تبليغاتX
کلاغ

کلاغ

زمانه من

در امتداد کوچه روان می شوم به مقابلم نگاه می کنم آسیاب آبی و آب روان در جویی که به طرف قلمستان می رود ولی آسیاب را گم کرده ام چون به جای آن خانه ای ساخته شده است از خانمی که به سرعت برای ادای نماز به طرف مسجد می رود می پرسم ببخشید آسیاب آبی کجاست ؟آن روزها این جا بود !می گوید آن را فروختندو خانه ساختند و به جای چاهی که آب در آن بود هم الآن آشپزخانه ساخته شده و دستش را به طرف آشپزخانه آن خانه می برد آن را نشان می دهد و سری هم به علامت تأسف می جنباند ، چشمانم را می بندم آن روزها را می بینم آسیاب آبی چه ابهتی داشت و در ضمن چه ترسناک بود ولی ما بچه ها هم از ابهتش لذت می بردیم و هم از ترسش ، گاهی ترس هم لذت بخش است و به نوعی جذابیت دارد ، دلم می گیرد ولی به روی خودم نمی آورم به طرف کوچه ای که خانه ی خودمان بود روان می شوم خانه نمایان است کوچه سربالایی است یادم می آید که این کوچه بن بست بود و به سمت راست به طرف باغ های دیگر پیچ می خورد ، ما تابستان ها از بالای کوچه آب می ریختیم و به ا ین ترتیب درهمه ی کوچه آب جاری می شد و همه جا سفت و محکم مثل آسفالت بود ،آن روزها می گفتند :"اگر 40 روز صبح زود در کوچه را آب بپاشید روز چهلم حضرت خضر را می بینید و هر حاجتی داشته باشید می توانید از او بگیرید "ولی ما هیچوقت نتوانستیم چهل روز پشت سر هم این کار را انجام دهیم و خلاصه هر کاری کردیم نشد که نشد ، از سر بالایی بالا می روم کوچه آسفالت شده است ولی برایم جاذبه ای ندارد و دو طرف کوچه دیوارها گلی است به در خانه می رسم چقدر کهنه شده ولی خوشبختانه همان در است عکس می گیرم جلوتر می روم کنار خانه ی ما یعنی باغ بالای خانه را فروخته اند و خانه ای مثل خانه های شهری ساخته اند و بسیار زشت و نا متناسب می نماید ، قبلأ همیشه تابستان ها بوی سنجد از درختان سنجد باغ کنار خانه ی ما فضا را پر می کرد ولی الآن هیچ اثری از آنها نیست .

من دیگر من نبود م ، من او بودم در سن 8-7-6سالگی با آن شور و حال بچگی ، زمان چه زود می گذردهمان طور که ایستاده ام و به خانه نگاه می کنم با آمدن آن پیرمرد از پیچ کوچه به خودم می آیم سلام می کنم و می پرسم ببخشید آقا این جا منزل کیست ؟  می گوید منزل ....... است او رئیس دادگاه های خانواده بود  (بعد از پدر بزرگم این خانه به عمویم به ارث رسید ) فوت شده است می گویم خدا او را بیامرزد می گوید ، او آمرزیده است او آدم بسیار خوبی بود و گویا از این که من برای او طلب آمرزش کردم خوشش نیامد و پیش خودش گفت او نیازی به درخواست شما ندارد از او تشکر می کنم او راهی مسجد است از کوچه سرازیر می شوم و در انتهای قلمستان به کوچه ی آسفالت دیگری می رسم که یک کوچه ی 6 متری است باغ خانه ی قدیمی را گرفته اند و تقریبأ باغ را از وسط بریده اند می خواهم وارد خانه شوم ولی نمی شود اتفاقأ مردی که خانه و باغ را به او سپرده اند از در باغ بیرون می آید به او سلام می گویم و خودم را معرفی می کنم او می شناسد و کلی تعارف می کند ولی دیگر هوا تاریک است و چیزی دیده نمی شود چون خانه چراغ ندارد با او برای فردا وعده می کنم  .

