تا این که آن سال غم انگیز فرارسید و سیل آمد و بعد هم بلا فاصله ما به شهرستان آمدیم و در همان سال پدرم به شهرستان دیگری منتقل شدو ما مجبور به سفرو دو دوست از یکدیگر بی خبر ماندیم فقط گاهی برای هم نامه می نوشتیم تا این که آن اتفاق افتاد ، او در سن 15 سالگی تن به ازدواج از پیش ساخته شده ای می دهد من در آن لحظه که شنیدم عیناً احساس کردم که خودم به دام افتاده ام همه چیز را به تدریج فهمیدم، مادر بزرگ و مادر دختر سخت با این ازدواج موافق بودندچون آن مرد پسر برادر مادر بزرگ و پسر دایی مادرش بود مردی 32 ساله با زن و 3 فرزند و مادر بزرگ دختر او را خیلی دوست داشت و آن مرد بلهوس عاشق دختر 15 ساله شد و با تهدید به خودکشی با تریاک و آمپول هوا مادر و مادربزرگ را تهدید می کرد و آن دو هر روزفشار را بر دختر 15 ساله زیاد و زیادتر می کردند تا این که ترتیبی دادند که دختر شب ها به منزل آن مرد برود و به اصطلاح به او زبان یاد بدهد و به این ترتیب زندگی دختر در این ماجرا در گیر شد و از همه طرف محاصره و کم کم احساساتش تحریک می شود و به مرد گرایش پیدا می کند در ضمن مرد که شغل مناسبی دارد هر زمان که بدر دختر به پول نیاز دارد سریعاً پول در اختیار او می گذارد و به این ترتیب دل او را هم به دست می آورد در این اثنا دختر بارها تصمیم می گیرد که از شر این ماجرا خود را خلاص کند ولی هر دفعه یکی از این سه نفر باعث می شوند که او را به راه بیاورند گاهی دختر خودش در اتاق حبس می کند در را می بندد و از آن ها می خواهد که او را راه ندهند ولی موفق نمی شود از خدا طلب مرگ می کند ولی هیهات ،و خلاصه آن چه نباید اتفاق بیفتد اتفاق می افتد و دختر با خواست خودش به دور از چشم بقیه ی افراد خانواده در منزل یکی از دوستان پدر دختر سر سفره ی عقد می نشیندو دختر هم شاد و راضی است قبلاً مرد به دروغ گفته است که بزودی از همسرش جدا می شود و با این شرط ازدواج پذیرفته می شود مدتی بعد از ازدواج و عروسی ، مرد با خانواده اش به شهر دیگری می روند و بردن دختر به خانه ی شوهرموکول به تهیه ی جهیزیه می شود که گویا این جزءقرار قبلی نبوده است پدر دختر به اجبار زمینی میفروشد و مشغول تهیه جهیزیه می شوند و در این مدت ، مرد عاشق کمتر به دیدن دختر می آید بعد از آماده شدن جهیزیه دختربا ترک تحصیل به خانه ی شوهرمی رود خانه ای که شوهر تهیه دیده است یک ساختمان با دو حیاط مستقل یکی در قسمت ورودی و یکی هم با گذشتن از تقریباً 10 پله پایین تر از ساختمان اولی و هر کدام دارای چند اتاق و حیاط پایینی دارای درخت و حوض و البته در باطن مرد به زن اول توجه بیشتری دارد و دختر 15 ساله بیشتر به یک وسیله ی بازی و تفریح شباهت دارد ولی مرد می گوید همه ی عشق و زندگیش اوست ، منزل دختر 15 ساله در حیاط اول است به محض ورود برادر شوهر به دیدن عروس می آید و می گوید مادر و پدرت بسیار کار اشتباهی کردند ولی دیگر گذشته است
( البته او هم قبلاً به خواستگاری دختر آمده بود ولی از ترس برادر بزرگتر کنار کشیده بود ) دختر پاسخی نمی دهد و متحیر است فقط به اطراف نگاه می کند و می گرید چون واقعاًکار از کار گذشته است وشوهر از این که برادرش به دیدن همسرش بیاید خوشحال نمی شود بنا بر این برادر شوهر خیلی کم به خانه ی آن ها می اید ،تازه عروس بعد از این که همه چیز را جابه جا می کند تصمیم می گیرد به خانه ی زن اول برود و از او به نوعی دلجویی کند ولی غافل از این که این عمل دلجویی بر دار نیست در هر صورت به ساختمان پایین می رود و زن اول و فرزندانش را ملاقات می کند ولی چیزی تغییر نمی کند تازه عروس درمانده به ساختمان بالا می آید و تنها می ماند ، تازه عروس به هر حال وارد زندگی شده است و باید بتواند گلیم خود را از آب بکشد ولی او پخت و پز بلد نیست او در سن 15 سالگی از خانه ی پدر به خانه ی شوهر آمده است غذا پختن را تجربه می کند ولی بسیار مشکل است و بابت هر اشتباهی از طرف شوهر سئوال پیچ می شود و ناسزا می شنود و تنبیه شدن آغاز می شود ، دست شوهر روی زن بلند می شود و بابت هر اشتباهی تنبیه بدنی می شود ولی تاه عروس دلش نمی خواهد هیچ کس از این جریان اطلاع پیدا کند چون بابت این ازدواج خیلی تاوان داده است ، زن اول ظاهراً کم حرف است ولی چون شوهرش را خوب می شناسد کاری می کند که بیشتر او را نگه دارد و به این ترتیب از حق خودش دفاع می کند تازه عروس هم این را قبول دارد ولی چه باید کرد او نمی خواهد خانواده اش از موضوع اختلاف آن ها چیزی بدانند، زن اول غذاهای باب طبع شوهر را آماده می کند و به این ترتیب شوهر آن جا غذا می خورد و می خوابد و تازه عروس تنها می ماند و زمان را به گریستن می گذراند و هر روز از روز قبل پشیمان تر می شود و تصمیم می گیرد به خانه ی پدر بر گردد خانواده شوهر تازه عروس رادوست دارند ولی هیچ کدام جرئت اعتراض به شوهر را ندارند چون او هیستریک است و گاهی دروغ یا راست غش هم می کند و همه را می ترساند در ضمن بسیار خوش مشرب است و دل همه را به دست می آورد ، شوهر بی شرمانه عمل می کند و گاهی مقابل چشمان خانواده اش اقدام به زدن تازه عروس می کند و او را به زور به منزل می برد تازه عروس تصمیمش را عملی می کند و می گوید می خواهم بروم،ادامه دارد
