تبليغاتX
کلاغ - این زمان و باز هم زمانه ی من در، دوران میان سالی

کلاغ

زمانه من

خاطرات کودکیم و نقش آدم هایی که به یاد دارم هیچکدام بدون حضور عمه جان ها معنا پیدا نمی کنند ، پایه ی اصلی داستان ها و خاطرات کودکی من سرشار از بودن آن هاست ، لحظات شادی و سر شاری از حیات و لحظات غم و اندوه و نگرانی ها ، داشتن ها و نداشتن ها ، عدالت و بی عدالتی ها، با خود بودن و بی خود بودن ها ، خوب که می اندیشم آن دو در وجود همه ی افراد خانواده به دید می آیند و گاهی حتی چهره ی طرف مورد گفتگو را محو می کنند و می پوشانند ، در این مدت چند روزه ی اخیر که در کنار آن ها بودم انگار همه چیز را از اول مرور کردم و شب اول که در یکی از اتاق ها ی تو در تو تنهای تنها خوابیدم برایم یکی از آن خواب های آرام و لطیف و دوست داشتنی بود که حتی هیچ خوابی هم ندیدم شاید چنین خوابی کمتر یا اصلأبرایم اتفاق نیفتاده بود صبح که بیدار شدم لذت عجیبی حس می کردم ، سماور را روشن کردم چای را آماده کردم ،روی گل ها ،ریگ ها و آجرهای جلوی اتاق ها را آب پاشیدم ، آب در جوی مقابل اتاق ها و در کنار صف گل ها روان بود و من سرشار از لذت خواب خوش دوش ، عمه جان ها معمولأ برای نماز صبح بیدار می شوند و بعد از نماز دوباره می خوابند و من صبح کمی زودتر بیدار می شوم عمه جان ها صبحانه را آماده می کنند و من به اتاق می آورم هر سه مشغول صبحانه خوردن می شویم معمولأ در سفره صبحانه ( روشیر ،شیر ،چند نوع مربا :"گیلاس از درختان گیلاس ،آلبالو و به از درختان مقابل اتاق ها ") عمه جان ها سیب زمینی پخته را به سبک خودمان خیلی دوست دارند و هر چه در سفره باشد حتمأ سیب زمینی هم هست و خلاصه از آن صبحانه های دوست داشتنی ، گز و شیرینی هم همیشه و در سر همه ی سفره ها هست ، صبحانه با صحبت های شیرین و شاد صرف می شود عمه جان ها برای آماده کردن غذا به آشپزخانه می روند و من در پا گرد آشپزخانه از هر دری سخن می گویم ، من فرش ها را در کنار حوض آب روان پهن می کنم وسایل چاشتانه (خوردن میوه های مختلف قبل از ظهر را می گویند) سماور و وسایل چای را آماده می کنم وبعد از صرف چاشتانه عمه جان ها برای خواندن نماز سر وقت آماده می شوند بعد از نماز ناهار را هم همین جا می خوریم و چه صفایی دارد هوای لطیف و سرشار از اکسیژن، زیر درختان سر به فلک کشیده و صدای آب وهم صحبتی با آن دو، کمی بعد از غذاخوردن چای می خوریم وآن ها برای استراحت به اتاقشان می روند ومن برای یاد آوری خاطرات کودکیم با اجازه ی عمه جان ها بعد از کمی استراحت عازم خانه ی قدیمی و بچگی خودم می شوم از خانه بیرون می روم و از نخل ها عکس می گیرم پیرمردی مرا می بیند و می گوید خوب است عکس بگیر ولی مشتلق دارد من منظورش را نمی فهمم به منزل که بر می گردم از عمه جان ها سئوال می کنم جواب می دهند که منظورش این بوده که پول بدهی ولی خوب دیگر گذشته است ، از آن جا عبور می کنم کوچه ای که زمانی آشنایانی آن جا بودند که دیگر نیستند و دنیا را وداع گفته اند یا رفته اند ( عمه جان پدرم و حاج آقا شوهرش ، دامادش ،دونفر از فامیل های پدر بزرگم چند نفر از فامیل ها و دوستان نزدیکمان) و می رسم به مسجد محل همان جایی که بعد از آمدن سیل همه در آن جا جمع شده بودیم و به عادت بچگی گاهی از این که چنین اتفاقی افتاده و دور هم هستیم خوشحال بودیم ، مسجد را باز سازی کرده اند ولی به نظرم دیگر آن زیبایی را ندارد ، یک درخت چنار بزرگ کنار دیوار مسجد بود که همان موقع از بزرگی به دو نیمه شده بود و در وسطش اتاقی درست شده بود الآن همان درخت 15 بچه ی قد و نیم قد دارد که تمام پشت دیوار مسجد را گرفته است و برای این که از آسیب مردم در امان بماند دور آن را حصار کشیده اند . چه تنومند و زیباست از پیرمردهایی که مقابل مسجد نشسته اند سئوال می کنم که این درخت چند ساله است می گویند 1000 ساله ، نمی دانم ؟

راهم را ادامه می دهم ،آه می کشم ! خدایا بچه ها کجا هستند ؟ خانه ی دوستان صمیمی و بچه هایی که همبازی بودیم را خراب کرده اند  این بیشتر از هر چیز دلم را می لرزاند ، بچه ها ناهید ، شریفه، ملیحه ،حسین که همیشه در جمع ما بودند و الآن درخارج از کشور هستندو پدر و مادرشان دنیا را وداع گفتند خدا بیامرزدشان ، آن جا میخکوب می شوم چیزی که یاد آور آن خاطرات است همه از بین رفته اند جلوتر می روم به کوچه ی کنار مسجد می رسم  باغ پدر بزرگ که به خانه ی ما هم راه داشت می بینم ، جلوتر می روم به محوطه ی قلمستان می رسم که پشت دیوار خانه ی ما بود و پر از درختان صنوبر و آواز کلاغ های به یاد مانده و چه زیبا بود صدای شر شر مانند برگهای صنوبرها که با وزیدن باد آغاز می شد ولی دریغ از یک درخت ، زمین لم یزرع ،بدون آب و بدون درخت ، من هم همان جا خشک می شوم ولی یاد کودکی ام درختان را می رویاند بزرگ می شوند ، آب در جوی روان می شود صدای شر شر مانند برگ ها را می شنوم کلاغ ها را می بینم صدایشان می آیدو پرواز می کنند، من هنوز هم هستم به بالا به دیوار مابین خانه و قلمستان نگاه می کنم همه اش تقریبأ در حال ریختن و خراب شدن است ، همه ی بچه ها را پشت دیوار می بینم که فقط سرهاشان پیداست و همه شاد و سرشار از خوشی های کودکی هنوز هم هستند .ادامه دارد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:33  توسط زرین  |