تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

برای شروع دوباره تصمیم می گیرم به شهر دوران کودکیم و بعد به دهکده بروم ، وارد شهر می شوم ساعت 5بعد از ظهر است هوای شهر بسیار گرم و خشک است از یکی از مسافران مسیر رفتن به محلی که باید به دهکده بروم می پرسم او راهنمائیم می کند و به میدان مورد نظر می رسم و برای رفتن به دهکده سوار مینی بوسی که آماده رفتن و منتظر دو مسافر است می شوم و برای این که منتظر نمانم کرایه ی دو مسافر را حساب می کنم و راننده حرکت می کند ، در ردیف آخر دو صندلی خالی است ساکم را می گذارم و می نشینم و با دختری که سال آخر دبیرستان را گذرانده سر صحبت را باز می کنم و از حال و احوال خودش و مدرسه اش جویا می شوم اواز مشکلاتش  می گویدو این که در دهکده موقعیت خوبی برای تحصیل نیست و من به ناچار به شهر می روم بعد از نیم ساعت به دهکده وارد می شویم نفسی تازه می کنم به ! چه هوای مطبوعی است همه جا سبز و خرم است و هوای صاف و سرشار از اکسیژن ، یادم می آید آن زمان که بچه بودم توشه ی یک روزه برای سفربا اتوبوس های بسیار قدیمی که موتورهای آن ها در جلو بود فراهم می کردیم و برای بالا رفتن از هر سر بالایی همه با صدای بلند سه صلوات می فرستادیم ، تقریبأ همه ی مسافران وسیله ای برای زمان تهوع در طول سفر آماده می کردند ، زمان بسیار دیر می گذشت ولی ما بچه ها باز هم خوشحال بودیم که به دهکده می رسیم و در آن جا بازی ها و دوره ها شروع می شود .

ولی در این سفر اخیر همه چیز متفاوت بود ، زیبایی ها به گونه ای دیگر و زشتی ها هم با دیدی دیگر به چشم می خورد زمان خیلی سریع سپری می شد ( مسافران بی هیجان ، آرام و بی خاصیت ) ، هیچکس دیگری را نمی شناخت و به او نمی اندیشید و همه بی تفاوت نسبت به هم می گذشتند ، در تمام لحظات به یاد دوران کودکیم بودم و فکر می کردم همان سختی ها ، همان ترس ها و هراس ها از رسیدن در طول راه و حضور آن آدم هایی که با هم بودند و همدیگر را می فهمیدند چه دلپسند بود ، با همین افکار راه خیلی سریع طی شد ، روبروی هتل دهکده مقابل کوچه ای  که خانه ی عمه جان هاست پیاده می شوم ، کمی می ایستم نفسی می کشم و هوایی تازه می کنم و می گویم :های! ، خدایا چه هوای تازه ای است ، به به ! و به راهم ادامه می دهم کوچه طی می شود و من به منزل عمه جان ها می رسم ، کوچه عریض شده ، آسفالت شده واز یک ساختمان تازه ساز بوی تند و بد روغن سوخته به مشام می رسد وحال خوب من را دگرگون می کند و یک ساختمان ویلایی بزرگ هم مقابل خانه ی عمه جان ها ساخته شده است .

در انتهای کوچه محل نخل ها نمایان می شود ، دور نخل ها را حفاظی کشیده اندمردم محل می گویند این نخل ها  نمادی از تابوت های امام حسین (ع)، علی اکبر وعلی اصغر است که هر سال روز عاشورا مردان آن ها را روی دوششان می گیرند و به مراسم عزاداری می برند و دوباره به همین جا بر می گردانند ، در زمان قدیم که برق نبود شمع و چراغ(بادی یا مرکبی و موشی ) نذر می کردند وشب ها در این جا می گذاشتند و چون راه ها تاریک بود مردم از این چراغ ها برای روشنایی راه استفاده می کردند و دوباره آن را پر از نفت می کردند و به محل بر می گردانند و هیچ کس چراغی نمی برد که بر نگرداند.

