بلهوس عاشق دختر 15 ساله شد و با تهدید به خودکشی با تریاک و آمپول هوا مادر و مادربزرگ را تهدید می کرد و آن دو هر روزفشار را بر دختر 15 ساله زیاد و زیادتر می کردند تا این که ترتیبی دادند که دختر شب ها به منزل آن مرد برود و به اصطلاح به او زبان یاد بدهد و به این ترتیب زندگی دختر در این ماجرا در گیر شد و از همه طرف محاصره و کم کم احساساتش تحریک می شود و به مرد گرایش پیدا می کند در ضمن مرد که شغل مناسبی دارد هر زمان که بدر دختر به پول نیاز دارد سریعاً پول در اختیار او می گذارد و به این ترتیب دل او  را هم به دست می آورد در این اثنا دختر بارها تصمیم می گیرد که از شر این ماجرا خود را خلاص کند ولی هر دفعه  یکی از این سه نفر باعث می شوند که او را به راه بیاورند گاهی دختر خودش در اتاق حبس می کند در را می بندد و از آن ها می خواهد که او را راه ندهند ولی موفق نمی شود از خدا طلب مرگ می کند ولی هیهات ،و خلاصه آن چه نباید اتفاق بیفتد اتفاق می افتد و دختر با خواست خودش به دور از چشم بقیه ی افراد خانواده در منزل یکی از دوستان پدر دختر سر سفره ی عقد می نشیندو دختر هم شاد و راضی است قبلاً مرد به دروغ گفته است که بزودی از همسرش جدا می شود و با این شرط ازدواج پذیرفته می شود مدتی بعد از ازدواج و عروسی ، مرد با خانواده اش به شهر دیگری می روند و بردن دختر به خانه ی شوهرموکول به تهیه ی جهیزیه می شود که گویا این جزءقرار قبلی نبوده است پدر دختر به اجبار زمینی میفروشد و مشغول تهیه جهیزیه می شوند و در این مدت ، مرد عاشق کمتر به دیدن دختر می آید بعد از آماده شدن جهیزیه دختربا ترک تحصیل به خانه ی شوهرمی رود خانه ای که شوهر تهیه دیده است یک ساختمان با دو حیاط مستقل یکی در قسمت ورودی و یکی هم با گذشتن از تقریباً 10 پله پایین تر از ساختمان اولی و هر کدام دارای چند اتاق و حیاط پایینی دارای درخت و حوض و البته در باطن مرد به زن اول توجه بیشتری دارد و دختر 15 ساله بیشتر به یک وسیله ی بازی و تفریح شباهت دارد ولی مرد می گوید همه ی عشق و زندگیش اوست ، منزل دختر 15 ساله در حیاط اول است به محض ورود برادر شوهر به دیدن عروس می آید و می گوید مادر و پدرت بسیار کار اشتباهی کردند ولی دیگر گذشته است
( البته او هم قبلاً به خواستگاری دختر آمده بود ولی از ترس برادر بزرگتر کنار کشیده بود ) دختر پاسخی نمی دهد و متحیر است فقط به اطراف نگاه می کند و می گرید چون واقعاًکار از کار گذشته است وشوهر از این که برادرش به دیدن همسرش بیاید خوشحال نمی شود بنا بر این برادر شوهر خیلی کم به خانه ی آن ها می اید ،تازه عروس بعد از این که همه چیز را جابه جا می کند تصمیم می گیرد به خانه ی زن اول برود و از او به نوعی دلجویی کند ولی غافل از این که این عمل دلجویی بر دار نیست در هر صورت به ساختمان پایین می رود و زن اول و فرزندانش را ملاقات می کند ولی چیزی تغییر نمی کند تازه عروس درمانده به ساختمان بالا می آید و تنها می ماند ، تازه عروس به هر حال وارد زندگی شده است و باید بتواند گلیم خود را از آب بکشد ولی او پخت و پز بلد نیست او در سن 15 سالگی از خانه ی پدر به خانه ی شوهر آمده است غذا پختن را تجربه می کند ولی بسیار مشکل است و بابت هر اشتباهی از طرف شوهر سئوال پیچ می شود و ناسزا می شنود و تنبیه شدن آغاز می شود ، دست شوهر روی زن بلند می شود و بابت هر اشتباهی تنبیه بدنی می شود ولی تاه عروس دلش نمی خواهد هیچ کس از این جریان اطلاع پیدا کند چون بابت این ازدواج خیلی تاوان داده است ، زن اول ظاهراً کم حرف است ولی چون شوهرش را خوب می شناسد کاری می کند که بیشتر او را نگه دارد و به این ترتیب از حق خودش دفاع می کند تازه عروس هم این را قبول دارد ولی چه باید کرد او نمی خواهد خانواده اش از موضوع اختلاف آن ها چیزی بدانند، زن اول غذاهای باب طبع شوهر را آماده می کند و به این ترتیب شوهر آن جا غذا می خورد و می خوابد و تازه عروس تنها می ماند و زمان را به گریستن می گذراند و هر روز از روز قبل پشیمان تر می شود و تصمیم می گیرد به خانه ی پدر بر گردد خانواده شوهر تازه عروس رادوست دارند ولی هیچ کدام جرئت اعتراض به شوهر را ندارند چون او هیستریک است و گاهی دروغ یا راست غش هم می کند و همه را می ترساند در ضمن بسیار خوش مشرب است و دل همه را به دست می آورد ، شوهر بی شرمانه عمل می کند و گاهی مقابل چشمان خانواده اش اقدام به زدن تازه عروس می کند و او را به زور به منزل می برد تازه عروس تصمیمش را عملی می کند و می گوید می خواهم بروم،ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 1:25  توسط زرین  | 

