تبليغاتX
کلاغ - در ادامه

کلاغ

زمانه من

 ورودی ساختمان جدید دفتر مدیر و معلمان بود از چند پله که پایین می آمدیم یک صحن نسبتاًبزرگ با تعدادی اتاق اطراف حیاط که کلاس های درس بودندو یک توالت( مستراح) که سمت راست پله ها قرار داشت و کلاس ما یعنی کلاس هفتم نزدیک توالت بودو روبروی پله ها مدیر مدرسه آقای مسن و تحصیلکرده ای بود بسیار متشخص و محترم اما آن طور که بچه ها می گفتند مبتلا به دیابت بود و برایش داستان ها می ساختند مثلاً می گفتند که او همیشه شیشه ای داخل لباسش دارد که در آن ادرار می کند ولی هیچکس نمی دانست چگونه و به همین جهت همه مترصد بودند که اولین نفر برای کشف این جریان باشند و چون کلاس ما روبروی پله ها بود هر وقت که مدیر به توالت می رفت ما اورا زیر نظر داشتیم ،یک روز من و دوستم تصمیم گرفتیم ته و توی این قضیه را در بیاوریم آن روز می خواستیم در توالت را موقع رفتن به کلا س قفل کنیم و ببینیم که مدیر دچار مشکل می  شود یا نه ؟ وقت رفتن به کلاس رسید و ما در توالت را بستیم و کلید را بر داشتیم و نا گهان صدای کوبیدن به در توالت را شنیدیم و این که کسی در توالت مانده است ولی ما متوجه نشده بودیم چون فضای توالت بسیار دراز بود وکمی هم تاریک و الآن هم نمی توانستیم از کلاس بیرون بیاییم و در عین حال هم برایمان تفریح شده بود و می خندیدیم ولی در همان لحظه متوجه شدیم که مدیر پشت در توالت آمده و هر چه سعی می کند در باز نمی شود و دست پاچه است و به خودش می پیچد و یکی هم آن طرف در گریه می کند و ترسیده است خلاصه مستخدم آمد ولی هیچ کدام نمی توانستند کاری بکنند و مدیر با دستپاچگی به دنبال کلید بود وقتی آن ها برای پیدا کردن کلید رفتند من با دوستم اجازه گرفتیم و در را باز کردیم ولی کسی متوجه نشد که کلید دست ما بود یا این که به روی خودشان نیاوردند چون در آن صورت باید ما دو نفر را به سختی مجازات می کردند.

 آن سال چند دبیر مرد در دبیرستان تدریس می کردند ، دبیر فیزیک دبیرستان جوان و سخت گیر بود و در بین دختران سال بالاتر طرفدارزیادی داشت به طوری که بعضی از آن ها می خواستند گوی سبقت را از دیگران بربایند ، وقتی درس فیزیک داشتند سعی می کردند صورتشان گل بیندازد و در هر صورت زیباتر از دیگران به نظر بیایند ، دبیر فیزیک معمولاً بسیار جدی و سخت گیر بود به خصوص موقع امتحانات جلسه ی امتحان بسیار ترسناک و خشک بود و او به همه بی اعتنا و سر خود معطل او در حال راه رفتن حتی متوجه پشت سر خودش هم بود و چنان که چه بچه های پشت سر او حرف می زدند یا به نوعی جم می خوردند او می فهمید و اسمشان را می گفت وهمه می گفتند مثل این که پشت سرش هم چشم دارد  بچه های کلاس ماهم که  واویلا از ترس لرزه به اندامشان می افتاد ، اتفاقاً این دبیر از همبستگان نزدیک یکی از دوستان من که در همسایگی ما بود و با هم آمد و شد داشتیم یک روز من او را در خانه ی دوستم دیدم و او بسیار عادی و مهربان برخورد کرد وباز هم گهگاهی او را در خانه ی دوستم می دیدم ولی قرار بود که این مسئله در مدرسه گفته نشود و از ابهت او کم نشود.

خاطره دیگری که یادم می آید ان که ما بچه ها در ماه رمضان در مدرسه می ماندیم و تآتر اجرا می کردیم و من هم خواننده ترانه بودم و هم بازیگر یکی از این روزها مدیر مدرسه متوجه ماندن ما در مدرسه و تآتر بازی کردنمان شده بود و تصمیم گرفت همه ی بچه ها را از مدرسه بیرون کند وقتی همه جا خالی شد شروع به بازدید از کلاس ها شد ما هم عده ای در پشت بام و عده ای دیگر هم در جاهای مختلف قایم شده بودیم که تا مدیر رفت، بیرون بیاییم و کارمان را شروع کنیم در کلاس ما یک گنجه ی دیواری( دولابچه) بود که از زمین فاصله داشت و من در آن جا قایم شده بودم مدرسه ساکت شد و من خوشحال از این که سالم جسته ام که ناگهان صدای پای مدیر را شنیدم و بند بندبدنم درد گرفت مدیر بعد از گشتن کلاس به طرف گنجه آمد و من از لای درز در می دیدم و چاره ای نداشتم در گنجه باز شد و من دست هایم روی صورتم و چمباتمه زده داشتم قالب تهی می کردم مدیر گفت زود بیا بیرون چندین بار این جمله را تکرار کرد ولی متوجه نبود که گنجه از زمین بالاتراست و تا او عقب نرود من نمی توانم بیرون بیایم و من هم نمی توانستم حرفی بزنم بالاخره گفتم آقا شما کنار بروید تا من بیایم و به این ترتیب بیرون پریدم و فرار کردم ولی بچه هایی که روی پشت بام بودند آن روز هم در مدرسه ماندند.

خاطره دیگرم این که بعضی اوقات فالوده سفارش می دادیم و ساعت تفریح برایمان می آوردند البته آن فالوده ها با فالوده شیرازی فرق می کرد بیشتر برف و یخ بود و شیره یا شربت میوه و خیلی خوشمزه ومن دیگر مثل آن فالوده نخوردم و گاهی هم که به آن شهر رفتم و سراغ گرفتم گفتند دیگر درست نمی کنند ،خلاصه آن روز وقتی فالوده ها را آوردند من و دوستم اولین کسانی بودیم که فالوده ها را گرفتیم و دوستم شروع به خوردن فالوده ها کرد و از هر کدام مقداری خورد و بعد من و او هر کدام یک فالوده برای خودمان بر داشتیم بلافاصله بچه ها آمدند و دیدند فالوده ها نصفه است و خواستند از فالوده های ما بخورند که دوستم فوراً آب دهانش را در فالوده اش انداخت وهمه دلخور رفتند و آن روز فالو ده هایشان را نخوردند و مشاجره هم در گرفت و ما دو نفر به دفتر احضار شدیم و قول دادیم که بعد از این شیطنت نکنیم .سال بعد هم به کلاس هشتم رفتیم و همچنان گاهی مشکل آفرین می شدیم و در پی آن احضار به دفتر و تعهد دادن. ادامه دارد  

 

 احضاریه: وکیل مدافع گرامی عقاب دردادگاه کلاغ ُ جناب آقای فرهاد گرامی

کلاغ ها منتظر ادامه ی دادگاه و نتیجه ی آن هستند .

جنابعالی حد اکثر ۱۵ روز دیگر فرصت دفاع دارید در غیر این صورت دادگاه به نفع کلاغ راْی نهایی صادر خواهد نمود .

لطفاْ در اسرع وقت دادگاه را مطلع فرمایید . متشکرم

         

                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:15  توسط زرین  |