من پشت در خانه هستم یادم می آید وقتی پدرم به دهکده می رفت برای این که عمه جان ها متوجه آمدن او بشوند (به قول خودش ) کوبه ی در را با حالت مورس می نواخت و عمه جان ها هر کجا که بودند متوجه آمدنش می شدندو به سرعت خودشان را می رساندند و در را باز می کردند  ولی این روز ها کوبه دیگر کار ساز نیست و همه ی خانه های دهکده به اف اف مزین و مجهزشده است ، به هر صورت در خیالات خودم بودم که عمه جان ها به اف اف جواب دادند و در را باز کردند ، مثل همیشه سر حال و قبراق و خوشرو و با قربان صدقه جلو می آیند و بالطبع کمی شکسته شده و کمرها هم کمی خمیده ولی از نظر روحیه فوق العاده اند، یادم نمی آید هیچوقت عمه جان ها را بوسیده باشم چون آن ها کمی وسواس دارند و کسی زیاد به آن ها  نزدیک نمی شود و همه سعی می کنند فاصله شان را با آن ها حفظ کنند ، آشپز خانه مخصوص خودشان است و کسی در غذا پختن به آن ها کمک نمی کند ولی سفره چیدن و ظرف شستن در مدتی که مهمان هستند با مهمانان است و برای راحت بودن مهمان ها یک ظرف شویی دربیرون از آشپزخانه درست کرده اند.

خانه بسیار زیبا و پر از درختان بلند و بعضی هم خیلی بلند با میوه های مختلف ، وارد اتاق می شوم و آماده برای دور هم نشستن و چای و میوه خوردن ، از حالشان می پرسم می گویند خدا را شکر خیلی خوب هستیم ، آن ها هیچوقت گلایه نمی کنند و همیشه راضی و خوشحال هستند و من تقریبأ هیچ کس را به اندازه ی آن ها راضی و شادو همیشه شاکر به درگاه خداوند ندیدم ، نماز های سر وقت ، خواندن دعا و قرآن ، پرداخت خمس و زکات و کمک دائمی به مستمندان حتی در برف و سرما به در خانه هایشان می روند و از آن ها دستگیری می کنند و البته خودشان نمی دانند که موضوع کمک هارا من می دانم و می نویسم ، دو انسان بسیار وارسته ، بدون هیچگونه زیاده طلبی .

 آن دو نفر بعد از آن سال غم انگیز و جاری شدن سیل و بردن منزل و همه ی زندگی آن ها ، در این خانه یعنی خانه ی شازده بیگم زندگی می کنند .

پدر بزرگ در کنار اتاق شازده بیگم و در ردیف آن سه اتاق بسیار بزرگ با یک ایوان مقابل آن ها ساخت و پذیرایی از مهمان ها و فرزندان و نوه ها را بسیار دوست داشت و می گفت دوست دارم سرتاسراین چهار اتاق سفره پهن کنند ومن در اتاق آخری بنشینم و همه را ببینم او مهمانی های بزرگ را دوست داشت و لذت می برد مدیریت مهمانی ها با عمه جان ها بود و با روی باز و شاد از همه پذیرایی می کردند در این سفر فعلی خواهر بزرگم با خدمتکارش آمدند و بسیار سخن ها گفته شد ، عمه جان ها معمولأ ساعت 10 به رختخوان می روند ولی به خاطر ما آن دو نفر تا ساعت 12 یا حتی یک بعد از نیمه شب می نشستند و برای نماز صبح هم بر می خاستند .

عمه جان ها زندگی را زیبا می بینند ، با طبیعت بسیار نزدیک هستند و با وجودی که سن بالایی دارند بیشتر خودشان باغچه ها و باغ راآبیاری می کنند و لذت هم می برندو به قول خودشان (وار را در می کنند ) و کرت ها را یکی پس از دیگری سیراب می کنند آن روز که من آن جا رسیدم روز آبیاری باغ بود چون آب محلی که عمه جان ها هم از آن سهم دارند روزهای یکشنبه و سه شنبه به خانه ی آن ها می آید .

عمه جان ها از زنان بسیار قوی ، نترس ، با خدا و مؤمنی هستند که به قول خودشان هر چه بخواهند برایشان انجام می شود و در اختیارشان قرار می گیرد ، هر چه بخواهند با یک تماس تلفنی به خانه آورده می شود و از این بابت هیچ نگرانی ندارند ولی امور بانکی و خریدهای بزرگشان را با رفتن به شهر( با ماشین های آژانس )انجام می دهند « آن دو همه ی کارها را با توکل به خدا شروع می کنند و معتقدند که خواست خداوند در انجام امور دخالت دارد از نظر مالی بهره مندند و نیازی به کسی ندارند .

سخنان به صورت جسته گریخته پیش می آید و عمه جان ها هر چه یادشان می آید می گویند و من هم یادداشت می کنم .