 ورودی ساختمان جدید دفتر مدیر و معلمان بود از چند پله که پایین می آمدیم یک صحن نسبتاًبزرگ با تعدادی اتاق اطراف حیاط که کلاس های درس بودندو یک توالت( مستراح) که سمت راست پله ها قرار داشت و کلاس ما یعنی کلاس هفتم نزدیک توالت بودو روبروی پله ها مدیر مدرسه آقای مسن و تحصیلکرده ای بود بسیار متشخص و محترم اما آن طور که بچه ها می گفتند مبتلا به دیابت بود و برایش داستان ها می ساختند مثلاً می گفتند که او همیشه شیشه ای داخل لباسش دارد که در آن ادرار می کند ولی هیچکس نمی دانست چگونه و به همین جهت همه مترصد بودند که اولین نفر برای کشف این جریان باشند و چون کلاس ما روبروی پله ها بود هر وقت که مدیر به توالت می رفت ما اورا زیر نظر داشتیم ،یک روز من و دوستم تصمیم گرفتیم ته و توی این قضیه را در بیاوریم آن روز می خواستیم در توالت را موقع رفتن به کلا س قفل کنیم و ببینیم که مدیر دچار مشکل می  شود یا نه ؟ وقت رفتن به کلاس رسید و ما در توالت را بستیم و کلید را بر داشتیم و نا گهان صدای کوبیدن به در توالت را شنیدیم و این که کسی در توالت مانده است ولی ما متوجه نشده بودیم چون فضای توالت بسیار دراز بود وکمی هم تاریک و الآن هم نمی توانستیم از کلاس بیرون بیاییم و در عین حال هم برایمان تفریح شده بود و می خندیدیم ولی در همان لحظه متوجه شدیم که مدیر پشت در توالت آمده و هر چه سعی می کند در باز نمی شود و دست پاچه است و به خودش می پیچد و یکی هم آن طرف در گریه می کند و ترسیده است خلاصه مستخدم آمد ولی هیچ کدام نمی توانستند کاری بکنند و مدیر با دستپاچگی به دنبال کلید بود وقتی آن ها برای پیدا کردن کلید رفتند من با دوستم اجازه گرفتیم و در را باز کردیم ولی کسی متوجه نشد که کلید دست ما بود یا این که به روی خودشان نیاوردند چون در آن صورت باید ما دو نفر را به سختی مجازات می کردند.

