روز بعد خواهر بزرگم تماس گرفت چون می دانست من در دهکده هستم او خیلی مایل بود بیاید ولی به علت این که تکلمش را به علت بیماری در سال قبل کمی از دست داده بود نمی توانست به تنهایی به مسافرت برود بنا بر این با دختری که به او در کارهای خانه و حرف زدن کمک می کرد عازم سفر به دهکده شد ، من وعمه جان ها هم از آمدن او خوشحال بودیم چون "خواهر بزرگ من در بچگی با عمه جان ها نزدیک بود و تا اندازه ای
مشکلاتش را با آن ها در میان می گذاشت به دلیل این که با مادرم رو در بایستی داشت وبه اوزیاد نزدیک نبود" فردای آن روز ساعت چهار بعد از ظهر وارد منزل عمه جان ها شدند، همه دور هم جمع شدیم و از هر دری سخن به میان آمد از گذشته و حال و شکر گزاری از این که دوباره دور هم هستیم و به همین منوال تا شب گفتیم و خندیدیم و گاهی هم به غم و غصه خوردن گذشت ،
صبح روز بعد به خواهرم گفتم می خواهی با هم به دیدن خانه ی قدیمی برویم گفت نه ،اصلأحاضر نیستم آن جا را ببینم چون اشکم سرازیر می شود و دلم می گیرد ، بنا بر این من برای دیدن رود خانه و اثرات به جای مانده از سیل جدید بیرون رفتم ولی این رودخانه کجا و آن رودخانه کجا آن زیبایی و لطافت و طراوت کجاو این اسفالت خشن و دیواره های بتونی کجا ، آن باغ های زیبا کجا و این خانه های جدید بتون و آهن کجا ؟ چشمانم را می بندم سیل 54 سال پیش را می بینم چقدر وسیعتر بود چون در داخل باغ پدربزرگ در کنار قنات آب هنوز سنگ بزرگی نشانه ی سیل آن سال ها مانده است و از طرف دیگر هم سیل امسال به نزدیک مسجد و قلمستان پشت خانه ی ما نرسیده بود و امروز رودخانه چه اندازه زشت و به هم ریخته است و به ساخت و ساز ها هم هیچ توجهی نمی شود چه خوب بود اگر اصول ساخت و ساز در هر محلی مناسب با موقعیت آن محل بود و ساخت و ساز در شهر و در ده تفاوتی با هم داشتند و چه زیبا و د ل نشینند ساختمان های قدیمی در دهکده .
بگذریم ،چند عکس از رودخانه و محله و کوه های اطراف می گیرم و سلانه سلانه به خانه بر می گردم ، عمه جان ها هنوز در خوابند ، خواهرم در باغ قدم می زند و من چراغ های اطراف خانه را روشن می کنم کمی آب می پاشم فرش ها را در ایوان پهن می کنم و بساط سماور و چای را راه می اندازم میوه و شیرینی می آورم و عمه جان ها بیدار می شوند ، از مسجد صدای اذان می آید به پشت بام می روم چون شنیدن صدای اذان با دیدن کوه های بلند و درختان سر به فلک کشیده ، زیبایی و دلنشینی دیگری دارد اذان که تمام می شود از پشت بام به داخل خانه می آیم عمه جان ها مشغول نماز خواندن هستند با خواهرم در ایوان می نشینیم و منتظر عمه جان ها می مانیم آن ها می آیند و به صفای خانه افزوده می شود چون خانه بدون آن ها بی صفاست عمه ی کوچکترم اهل طنز گفتن است و مجلس را گرم می کند و البته صفای مجلس با حضور هر دو نفرشان کامل است یادم می آید وقتی کوچک بودم با عمه ی کوچکم مشاعره می کردم و او هر چه دلش می خواست کلمات راسر هم می کرد و به عنوان شعر به من تحویل می داد و گاهی جملات بسیار خنده دار می شد و همگی می خندیدیم و لذت می بردیم و اتفاقأ این بار هم یادی از آن روزها شد .
از عروسی مادر بزرگ ( مهر تاج ) که عده ای تصمیم داشتند نگذارند عروس را به خانه ی داماد بیاورند وقتی پدر داماد( حاجی صاحت انتقال پدر پدربزرگ من موضوع را می فهمد تصمیم می گیرد که شب قبل بدون سر و صدا عروس را به خانه بیاورد)عمه جان ها می گفتند آن طور که ما شنیدیم عروس آنقدر کوچولو بوده که او را بغل می کنند و روی رختخواب ها می گذارند تا پیدا باشد .مهر تاج خانم دختری از خانواده شاهزادگان و بسیار ثروتمند بود و همین باغ را در زمان حیاتش به نام عمه جان ها کرد ه.عمه جان ها دو خواهرند که با هم زندگی می کنند و هیچ گاه از زندگیشان گله ای ندارند و زندگی را بسیار زیبا می بینند از آن زن های خانه نشین بی اطلاع از همه جا و همه چیز نیستند از اخبار روز مطلعند آدم های با فرهنگ و متدین اند همه ی اموراتشان را خودشان اداره می کنند از حق و حقوقشان کاملأ مطلعند گاهی که نیاز به فروش ملکی یا تفکیک زمینی داشته باشند شخصأ انجام می دهند امور بانکی مربوط به کارهایشان را با دقت می دانند و حسا ب و کتاب می کنند و البته همه ی کارمندان اداراتی کهبا آن ها ارتباط دارند آن دو ، را می شناسند و به آن ها احترام می گذارند، عمه ی بزرگترم مسئول امور پولی است و خرید های روزانه و پول دادن به افرادی که خرید می کنند با اوست .