روز بعد ساعت 10 صبح سر وعده حاضر می شوم او هم آمده است دیواری با چوب های ریز و درشت به صورت پرچین درست کرده اند و یک دربا دو تکه فلز ، وارد باغ می شویم وای چه سر و صدایی بر پاست (نزدک است بغضم بترکد که خودم را کنترل می کنم ) بچه ها همه می گویند چه دیر آمدی بازی دیر شد ، جارو جنجال می کنند که تا مامان نیامده بازی را شروع کنند پروین،مهین،ناهید، شریفه،ملیحه،فری پایه های اصلی بازی ها ،حسین و غلامحسین هم بیشتر در گشت و گذارهای بیرون از خانه با ما هستند و زری و شهین هم کوچکترند .به طرف ساختمان می روم ( دست راست دیوار قلمستان و روبه کوچه ی اصلی است سمت چپ ،باغ پدر بزرگ و در ادامه اش باغ حاج آقا شوهر عمه ی پدرم که کندوهای عسل داشت ولی الآن خانه های شهری ساخته شده است روبروی من ساختمان خانه است در سمت راست ساختمان و در کنار دیوار مشرف به قلمستان محل پله هاو حوض آب و یک صندوق خانه که در آن زمان ما به عنوان یخچال از آن جا استفاده می کردیم در کنار اتاق ها یک راهرو که به در ورودی ختم می شود و مطبخ هم در ابتدای این راهرو است و جلوی همه اتاق ها هم یک ایوان که شب ها آقا علی نجار برای محافظت از ما در آن جا می خوابید ( پدر بزرگم او را مأمور این کار کرده بود )، به همه جا سر می زنم پیرمرد سرایدار از ناملایمات می گوید و از این که کسی به این خانه نمی رسد دلخور است بعضی سقف ها ریخته است و خانه نیاز کلی به تعمیرات دارد من در حال و هوای خودم هستم انگار همه جا را می بلعم ، بچه ها را می بینم ، صداها را می شنوم ، امروز ظهر مامان به خانه نمی آید بچه ها خودشان می خواهند غذا درست کنند از باغچه پیاز چه میچینیم ، سیب زمینی می کنیم گوجه فرنگی می چینیم و در اجاق های مظبخ یک چیزی سر هم می کنیم و می خوریم و عشق می کنیم آن هم چه عشقی ، عشق کودکی  و لذت بردن از با هم بودن . ازپشت  در خانه عکس می گیرم با (کلندون ) از درهای اتاق ها از تاقچه ها از درخت توت شمیرانی که در آن زمان فقط در خانه ی ما بود و همه برای خوردن توت به آن جا می آمدند و الآن چه بزرگ شده است از پله ها که به حوض می رسید که حالا همه شکسته است و حوضی هم وجود ندارد از آبراه محلی که هر هفته می آمد و باغچه را آبیاری می کردند و به آن آب محلی (پر آب ) می گفتند ، بچه ها همه در اتاق خوابیده اند و هیچ کس صدا نمی کند همه از مامان می ترسند ولی همه بیدارند ،پشتشان را به هم کرده اند و با هم حرف می زنند و منتظر فرصت فرار، خوب ده بزن به چاک ، آره مامان خوابیده یا خودش را به خواب زده که ما راحت باشیم یکی یکی جیم می شویم و در راهروی پشت در ورودی بازی می کنیم ، مهین را می بینم که پای دیوار مشرف به کوچه قدم می زند و کشیک می دهد( همان دیوار قلمستان که شب ها آن جا می ایستادیم و آن خانه ای نزدیک کوه را که چراغ زننوری بالای تخت هایی که روی آن ها فرش پهن شده بود روشن می کردند نگاه می کردیم و الآن از همان جا جز دیوار خانه ی همسایه ی کناری هیچ چیز دیگری پیدا نیست )و درعین حال منتظر خوشه ی انگور است که مامان به نا گهان از در وارد می شود و همه پا به فرار می گذاریم و الآن هیچ اثری از( سابات انگور )داربست انگور نیست و به جای آن کوچه ی 6 متری است / (نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان )انگار از خواب بیدار می شوم از پیرمرد سرایدار یک عکس می گیرم و با بغض های در گلو نهفته بی اراده راهی منزل می شوم و در کوچه با خودم حرف می زنم و صدای بچه ها در گوشم مانده است که با دست تکان دادن می گویند خدا حافظ تا فردا کدام فردا خدا می داند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 15:53  توسط زرین  | 