 آن سال چند دبیر مرد در دبیرستان تدریس می کردند ، دبیر فیزیک دبیرستان جوان و سخت گیر بود و در بین دختران سال بالاتر طرفدارزیادی داشت به طوری که بعضی از آن ها می خواستند گوی سبقت را از دیگران بربایند ، وقتی درس فیزیک داشتند سعی می کردند صورتشان گل بیندازد و در هر صورت زیباتر از دیگران به نظر بیایند ، دبیر فیزیک معمولاً بسیار جدی و سخت گیر بود به خصوص موقع امتحانات جلسه ی امتحان بسیار ترسناک و خشک بود و او به همه بی اعتنا و سر خود معطل او در حال راه رفتن حتی متوجه پشت سر خودش هم بود و چنان که چه بچه های پشت سر او حرف می زدند یا به نوعی جم می خوردند او می فهمید و اسمشان را می گفت وهمه می گفتند مثل این که پشت سرش هم چشم دارد  بچه های کلاس ماهم که  واویلا از ترس لرزه به اندامشان می افتاد ، اتفاقاً این دبیر از همبستگان نزدیک یکی از دوستان من که در همسایگی ما بود و با هم آمد و شد داشتیم یک روز من او را در خانه ی دوستم دیدم و او بسیار عادی و مهربان برخورد کرد وباز هم گهگاهی او را در خانه ی دوستم می دیدم ولی قرار بود که این مسئله در مدرسه گفته نشود و از ابهت او کم نشود.

خاطره دیگری که یادم می آید ان که ما بچه ها در ماه رمضان در مدرسه می ماندیم و تآتر اجرا می کردیم و من هم خواننده ترانه بودم و هم بازیگر یکی از این روزها مدیر مدرسه متوجه ماندن ما در مدرسه و تآتر بازی کردنمان شده بود و تصمیم گرفت همه ی بچه ها را از مدرسه بیرون کند وقتی همه جا خالی شد شروع به بازدید از کلاس ها شد ما هم عده ای در پشت بام و عده ای دیگر هم در جاهای مختلف قایم شده بودیم که تا مدیر رفت، بیرون بیاییم و کارمان را شروع کنیم در کلاس ما یک گنجه ی دیواری( دولابچه) بود که از زمین فاصله داشت و من در آن جا قایم شده بودم مدرسه ساکت شد و من خوشحال از این که سالم جسته ام که ناگهان صدای پای مدیر را شنیدم و بند بندبدنم درد گرفت مدیر بعد از گشتن کلاس به طرف گنجه آمد و من از لای درز در می دیدم و چاره ای نداشتم در گنجه باز شد و من دست هایم روی صورتم و چمباتمه زده داشتم قالب تهی می کردم مدیر گفت زود بیا بیرون چندین بار این جمله را تکرار کرد ولی متوجه نبود که گنجه از زمین بالاتراست و تا او عقب نرود من نمی توانم بیرون بیایم و من هم نمی توانستم حرفی بزنم بالاخره گفتم آقا شما کنار بروید تا من بیایم و به این ترتیب بیرون پریدم و فرار کردم ولی بچه هایی که روی پشت بام بودند آن روز هم در مدرسه ماندند.

خاطره دیگرم این که بعضی اوقات فالوده سفارش می دادیم و ساعت تفریح برایمان می آوردند البته آن فالوده ها با فالوده شیرازی فرق می کرد بیشتر برف و یخ بود و شیره یا شربت میوه و خیلی خوشمزه ومن دیگر مثل آن فالوده نخوردم و گاهی هم که به آن شهر رفتم و سراغ گرفتم گفتند دیگر درست نمی کنند ،خلاصه آن روز وقتی فالوده ها را آوردند من و دوستم اولین کسانی بودیم که فالوده ها را گرفتیم و دوستم شروع به خوردن فالوده ها کرد و از هر کدام مقداری خورد و بعد من و او هر کدام یک فالوده برای خودمان بر داشتیم بلافاصله بچه ها آمدند و دیدند فالوده ها نصفه است و خواستند از فالوده های ما بخورند که دوستم فوراً آب دهانش را در فالوده اش انداخت وهمه دلخور رفتند و آن روز فالو ده هایشان را نخوردند و مشاجره هم در گرفت و ما دو نفر به دفتر احضار شدیم و قول دادیم که بعد از این شیطنت نکنیم .سال بعد هم به کلاس هشتم رفتیم و همچنان گاهی مشکل آفرین می شدیم و در پی آن احضار به دفتر و تعهد دادن. ادامه دارد  

 

 احضاریه: وکیل مدافع گرامی عقاب دردادگاه کلاغ ُ جناب آقای فرهاد گرامی

کلاغ ها منتظر ادامه ی دادگاه و نتیجه ی آن هستند .

جنابعالی حد اکثر ۱۵ روز دیگر فرصت دفاع دارید در غیر این صورت دادگاه به نفع کلاغ راْی نهایی صادر خواهد نمود .

