تبليغاتX
کلاغ - شروع دوباره :

کلاغ

زمانه من

 

گاهی شروع دوباره چقدر سخت تر از اولین آغاز است .

برای شروع دوباره سفری به دهکده داشتم تا ته مانده های ذهنم و خاطرات آن زمان را با کمک افرادی که در آن زمان بوده اند بگردم و نا گفته ها را بیابم .

ابتدا ته مانده های ذهن خودم را زیرورو می کنم شاید مطلبی را جا گذاشته باشم ، یادم می آید زمانی که بچه بودیم همیشه آن چه آخر می ماند سرش دعواهای بچه گانه می کردیم و گاهی تقریبأ همه به سهم مساوی می رسیدیم و گاهی هم نه ، مثلأ سالاد شیرازی که درست می کردیم همه ی ما بچه ها می خواستیم آخر سالاد مال ما باشد چون ترشی ته سالاد که آب خیار و گوجه داخلش می شد خیلی خوشمزه بود وبیشترمواقع به خصوص مواقعی که در خانه ی عمه جان بزرگم بودیم پسر بزرگش ته سالاد را می خورد و دل ما بچه ها را می سوزاند .

بادام تکانی و گردو تکانی که تمام می شد ما بچه ها ته مانده ها را می گشتیم و به زبان اهالی دهکده ( پس جوره می کردیم ) و با این کار هر چه جمع می کردیم مال خودمان بود و چند ساعت وقتمان را می گرفت ته دیگ هم به نوعی ته مانده است و طرفدار فراوان دارد به خصوص اگر نان یا سیب زمینی ته دیگ گذاشته باشند و این ته مانده در بین بزرگتر ها هم طرفداران زیادی دارد .

ته مانده های ذهن عمه جان ها و خواهر بزرگم را هم می گردم و موضوعات جدیدی را پیدا می کنم :" قضیه ی خاور و خروس روی سرش ، قضیه ی عروسی مادر و پدرم که هیچگاه نشنیده بودم ،

قضیه ی پدر پدر بزرگم با لقب ( حاجی صاحب انتقال ) و زندگی اش در بم کرمان در سال های وبا و به دنبال آن  قضیه ی بنفشه دایه ی پدرم که نمی دانستم از کجا آمده بود و در خانه ی ما زندگی می کرد و چگونه دایه ی پدرم شده بود و پهلوی ما بود .

قضیه ی عروسی مادر بزرگ مهرتاج خانم و پدر بزرگم ، قضیه ی شوهر کردن پری ( دختر دیوانه ای که از او درقسمت های قبلی  کمی صحبت کرده ام ) که در کوچه های شهر ما می گشت و چون چادر به سر نمی کرد سرش را می تراشیدند و یک پیراهن بلند و گشاد به او می پوشاندند .

قضیه ی تفنگ به دست گرفتن عمه جان ها برای مقابله با دزد که بلا فاصله متوجه می شوند که عموی کوچکم است .

قضیه ی دوست داشتنی بودن خانم جان خدا بیامرزم که من همیشه به عنوان یک آدم بد اخلاق از او یاد می کردم.

قضیه ی داشتن یک عموی دیگر که در بچگی در بم در سال های وبا فوت می کند .

قضیه ی دست و دل بازی پدر بزرگم که تا کنون نشنیده بودم .

و قضایایی که زنان دیگری از دوران کودکیم که در جمعمان بودند یا در کوچه ها که می دیدمشان برایم تعریف می کردند و من هیچگاه نمی دانستم که چنین اتفاقاتی در اطرافمان رخ داده است . مثل:

آزار و اذیت جنسی دختری کوچک توسط عمویش .یا کتک خوردن زنی مسن بوسیله ی خواهرش که هیچ کسی خبر دار نشد .یا شرح حال زنی که همیشه فکر می کردم با عشق ازدواج کرده است .

این ها قضایایی است که در جای مناسب به شرح در مورد هر کدام خواهم پرداخت . بشر موجود بسیار پیچیده ای است ایکاش همه ی آدم ها می توانستند بدون ترس و واهمه مشکلاتشان را بیان کنند و نیازهایشان را بگویند ، آیا آن روز می آید؟ ، نمی دانم .

شاید این ته مانده ها بیشترش مربوط به دختران آن زمان باشد ، دخترانی که یک مسئله ی اساسی فیزیک بدنشان را نمی دانستند و بوسیله ی ندانستن آن چه زجرهایی را که متحمل می شدند و آن را به گناهان نا بخشودنی خودشان اضافه می کردند و با ترس و لرز و گریه به آمدن آن تن می دادند تا این که بالاخره فرشته ای از راه برسد و مشکلشان را حل کند و بقیه ناگواری هایی که در آن مدت با آن کمبود ها تحملش می کردند .

آیا پسران آن زمان هم مشکلی داشته اند .!!؟

قضایایی که به آن اشاره کردم مربوط به یک جمع حد اکثر 10 نفری بود وای به وقتی که تعداد این جمع بالاتر رود .

همیشه فکر می کردم ته مانده ها بسیار خوشمزه و دوست داشتنی است ولی با این قضایا می بینم همیشه هم چنین نیست بعضی اوقات تلخ و ناپسند است مثل ته خیار که همه ی مزه ی خوش خیار را از بین می برد .

در آن زمان می گفتند : "اگر ته خیار را بخوری و از تلخیش گله نکنی خوشگل می شوی" و به این وسیله نه تنها تلخیش را تحمل می کردیم بلکه گاهی اوقات ما بچه ها مخصوصأ ته خیار را می خوردیم که به قول آن ها خوشگل شویم . به این وسیله شاید می خواستند ساختن با هر تلخی را به ما آموزش بدهند و بگویند : " زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز " !!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 16:5  توسط زرین  |