تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

شوهر او را سوار ماشین می کند در بیابان می چرخاند و بعد از عذرخواهی و گریه دوباره او را بر می گرداند ولی بالاخره چند روز بعد تازه عروس موفق می شود به شهر خودش بر گردد اما نمی تواند برای مدت زیادی بماند چون بهانه ای برای ماندن ندارد پس مجبور می شود دوباره به خانه ی شوهر بر گردد و شوهر هر روز رفتارش از روز قبل بدتر می شود گویا او به بیماری سادیسم مبتلاست از آزارو اذیت تازه عروس خوشش می آید و بعد پشیمان می شود و به این ترتیب سه سال دیگر هم می گذرد و تازه عروس حامله می شود در همین اثنا شوهر به شهر دیگری می رود یک خانه ی بزرگ اجاره می کند که سه اتاق در یک سمت دارد و سمت دیگرش یک ساختمان نیمه کاره است و یک حیاط با یک ایوان بزرگ و در انتهای خانه یک محلی است که با چندین پله به زیر زمین می رود و آب روان در آن جا جریان دارد و بسیار ترسناک است ،به آن جا "سیپک " می گویند، تازه عروس حامله در یکی از سه اتاق زندگی می کند و زن اول با سه فرزندش هم در یک اتاق دیگر و اتاق وسط هم مهمانخانه است واتاق تازه عروس بدون آشپزخانه است و یک صندوق خانه هم دارد خلاصه درد سرتان ندهم تازه عروس با توجه به حاملگی هم از تنبیه بدنی مصون نمی ماند و حتی در نه ماهگی هم با تسمه ی کمری و در صندوق خانه تنبیه شدن را تحمل می کند مادر عروس به دیدنش می آید ولی از هیچ چیز آگاه نمی شود اما تازه عروس به بهانه ی زایمان با مادرش خانه ی شوهر را ترک می کند و تصمیم می گیرد که کار ناتمام را تمام کند و درسش را ادامه بدهد او در امتحانات متفرقه ثبت نام می کند و به شدت درس میخواند و درست یک ماه پس از زایمان سر جلسه ی امتحان حضور می یابد و با مشکلات شیر دهی به فرزند و دردهای سخت فشار شیر در سر جلسه ی امتحان ، ولی او همه چیز را تحمل می کند چون تصمیمش قطعی است و در امتحانات قبول می شود و در تابستان همان سال مجدداً به همان خانه ی شوهر بر می گردد وچون تصمیم گرفته که از شوهرش جدا شود با زن اول به صحبت می نشیند و می گوید یکی از ما باید برویم و من در صورتی حاضر به این کار هستم که شما قول بدهی از فرزند من خوب نگهداری کنی زن اول هم قول می دهد که این کار انجام شود  و تازه عروس هم قول می دهد که جدا شود و دیگر بر نگردد و به این ترتیب دوباره عازم خانه ی پدر می شود و به درس خواندن ادامه می دهد و شوهر راهم راضی می کند و سال بعد به دانشگاه وارد می شود و فرزندش را هم در خانه ی پدر، بزرگ می کند تا چهار ساله می شودیکی از روزها شوهر پیغام می دهد که در یکی از هتل های شهری که تازه عروس به دانشگاه می رود اتاقی گرفته است و از زنش می خواهد که به دیدار او برود و اقدام قاطع زن برای جدایی از همین جا آغاز می شود .

(در تمام مدت این چند سال من در جریان همه اتفاقات  تازه عروس بوسیله ی نامه قرار گرفته ام و ان ها را با تمام وجود حس کرده ام به طوری که من عیناًخود او هستم ) تازه عروس آماده ی رفتن به هتل می شود ولی فاجعه ی دیگری مزید بر همه ی درد های قبلی می شود ، شوهر با زن دیگری در هتل به سر می برد و وقتی تازه عروس با این واقعه روبرو می شود شوهر می گوید که مریض است و او پرستاریش می کند ولی ظاهر امر چیز دیگری را نشان می دهد شوهر به آن زن می گوید که از اتاق بیرون برود و در اتاق، تازه عروس تقاضای طلاق می کند شوهر به ناله و التماس می افتد و می گوید تو هر کاری که دلت خواست بکن ولی فقط با من باش تازه عروس زیر بار نمی رود و با ناراحتی و پرخاش اتاق را ترک می کند ، به خانه ی پدر می آید و کل جریان را باز گو می کند و همه با موضوع طلاق موافقت می کنند و فقط از عاقبت کار نگرانند چون شخصیت شوهرش را می دانند و هراسانند ولی تازه عروس تصمیمش را گرفته است و حاضر است یک تنه به میدان برود در همین حین شوهر بی شرم با همان زن به منزل پدر دختر می آید و می گوید به هیچ عنوان حاضر به طلاق نیست و می خواهد زنش را ببرد ولی سماجت تازه عروس خانه را به میدان جنگ تبدیل می کند و شوهر خودش را به غش همیشگی می زند ولی همه می گویند دروغ است چون دستش رو شده است تنها کسی که او را قبول می کند زن جدید است ولی دیگر کار از کار گذشته است و همچنان قشقرق بر پاست و شوهر مرتب به دنبال زن است که او را به چنگ آورد و تازه عروس مثل پرنده ای به این طرف و آن طرف می پرد تا این که شوهر ناتوان می شود و خانه را ترک می کند و خط و نشان می کشد، تازه عروس و خانواده خانه را ترک می کنند و به خانه ی فامیل می روند که در خانه نباشند همه ترسیده اند به جز تازه عروس او می گوید بالاتر از سیاهی رنگی نیست و به این ترتیب به دنبال برنامه ی جدایی رهسپار شهری می شود که بتواند با یک وکیل زبردست که از اقوامش می باشد تماس بگیرد و شوهر می گوید من حاضر به جدایی هستم به چند شرط 1- بخشیدن مهریه 2- بخشیدن جهیز و 3 گرفتن بچه ،زن نگران و گریان است ولی وکیل می گوید که این بهترین راه است چون شوهر می خواهد بعد از جدایی مرتب به خانه ی توبیاید و به اصطلاح بچه اش را ببیند و یک شرط دیگرش برای دادن بچه به مادر این است که او هیچگاه شوهر نکند وکیل پرونده قبول نمی کند و زن را با دادن بچه به پدر راضی به جدایی می کند چون به نفع هردو است به محضر می روند و دوباره شوهر زن را تهدید می کند ولی وکیل همه را رد می کند و خطبه ی طلاق خوانده می شود و دفتر را امضاء می کنند در هنگام رفتن بچه دست مادر را رها نمی کند ولی پدر او را به زور می کشد و بچه در حین رفتن به عقب بر می گردد و می گرید و مادر همچنان می گرید و چاره ای جز این نیست زن شب را به خانه ی فامیل می رود و مورد دلجویی قرار می گیرد و تا حد اقل یک ماه به همین ترتیب می گذرد و بعد از آن دوستم تماسش را با همه قطع می کند و من دیگر هیچ اطلاعی از او پیدا نمی کنم و انگار خوابی بود که بعد از بیداری از یاد رفت در زمان جدایی او 24 ساله است در مدت زندگی زناشویی شاید حدود یک سال جمعاً در خانه ی شوهر بود و تمام .   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:48  توسط زرین  |