از شازده بیگم می گویند که شب عید پلو می پخت وبه مستمندان می داد .

می گویند چادرها و چارقد ها همه کرباس و سفید بود و فقط ثروتمندان می توانستند ازچادر چیت استفاده کنند و ثروتمندان مراقب بودند که این حد و مرز رعایت شودو اگر کسی پای خود را از گلیمش درازتر می کرد به او تذکر می دادند .و شازده بیگم یکی از کسانی بود که به این موضوع اهمیت می داد.

یکی از عمه جان ها می گوید یک روز به پدرم گفتم مادرمان خیلی سخاوتمند است ولی در مورد شما من چیزی ندیده ام او گفت تنها خدا باید بداند ، وقتی پدرم از دنیا رفت همه ی خانواده هایی که پدرم نگهداریشان می کرد صحبت از دست و دلبازی پدرم می کردند و رفتن او برایشان غم بزرگی بود .

از عروسی پدر و مادرم تعریف  کردند و این که شابابا خانه ی بزرگ و قشنگی در همان شهر داشت و چهار سال آن جا زندگی کرد و در همان سال ها مادر و پدرم ازدواج کردند و جشن مفصلی با رقص و پایکوبی برگزار شد و به گفته ی عمه جان ها خیلی خوش گذشت .

 از هفت سین مادر بزرگ که تخم مرغ نپخته در روی آینه می گذاشت و می گفتند وقتی تخم مرغ روی آینه حرکت کند یعنی سال تحویل شده است سبزه و گل در ظرف آب می ریختند و بعد از سال تحویل همه از آن می خوردند شیرینی و میوه و وسایل دیگر هفت سین البته نه با شکل و شمایل سفره های امروزی که بیشتر شکل متظاهرانه دارد .

از خاور زنی که قبلأ در موردش صحبت کردم می گویند که همیشه یک خروس سفید با لاله های قرمزروی سرش نشسته بود و اصلأ حرکت نمی کردو یک هم سگ به دنبالش بود .

از خانم جان که زن مهربانی بود و با چه زجری دنیا را وداع گفت یکی از عمه جان ها می گوید یک روز که از کنار دکتر معالجش رد می شدم فهمیدم که خانم جان آب خواسته بود و دکترش به پرستار می گفت به او آب ندهند چون ممکن است خودش را تر کند و تمیز کردنش سخت است چون حرکت دادن اومشکل بود و بیماری استخوانی لا علاجی داشت ( اودر بیمارستان خصوصی که از دوستان عموی من بودبستری بود و در همان زمان پدر بزرگم هم در همان بیمارستان  بود وعمه جان هاهمیشه در کنارش بودند) خداوند همه را بیامرزد .

من بای عمه جان ها  از وبلاگم می گویم و موضوع کلاغ ،عمه جان ها می گویند کلاغ ها یک رقص بسیار زیبایی می کنند با قارقار خودشان می نوازند  وبا حرکت پر و بالشان آنقدر زیبا می رقصند که دیدنی است ایکاش می دیدی و از رقص آن ها بخصوص هنگام آبیاری (چون بیشتر در آن زمان می رقصند ) فیلم می گرفتی . وقت خواب فرا می رسد و همه آماده برای خوابیدن.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:24  توسط زرین  | 

 

گاهی شروع دوباره چقدر سخت تر از اولین آغاز است .

برای شروع دوباره سفری به دهکده داشتم تا ته مانده های ذهنم و خاطرات آن زمان را با کمک افرادی که در آن زمان بوده اند بگردم و نا گفته ها را بیابم .

ابتدا ته مانده های ذهن خودم را زیرورو می کنم شاید مطلبی را جا گذاشته باشم ، یادم می آید زمانی که بچه بودیم همیشه آن چه آخر می ماند سرش دعواهای بچه گانه می کردیم و گاهی تقریبأ همه به سهم مساوی می رسیدیم و گاهی هم نه ، مثلأ سالاد شیرازی که درست می کردیم همه ی ما بچه ها می خواستیم آخر سالاد مال ما باشد چون ترشی ته سالاد که آب خیار و گوجه داخلش می شد خیلی خوشمزه بود وبیشترمواقع به خصوص مواقعی که در خانه ی عمه جان بزرگم بودیم پسر بزرگش ته سالاد را می خورد و دل ما بچه ها را می سوزاند .