لطفاْ در اسرع وقت دادگاه را مطلع فرمایید . متشکرم

         

                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط زرین  | 

از کلاس چهارم و پنجم هیچ چیز ی به یاد ندارم و نمی دانم چگونه گذشت ودرست همان خاطرات گمشده ام هستند.  ولی از کلاس ششم ، هفتم و هشتم خاطرات زیادی به یاد دارم که فراموش کردم بازگو کنم.

  کلاس ششم بودم که تازه خانه مان را عوض کرده بودیم و به خانه ی جدید اسباب کشی کردیم ، خانه ی جدید تقریباً به مدرسه ی جدید نزدیک بود و یک کوچه تا خیابان فاصله داشت ، از در خانه که وارد می شدیم یک راهروی کوچک بود و بعد صحن حیاط با موزاییک، مقابل در چند اتاق بود که با دویا 3 پله ازسطح زمین و یک ایوان به اتاق می رفتیم در سمت چپ در ورودی چند اتاق دیگر بود که مهمانخانه هم جزء آن ها بود سمت چپ ایوان کنار پله ها در حدود 10 پله بود که از آن جا وارد حیاط دیگری می شدیم با درخت های انار و یک حوض بزرگ در وسط ، در کنار پله ها یک زیر زمین که به اندازه ی پنج یا شش پله با سطح حیاط فاصله داشت هوا که گرم می شد در زیرزمین می نشستیم ، ناهار می خوردیم و می خوابیدیم من آن خانه و محل را دوست نداشتم و هنوز هم وقتی فکرش را می کنم خاطره ی زیاد خوبی از آن جا ندارم ، یکی از روزهای زمستان که برف باریده و زمین یخ بندان شده بود صبح یک روز جمعه درِ خانه به صدا در آمد و طبق معمول پدرم برای باز کردن در آماده شد ولی ناگهان صدای زمین خوردنش و آخ گفتنش بلند شد ما همه به پشت شیشه ها رفتیم و دیدیم که پدرم مرتب به زمین می خورد و بلند می شود و چاره ای نداشت جز ادامه ی راه و بالاخره راه را ادامه داد و برگشت و ما پشت شیشه ها می خندیدیم و پدرم زیرلب حرف می زد و ما نمی شنیدیم که چه می گوید و معمولاً در این جور مواقع بسیار عصبانی می شد و ما مجبور بودیم که خنده مان را بخوریم و سرمان راپایین بیندازیم که چشممان به چشم بقیه ی بچه ها نیفتدآن روز هم مثل بقیه ی روزها گذشت ولی در همان زمستان اتفاق دیگری هم افتاد حوض خانه یخ زده بود و به دلیل سرمای زیاد مرتب یخ روی یخ تا این که قطر یخ ها خیلی زیاد شده بود یک روز خواهر بزرگم با ما شرط بست که می تواند از روی یخ ها راه برود و یخ ها نشکند ولی تا شروع کرد مثل این که یخ ها او را به تمسخر گرفته بودند  با صدای بلند می خندیدند صداهای (ترق ، ترق ) می کردند و از همدیگر باز می شدند ولی خواهرم ول کن جریان نبود و همچنان ادامه می داد که نا گهان صدای شکستن یخ ها همان و به زیریخ رفتن خواهرم همان و این که چطور او را از زیر یخ ها بیرون کشیدیم و دعواهای بعدی که بماند .

خاطره ی دیگری که برایم مانده است این که در همسایگی ما در خانه ی جدید آقای دکتری بود که دخترش با ما به مدرسه می آمد و یکی از عادات او که هنوز یادم است این بود که او مرتب در حین راه رفتن دستش را به پشت لباسش می کشید و یک نگاه از راست به پشت لباسش و یک نگاه از چپ به پشت روپوشش می کرد و من همیشه هاج و واج بودم که چرا این کار را می کندولی بعداً فهمیدم که یک نوع وسواس بود و دیگر این که اگر کسی به او متلک می گفت در جواب، ناسزایش این بود (...پشمی )از این کلام اوهم هیچ کدام از ما سر در نمی آورد یم وقتی بزرگ تر شدم و سئوال کردم گفتند منطورش سگ بوده است گویا زبان محاوره در محلات مختلف فرق می کرد .