خاطرات کودکیم و نقش آدم هایی که به یاد دارم هیچکدام بدون حضور عمه جان ها معنا پیدا نمی کنند ، پایه ی اصلی داستان ها و خاطرات کودکی من سرشار از بودن آن هاست ، لحظات شادی و سر شاری از حیات و لحظات غم و اندوه و نگرانی ها ، داشتن ها و نداشتن ها ، عدالت و بی عدالتی ها، با خود بودن و بی خود بودن ها ، خوب که می اندیشم آن دو در وجود همه ی افراد خانواده به دید می آیند و گاهی حتی چهره ی طرف مورد گفتگو را محو می کنند و می پوشانند ، در این مدت چند روزه ی اخیر که در کنار آن ها بودم انگار همه چیز را از اول مرور کردم و شب اول که در یکی از اتاق ها ی تو در تو تنهای تنها خوابیدم برایم یکی از آن خواب های آرام و لطیف و دوست داشتنی بود که حتی هیچ خوابی هم ندیدم شاید چنین خوابی کمتر یا اصلأبرایم اتفاق نیفتاده بود صبح که بیدار شدم لذت عجیبی حس می کردم ، سماور را روشن کردم چای را آماده کردم ،روی گل ها ،ریگ ها و آجرهای جلوی اتاق ها را آب پاشیدم ، آب در جوی مقابل اتاق ها و در کنار صف گل ها روان بود و من سرشار از لذت خواب خوش دوش ، عمه جان ها معمولأ برای نماز صبح بیدار می شوند و بعد از نماز دوباره می خوابند و من صبح کمی زودتر بیدار می شوم عمه جان ها صبحانه را آماده می کنند و من به اتاق می آورم هر سه مشغول صبحانه خوردن می شویم معمولأ در سفره صبحانه ( روشیر ،شیر ،چند نوع مربا :"گیلاس از درختان گیلاس ،آلبالو و به از درختان مقابل اتاق ها ") عمه جان ها سیب زمینی پخته را به سبک خودمان خیلی دوست دارند و هر چه در سفره باشد حتمأ سیب زمینی هم هست و خلاصه از آن صبحانه های دوست داشتنی ، گز و شیرینی هم همیشه و در سر همه ی سفره ها هست ، صبحانه با صحبت های شیرین و شاد صرف می شود عمه جان ها برای آماده کردن غذا به آشپزخانه می روند و من در پا گرد آشپزخانه از هر دری سخن می گویم ، من فرش ها را در کنار حوض آب روان پهن می کنم وسایل چاشتانه (خوردن میوه های مختلف قبل از ظهر را می گویند) سماور و وسایل چای را آماده می کنم وبعد از صرف چاشتانه عمه جان ها برای خواندن نماز سر وقت آماده می شوند بعد از نماز ناهار را هم همین جا می خوریم و چه صفایی دارد هوای لطیف و سرشار از اکسیژن، زیر درختان سر به فلک کشیده و صدای آب وهم صحبتی با آن دو، کمی بعد از غذاخوردن چای می خوریم وآن ها برای استراحت به اتاقشان می روند ومن برای یاد آوری خاطرات کودکیم با اجازه ی عمه جان ها بعد از کمی استراحت عازم خانه ی قدیمی و بچگی خودم می شوم از خانه بیرون می روم و از نخل ها عکس می گیرم پیرمردی مرا می بیند و می گوید خوب است عکس بگیر ولی مشتلق دارد من منظورش را نمی فهمم به منزل که بر می گردم از عمه جان ها سئوال می کنم جواب می دهند که منظورش این بوده که پول بدهی ولی خوب دیگر گذشته است ، از آن جا عبور می کنم کوچه ای که زمانی آشنایانی آن جا بودند که دیگر نیستند و دنیا را وداع گفته اند یا رفته اند ( عمه جان پدرم و حاج آقا شوهرش ، دامادش ،دونفر از فامیل های پدر بزرگم چند نفر از فامیل ها و دوستان نزدیکمان) و می رسم به مسجد محل همان جایی که بعد از آمدن سیل همه در آن جا جمع شده بودیم و به عادت بچگی گاهی از این که چنین اتفاقی افتاده و دور هم هستیم خوشحال بودیم ، مسجد را باز سازی کرده اند ولی به نظرم دیگر آن زیبایی را ندارد ، یک درخت چنار بزرگ کنار دیوار مسجد بود که همان موقع از بزرگی به دو نیمه شده بود و در وسطش اتاقی درست شده بود الآن همان درخت 15 بچه ی قد و نیم قد دارد که تمام پشت دیوار مسجد را گرفته است و برای این که از آسیب مردم در امان بماند دور آن را حصار کشیده اند . چه تنومند و زیباست از پیرمردهایی که مقابل مسجد نشسته اند سئوال می کنم که این درخت چند ساله است می گویند 1000 ساله ، نمی دانم ؟

راهم را ادامه می دهم ،آه می کشم ! خدایا بچه ها کجا هستند ؟ خانه ی دوستان صمیمی و بچه هایی که همبازی بودیم را خراب کرده اند  این بیشتر از هر چیز دلم را می لرزاند ، بچه ها ناهید ، شریفه، ملیحه ،حسین که همیشه در جمع ما بودند و الآن درخارج از کشور هستندو پدر و مادرشان دنیا را وداع گفتند خدا بیامرزدشان ، آن جا میخکوب می شوم چیزی که یاد آور آن خاطرات است همه از بین رفته اند جلوتر می روم به کوچه ی کنار مسجد می رسم  باغ پدر بزرگ که به خانه ی ما هم راه داشت می بینم ، جلوتر می روم به محوطه ی قلمستان می رسم که پشت دیوار خانه ی ما بود و پر از درختان صنوبر و آواز کلاغ های به یاد مانده و چه زیبا بود صدای شر شر مانند برگهای صنوبرها که با وزیدن باد آغاز می شد ولی دریغ از یک درخت ، زمین لم یزرع ،بدون آب و بدون درخت ، من هم همان جا خشک می شوم ولی یاد کودکی ام درختان را می رویاند بزرگ می شوند ، آب در جوی روان می شود صدای شر شر مانند برگ ها را می شنوم کلاغ ها را می بینم صدایشان می آیدو پرواز می کنند، من هنوز هم هستم به بالا به دیوار مابین خانه و قلمستان نگاه می کنم همه اش تقریبأ در حال ریختن و خراب شدن است ، همه ی بچه ها را پشت دیوار می بینم که فقط سرهاشان پیداست و همه شاد و سرشار از خوشی های کودکی هنوز هم هستند .ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:33  توسط زرین  |