اکنون دیگر عمه جان ها آخرین باز ماندگان خانواده ی 9 نفری پدر بزرگ هستند چون در همین تابستان و زمانی که من آن جا بودم عموی دیگرم که پزشک بود در اثر سکته ی مغزی در بیمارستان مهراد تهران که دوستانی در آن جا داشت ویکی از آن ها پزشک معالجش بود دنیا را وداع گفت و ما را به یاد خاطراتش و مبارزاتش انداخت و این که برای انقلاب چه فعالیت هایی کرد و آن زمان که در زندان قصر تهران و بعد سال درزندان برازجان تا به بار نشستن انقلاب که آزاد شد و زجرهایی که کشیده بود صحبت به میان آمد البته این خبر را خیلی آرام و با احتیاط به آن دو گفتیم و به خصوص به عمه ی کوچکم چون ناراحتی قلبی دارد و نمی تواند گریه کند و گاهی پنهانی از خواهرش می گرید و ناراحتی اش را پنهان می کند، آن ها خدا را شکر کردند که من آن جا هستم و در این موقعیت تنها نیستند و مرتب می گفتند که خداوند سبب رسان است و تو سببی شدی که ما این مصیبت را راحت تر تحمل کنیم ، وقتی از عمو جان یاد می کردند می گفتند همین چند هفته ی پیش او پهلوی ما بود و می گفت انشاءا...ما همه در بهشت هستیم در آن جا همه چیز فراوان است و جوی های آب روان و می گفتند چقدر جایش خالی است و من مرتب حرف ها را به سمت و سویی دیگر می بردم ، این تابستان برای آن ها تابستان خوبی نبود ولی چون آدم های با ایمان قوی هستند همه مشکلات را با گفتن این کلام که خواست خداوند است حل می کنند و راضی اند .
به عمه جان ها گفتم نوشته هایم را آورده ام و برایشان شرح دادم که چه نوشته ام ،عمه ی کوچکم گرفت و قسمتی از آن را خواند و خیلی خوشش آمد و گفت چقدر قشنگ نوشته ای به نظرم خیلی مشکل است که آن خاطرات را به این خوبی روی کاغذ بیاوری عمه جان ها برای خواندن از عینک استفاده نمی کنند و راحت مطالعه می کنند ، گوششان بسیار تیز و شنواست ، دندان هایشان خیلی خوب است و مشکلشان تنها خمیدگی پشتشان است که پزشک گفته است بیشتر مربوط به سر پا نشستن و کار کردن است خداوند سلامتشان بدارد و همیشه شاد و سر حال باشند ( عمه ی بزرگم 80 و عمه ی کوچکترم 76 سال دارد ) . از عمه جان ها در مورد باغ و وضعیت قبلی و فعلی می پرسم می گویند بیشتر درختان باغ بوسیله ی کلاغ ها کاشته شده کلاغ ها هسته ها را چال می کنند و درختان سبز می شود خلاصه ما در این باغ درخت زیادی نداشتیم و همه کار کلاغ هاست به خصوص درختان زردآلو . انواع درختان در باغ موجود است زردآلو ،چند نوع سیب درختی ، چند نوع گلابی (حسینی، امرود ، گنجونی )درخت به که نوع آن کم است تقریبأ ترش و شیرین است و بسیار خوشمزه ، عمه جان ها انواع ترشی ها و مربا ها را با همین میوه ها درست می کنند وهمه خوشمزه و دوست داشتنی است به خصوص یک نوع ترشی که بی نظیر است سرکه هم خودشان می سازند و جدیدأ سرکه ی سیب هم درست می کنند .
ان ها چربی ،روغن ،کره و نمک به ندرت استفاده می کنند ولی شیر و ماست و پنیر و سر شیر می خورند نان آن ها بیشترنان سنگک است گاهی هم لواش و به ندرت هم نان خانگی که خودشان می پزند و گاهی هم کمک می گیرند ، ماه رمضان یکی از ماه های دوست داشتنی برای آن هاست در ماه رمضان در دهکده همه نذری می دهند و به در خانه ها می برند عمه جان ها نذریشان یا گوسفند است یا کمک مالی ، امسال جای عمو جان هم در بعضی از شب های ماه رمضان پهلوی آن ها خالی است عمه جان ها می گویند او در بهشت است ،.
عمه جان ها از نطر اجتماعی خوش برخورد و امروزی هستند در نهایت متانت و ایمان ، سفره هایی که در زمان پدر بزرگ پهن می شد بعد از فوتش تعطیل نشد و همچنان مرتب برپا بوده است و هیچ کس نسبت هزینه ها ی خانه جرأت کمک نداشته است و همه را خودشان پرداخت کرده اند بدون هیچ گونه گلگی ای ، خداوند در پناه خودش سلامت بداردشان .