مدرسه ی جدید ما خیلی بزرگ بود چون دبستان و دبیرستان با هم بود ، از در، که وارد می شدیم روبروی در ورودی کلاس ما بودکه بعد از گذشتن از یک محوطه ی بزرگ از چند پله بالا می رفتیم و در سمت چپ راهرو به کلاس ششم وارد می شدیم و در سمت راست کلاس یک دیوار بلند ، در سمت چپ کلاس هم محوطه ی بزرگی بود با یک راهرو در وسط و دو ردیف درخت که راهرو بیشتر مخصوص نشستن یا راه رفتن دخترهای دبیرستانی بود و بچه ها را راه نمی دادند در دو طرف محوطه ی پر درخت کلاس های درس و مقابل فضای درختکاری شده ساختمان بزرگی با شیشه های کوچک رنگی و دفتر مدیر و معلم ها در آن جا بود ، حوض بزرگی هم مقابل این قسمت ساختمان ولی ما هر موقع امتحان داشتیم در همان محوطه ی جلوی کلاسمان می نشستیم ، یا به صورت چهار زانو یا دو زانو و خم به روی زمین برای نوشتن به هر صورت کار بسیار سختی بود در یکی از همین روز ها امتحان دیکته داشتیم ومعلم می خواند و تکرار می کرد من به قدری ترسیده بودم که همه چیز از یادم رفته بود وقتی معلم کلمه ی( از) را گفت من هاج و واج بودم و نمی فهمیدم ،از بغل دستی ام پرسیدم او گفت (بابا ،الف و ز ) ولی باز هم نمی دانستم الف و ز چطور نوشته می شود و مرتب به خودم می پیچیدم بالاخره خدا کمکم کرد و به خودم مسلط شدم البته تمام این ها مدت خیلی

کوتاهی اتفاق افتاد .

خاطره دیگر این که معلم انشای ما مرد خوب و مهربانی بود ولی عیبش این بود که شب ها دیر می خوابید و معمولاً صبح ها در سر کلاس ها خواب بود و موهایش را هم حنا می بست و خنده دار بود یک روز  در کلاس در حین حرف زدن خوابش برد و مرتب کلمه آخر  درس را که حلم بود با حلیم قاطی کرده بود و تکرار می کرد و می گفت حلم کنید ، حلیم کنید و همه ی  ما می خندیدیم  که آقا از خواب بیدار شد و همه ی بچه ها را دعوا کرد و به من که هنوز خنده ام تمام نشده بود گفت مگر عروسی مادر بزرگت است ؟ولی من منظورش را نفهمیدم به خانه که آمدم برای بقیه تعریف کردم و گفتم مگر می شود آدم عروسی مادر بزرگش برود پدرم با خنده گفت بله من عروسی مادر بزرگم را یادم می آید چون در مراسم ازدواج دومش من حضور داشتم و ما بچه ها باز هم همگی خندیدیم .

و دیگر این که او موضوع انشائی به ما داد با این عنوان" می خواهید چه کاره شوید" من نوشتم می خواهم دندانپزشک شوم و او گفت یادت نرود باید دندان های مرا مجانی درست کنی و من قول دادم .

در کلاس دوست صمیمی ای داشتم که به هم خیلی نزدیک بودیم به قول معروف یک جان در دو قالب،در کلاس ، کوچه و مدرسه و خیابان همه جا با هم بودیم از بودن با هم لذت می بردیم و البته گاهی اوقات هم با هم قهر می کردیم  ولی هردو منتظر بودیم که با هم آشتی کنیم ، هر دو مثل هم راه می رفتیم بسیار تند و اخم ها در هم و در کوچه و خیابان به هیچ کس جز خودمان توجه نداشتیم البته متلک هم می خوردیم ولی به چیزی نمی گرفتیم و بسیار مغرور و سر خودمان معطل بودیم و به اصطلاح آن روزگار به کسی محل نمی گذاشتیم بعضی هم ما را به اسب های درشکه تشبیه می کردند ولی برایمان اشکالی نداشت در نهایت این که ما هر دو یکی بودیم او هم تابستان ها گاهی به دهکده می آمد ما دو نفر در کلاس هفتم و هشتم هم با هم در یک کلاس بودیم در همان سال دبستان و دبیرستان از هم جدا شدند و ساختمان دبیرستان در محل دیگری مستقر شد.ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:52  توسط زرین  |