بادام تکانی و گردو تکانی که تمام می شد ما بچه ها ته مانده ها را می گشتیم و به زبان اهالی دهکده ( پس جوره می کردیم ) و با این کار هر چه جمع می کردیم مال خودمان بود و چند ساعت وقتمان را می گرفت ته دیگ هم به نوعی ته مانده است و طرفدار فراوان دارد به خصوص اگر نان یا سیب زمینی ته دیگ گذاشته باشند و این ته مانده در بین بزرگتر ها هم طرفداران زیادی دارد .

ته مانده های ذهن عمه جان ها و خواهر بزرگم را هم می گردم و موضوعات جدیدی را پیدا می کنم :" قضیه ی خاور و خروس روی سرش ، قضیه ی عروسی مادر و پدرم که هیچگاه نشنیده بودم ،

قضیه ی پدر پدر بزرگم با لقب ( حاجی صاحب انتقال ) و زندگی اش در بم کرمان در سال های وبا و به دنبال آن  قضیه ی بنفشه دایه ی پدرم که نمی دانستم از کجا آمده بود و در خانه ی ما زندگی می کرد و چگونه دایه ی پدرم شده بود و پهلوی ما بود .

قضیه ی عروسی مادر بزرگ مهرتاج خانم و پدر بزرگم ، قضیه ی شوهر کردن پری ( دختر دیوانه ای که از او درقسمت های قبلی  کمی صحبت کرده ام ) که در کوچه های شهر ما می گشت و چون چادر به سر نمی کرد سرش را می تراشیدند و یک پیراهن بلند و گشاد به او می پوشاندند .

قضیه ی تفنگ به دست گرفتن عمه جان ها برای مقابله با دزد که بلا فاصله متوجه می شوند که عموی کوچکم است .

قضیه ی دوست داشتنی بودن خانم جان خدا بیامرزم که من همیشه به عنوان یک آدم بد اخلاق از او یاد می کردم.

قضیه ی داشتن یک عموی دیگر که در بچگی در بم در سال های وبا فوت می کند .

قضیه ی دست و دل بازی پدر بزرگم که تا کنون نشنیده بودم .

و قضایایی که زنان دیگری از دوران کودکیم که در جمعمان بودند یا در کوچه ها که می دیدمشان برایم تعریف می کردند و من هیچگاه نمی دانستم که چنین اتفاقاتی در اطرافمان رخ داده است . مثل:

آزار و اذیت جنسی دختری کوچک توسط عمویش .یا کتک خوردن زنی مسن بوسیله ی خواهرش که هیچ کسی خبر دار نشد .یا شرح حال زنی که همیشه فکر می کردم با عشق ازدواج کرده است .

این ها قضایایی است که در جای مناسب به شرح در مورد هر کدام خواهم پرداخت . بشر موجود بسیار پیچیده ای است ایکاش همه ی آدم ها می توانستند بدون ترس و واهمه مشکلاتشان را بیان کنند و نیازهایشان را بگویند ، آیا آن روز می آید؟ ، نمی دانم .

شاید این ته مانده ها بیشترش مربوط به دختران آن زمان باشد ، دخترانی که یک مسئله ی اساسی فیزیک بدنشان را نمی دانستند و بوسیله ی ندانستن آن چه زجرهایی را که متحمل می شدند و آن را به گناهان نا بخشودنی خودشان اضافه می کردند و با ترس و لرز و گریه به آمدن آن تن می دادند تا این که بالاخره فرشته ای از راه برسد و مشکلشان را حل کند و بقیه ناگواری هایی که در آن مدت با آن کمبود ها تحملش می کردند .

آیا پسران آن زمان هم مشکلی داشته اند .!!؟

قضایایی که به آن اشاره کردم مربوط به یک جمع حد اکثر 10 نفری بود وای به وقتی که تعداد این جمع بالاتر رود .

همیشه فکر می کردم ته مانده ها بسیار خوشمزه و دوست داشتنی است ولی با این قضایا می بینم همیشه هم چنین نیست بعضی اوقات تلخ و ناپسند است مثل ته خیار که همه ی مزه ی خوش خیار را از بین می برد .

در آن زمان می گفتند : "اگر ته خیار را بخوری و از تلخیش گله نکنی خوشگل می شوی" و به این وسیله نه تنها تلخیش را تحمل می کردیم بلکه گاهی اوقات ما بچه ها مخصوصأ ته خیار را می خوردیم که به قول آن ها خوشگل شویم . به این وسیله شاید می خواستند ساختن با هر تلخی را به ما آموزش بدهند و بگویند : " زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز " !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط زرین  |