عمه جان ها بسیارنترس وشجاع اند از هیچ چیزهراس به خودشان راه نمی دهند آن ها در باغ بزرگی زندگی می کنند بدون این که نیازی به کسی داسته باشند و می گویند خدا از همه کس بهترما را می بیند و به دادمان می رسد از آن زمان که فکر کردند دزد آمده است و تفنگ به دست گرفتند همه آن دو به نام دوخانمی که تفنگ دارند می شناسند هر کدام بیمار شوند و نیاز به تزریق داشته باشند خودشان برای همدیگر انجام می دهند هنوز هم گاهی اوقات در خانه نان می پزند به خصوص برای ماه رمضان . عمه جان ها با طبیعت و با حیوانات نزدیک هستند آنها تعریف کردند که سال گذشته یک روز که لباس ها را شسته بودیم و گذاشته بودیم که پهن کنیم متوجه شدیم که لباس ها در سینی نیست و دستکش ها هم که در دستشویی بوده پیدا نیست متعجب شدیم و تا ته باغ رفتیم و رد لباس ها را پیدا کردیم یک چراغ قوه بر داشتیم و به انبار چوب ( به آن جا حصار می گویند ) بردیم و ناگهان با دو چشم که از پشت چوب ها پیدا بود مواجه شدیم وقتی نگاه کردیم فهمیدیم سمور است او لباس ها و دستکش های قرمز را (شاید رنگ دستکش برایش جاذبه داشته ) برده بود و برای خودش پنهان کرده بود آن سمور امسال هم دوباره تا نزدیک اتاق ها آمده بود، عمه ی بزرگترم تعریف می کرد که یک قورباغه چندین شب در حوض مقابل اتاق صدا می کرد و نمی گذاشت بخوابیم یک روز با یک چوب کوچک چندین بار آهسته روی پشتش گذاشتم و چندین بار گفتم شب ها صدا نکن نمی ذاری ما بخوابیم و بعد از آن دیگر او را ندیدیم عمه جان ها هر موقع به پزشک نیاز داشته باشند با یک تماس تلفنی دکتر در منزل حاضر است ومی گویند در موارد حقوقی هم تا آن جا که نیاز داریم آشنایی کافی داریم ( عمه ی کوچکم می گوید من خودم یک قاضی هستم)
از عروسی مادر و پدر من تعریف کردند و این که جشن عروسی درخانه ی شابابا در شهر ی که من هم زندگی می کردم بر گزار شده بود وآن خانه چه خانه ی بزرگ و زیبایی بوده (خانه ی شابابا )چون او مرد بسیار زیبا پسندی بود و خوش هم می گذراند و آن عروسی چه عروسی مفصل و خوبی بود و به آن دو چه خوش گذشته بود و بعد که عروس را به دهکده می آورند (طبق رسم معمول که هنوز هم انجام می شود)به محل مسعودیه در کنار استخر و نزدیک همان کوهی که همیشه ما بچه ها هم برای تفریح و گردش به آن جا می رفتیم ، می برند و آش رشته می پزند و مراسم را بر گزار می کنند ( ما بچه ها هم در یکی از این عروسی ها که از فامیل بودند شرکت داشتیم و چقدر خوش گذشت ) و هنوز هم این رسم پا بر جاست .
از خانم جان گفتند که او آدم خوش مشرب و دست و پا به خیر و دوست داشتنی بود و تقریبأ برعکس آن که من تصور می کردم (خدا او را بیامرزد) و او با ما بچه ها کمی خشن رفتار می کرد ،.
عمه جان ها خیلی خوش مشرب هستند و تعرف هایشان دوست داشتنی است به گونه ای که اگر چندین ساعت صحبت کنند مخاطبشان اصلأخسته نشود و این یکی از گیرایی های آن هاست ، آن دو همیشه شاد و سر حال هستند یک نفر غریبه که در مورد کارشان به منزل آن ها رفته بود و من می شناختمش می گفت : " من اصلأ ادم هایی مثل این دو نفر ندیده ام او می گفت چگونه است که در این زمانه آدم هایی با چنین روحیه و ایمان پیدا می شوند و این باعث تعجب است و چه روحانی اند اینان .
خلاصه آن شب من و خواهرم در کنارشان بودیم وبا صحبت هایی از این طرف و آن طرف ، با خنده و شادی گذشت و مرتب از افرادی که یادی به میان می آمد و در میان ما نبودند خدا بیامرزی گفته می شد و آهی می کشیدیم !چه حیف که دیگر در میان ما نیستند.!!