تصمیم گرفتم امروز من نان سنگک بخرم هنگامی که از کوچه باغ ها رد می شدم او را دیدم یکی از دوستان زمانه ی من از حال و احوالش پرسیدم و این که سال هاست از همدیگر خبر نداریم از شوهر و بچه هایش او گفت چند سالی است که متارکه کرده ایم گفتم برایم بگو ، تو که عاشق او بودی چطور شد ،اوگفت : نه من هیچ وقت عاشق او نبودم او عاشق من بود ومن هیچگاه هم به او بدی نکردم ولی او !چه بگویم ؟ بالاخره او پدر بچه های من است نمی توانم چیزی بگویم فقط خدا می داند و بس ، شاید او هم دلایل خودش را داشته باشد اگر دلیلی باشد در هر صورت نمی دانم مقصر چه کسی است من درنوجوانی عاشق جوانی بودم که قسمت نشد با او ازدواج کنم و مادرم یک روز به من گفت که او حتی مرا از مادرم خواستگاری کرده بود ولی چون ما زیاد ثروتمند نبودیم در خانواده اش موافقت نشده بود و من از این موضوع اطلاعی نداشتم و من هنوز هم در قلبم او را دوست دارم . از او در مورد دوستان دیگر که ندیده بودمشان پرسیدم گفت فلانی را یادت می آید گفتم آره اتفاقأ می خواستم سراغش را از تو بگیرم گفت: من او را دیدم او آدمی همیشه مضطرب و نگران است و هر لحظه در دلش ترس و هراسی بر پاست گفتم چرا ؟ گفت :وقتی او بچه ای8 یا 9 ساله بوده مورد آزار و اذیت جنسی از طرف عمویش واقع می شود و چون جرأت باز گو کردن و شکایتی نداشته است تحمل می کند و همیشه مظطرب و نگران است که نکند برایش اتفاقی افتاده باشد البته هیچ اتفاق خاصی برایش رخ نداده بود ولی چون نا آگاه بود و از این موضوع اطلاعی نداشته تا زمانی که شوهر نکرده بود همیشه برای خودش گناهی به شمار می آورد در حالی که او کودک معصوم و دختر کوچکی بیش نبودو با این عمل شنیع عمویش اگر گناهی هم کرده بود بخشوده می شد او حتی در آن سن از خواهران دیگرش هم مواظبت می کرد که خدایی نکرده چنین اتفاقی برای آن ها پیش نیاید وقتی او به سن بلوغ می رسد و آن اتفاق ماهانه برایش پیش می آید از ترس می خواهد زهره ترک شود چون نمی داند که این یک امر طبیعی است و بعد از هول و هراس فراوان با دوستش در میان می گذارد و او که کمی بزرگتر بوده و این مرحله را پشت سر گذاشته برایش می گوید که مشکلی نبست و همه ی دخترها و زن ها را شامل می شود وقتی شرح حال آن دوستی را که دیگر هرگز ندیدمش ، شنیدم باز هم به یاد داستان عقاب و کلاغ دکتر خانلری افتادم نمی دانم چرا !؟.
یکی از دوستان که می شناسمش و داستان زمانه ی من را خوانده بود می گفت منهم از زمانه ی تو هستم و دلم می خواهد خانه ی من را هم توصیف کنی همان گونه که من می گویم ، گفتم امیدوارم بتوانم.
حدود یک ساعت با دوستان همصحبت شدم و بعد از خرید نان از کوچه باغ ها به طرف خانه بر گشتم در راه با دیدن درخت های سر به فلک کشیده و دیوارهای کاهگلی بار دیگر به پرواز در آمدم و ناگهان خود را جلوی درِ خانه ی عمه جان ها یافتم ، زنگ زدم و وارد خانه شدم همه در ایوان نشسته بودند و همه چیز روبراه بود ، سلام گفتم آن ها با خنده با من خوش و بش کردند و از این که نان سنگک خریدم تشکر کردند و من هم به جمع آن ها پیوستم و تا نیمه شب با هم به گفتگو نشستیم و این روزها را غنیمت شمردیم،قرار شد روز بعد من به شهر بر گردم و آن ها مرتب می گفتند حالا نرو ولی من باید به خانه برمی گشتم موقع خروج مسافر از خانه ،عمه جان ها طبق معمول همیشه سینی کوچکی با آب و سبزه و قرآن دم در ایستادند و من طبق رسم سه بار از زیر قرآن گذشتم و قرآن را بوسیدم و عازم خروج از خانه شدم و به دلیل این که خداحافظی کردن و بیرون آمدن برایم سخت است به سرعت از خانه خارج شدم ، ماشین جلوی در حاضر بود سوار شدم و به راننده گفتم سریع حرکت کند ، دست تکان دادم و ماشین به سرعت حرکت کرد جلوی ریختن اشکهایم را گرفتم و با خودم گفتم دوباره می آیم ولی دوباره کی ؟ خدا می داند کداممان خواهیم بود باز هم خدا می داند!!! به امید دیدار عمه جان ها .....

